بستن تبلیغات

دنیای باربد...
باربد نامورترین موسیقی دان، شاعر، بربط نواز و خواننده دوران ساسانی در زمان پادشاهی خسرو پرویزاست.
تاريخ : دوشنبه 25 دی 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : مرتبه

contact - 1 year



موضوع :
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 170 مرتبه

سلا پسرم.

اولین 13 بدر زندگیت با بابا امیر سه تایی رفتیم پارک!

تو رو گذاشتیمت تو کالسکه و سه تایی با هم رفتیم تا پارک شهرآرا.

niniweblog.com

خیلی خوش گذشت. با تعجب اطرافتو نگاه میکردی و گاهی هم میترسیدی! یه کم که گذشت شروع کردی به غر زدن ولی بعد دوباره آروم شدی و تو کالسکه ات خوابت برد!

 



موضوع : اولین ها
تاريخ : چهارشنبه 11 اسفند 1389 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 284 مرتبه

سلام عسل دل مامان

امروز برات یه وبلاگ درست کردم. زودتر از این ها باید این کارو میکردم ولی دست تنها بودم و ناوارد تو مراقبت از تو. اما از امروز میخوام تند تند خاطرات تو روز به روز  بنویسم تا وقتی که خودت بری مدرسه و با دستای خودت وبلاگتو بنویسی و منم کمکت کنم.

اینو بدون که مامان خیلیییییییییییییی دوست داره 



موضوع : اولین ها
تاريخ : پنجشنبه 12 اسفند 1389 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 201 مرتبه

پسر بابا

الهی قربونت برم خدا رو شکر که تو رو به ما داده و الان وبلاگ داری. دوست دارم.

بابا امیرت



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 211 مرتبه

سلام پسر گلم

باربد کوچولوی من امروز کلی با مامان حرف زدی... خندیدی... ولی دو سه روزی میشه که شبا خوب نمیخوابی مامان جونم. فکر میکنم دندونات داره در میاد کم کم.

دیروز رفته بودم شرکت تا با رئیسم صحبت کنم ببینم چه روزایی میتونم برم سرکار، خیلی آدم ماهیه گفت هر وقت میخوای بیای بیا ولی مشخص کن چه روزایی میای. امیدوارم پسرگلم با مامان همکاری کنه و بچه خوبی باشه تا مامان بتونه هفته ای ۲ روز بره و به کارای شرکت رسیدگی کنه.

باربد؛ اون موقع ها که تو هنوز به دنیا نیومده بودی و تو شکم مامان داشتی رشد میکردی مامان هفته ای ۳ روز میرفت سرکار و همیشه امیدوار بوده و هست که وقتی بزرگ شدی هر کار و هر رشته ای که انتخاب میکنی دوستش داشته باشی و مثل پدر و مادرت پشتکار و انگیزه قوی داشته باشی.

قربونت برم که الان داره کم کم صدای آقون گفتنت میاد و از خواب بیدار میشی. الان میام پیشت مامانی.



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 248 مرتبه

باربد ناز مامان روز جمعه ۱۳ اسفند، صبح که از خواب بیدار شدی بعد از شیر خوردنت کلی با من و بابا امیر حرف زدی. اینقدر حرف زدی و آقون آقون کردی که فکر کردم یه چیزیت شده!!! آخه نشنیده بودم بچه ۳.۵ ماهه انقدر تلاش کنه حرف بزنه! کلی ازت فیلم گرفتیم و کلی قربون صدقه ات رفتیم پسرم. فدات بشم که شدی همه چیز من و امیرم....

دیشب هم که داشتم باهات بازی میکردم یه دفعه قهقهه زدی کلیییییییی ذوق کردیم!!! آخه اولین بار بود اینجوری میخندیدی. قربون صورتت برم...

امروز صبح هم بابا امیر همکاری کرد و مواظبت بود تا من رفتم آرایشگاه موهامو رنگ کردم وقتی برگشتم خونه تو با تعجب نگام میکردی!!!بعد از کلی دقت کردن تو صورتم بالاخره خندیدی و منم قربونت رفتم.

آخ جون! دو هفته دیگه میشی چهار ماهه پسرم. گرچه دوست ندارم این روزای شیرین زود بگذرن ولی دلم میخواد زوردتر باهام حرف بزنی، راه بری، غذا بخوری تا با هم کلی کیف کنیم ۳ تایی!



موضوع : اولین ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 185 مرتبه

خدا جونم مرسی که باربد کوچولورو به ما دادی...

بهترین هدیه عمرم، آرامش جونم، امید زندگیم، همه چیزم باربدمه...

البته اگه بابا امیر وقتی این پست رو میخونه ناراحت نشه!آخه باباها وقتی بچه شون به دنیا میاد خودشونم کوچولو میشن!!!



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 182 مرتبه

فرشته ی کوچولوی من، باربد گل من امروز ۳ ماه و ۱۱ روزه که پا تو این دنیای بزرگ گذاشتی...

امروز داشتم وسایلم رو مرتب میکردم چندتا از برگه های سونوگرافی تو رو دیدم. قربونت برم پسر ماهم. یاد اون موقعی افتادم که زنبور دستمو نیش زد و تو رو ۴ ماهه حامله بودم و خیلی ترسیدم. با خودم فکر میکردم نکنه بلایی سر بچه ام بیاد!!!که خدا رو شکر اتفاقی نیفتاد. یادش بخیر دوران بارداری هم روزهای قشنگی بود. اما الان دیگه خیلی بهتره، چون تو رو میبینم. اون وقتا همش دعا میکردم زودتر بیای تا ببینم سالمی و هیچ مشکلی نداری. خداروشکر...



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 217 مرتبه

باربد وقتی یه ماهه شدی بردیمت بیمارستان کیان (همون بیمارستانی که به دنیا اومدی) واکسن یه ماهگیتو زدیم. اصلا گریه نکردی فقط یه ذره جیغ زدی و بعدشم اومدیم خونه. قربونت برم مظلوم مامان...

واکسن دو ماهگیتم دکتر بدوحی تو مطبش زد و اونجا هم فقط یه ذره موقع تزریق گریه کردی؛ بعدم که اومدیم خونه نه گریه کردی نه درد داشتی و نه جیغ زدی، حتی فکرکنم تب هم نکردی ولی من طبق دستور دکترت یه بار بهت استامینوفن دادم. البته راستشو بخوای دو بار!!! اونم زیاااد!!!

آخه بی تجربه بودم تا یه ذره بدنت داغ میشد کلی بهت میدادم. همون باعث شده بود فرداش که رفتیم خونه خاله فتانه تو از صبح تا شب فقط پا میشدی شیر میخوردی دوباره میخوابیدی!!!   یه ذره هم بیدار نمیموندی تا بازی کنی و ...  این بود که همه میگفتن این بچه چقدر آرومه!!!! این پسرک که کاری باهات نداره هی غر میزنی میگی تو خونه اذیت میکنه!! هرچی من میگفتم بابا جون دیشب کلی بهش استامینوفن دادم هیچکس باور نمیکرد!!! خلاصه حسابی مامانو ضایع کردی پیششون!

خدا کنه واکسن چهار ماهگیتم به خیر بگذره و مامان دست تنهاتو خیلی اذیت نکنی پسرم. بوس به چشمای خوشگلت که وقتی میخوابی انگار یه فرشته از آسمونی، که واقعا هم هستی...

 



موضوع : واکسن
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 1019 مرتبه

باربَد (نام‌های دیگر:باربذ، فهربد، فهلیذ، فهلوذ و پهلبذ) نامورترین موسیقی دان، شاعر، بربط نواز و خواننده دوران ساسانی در زمان پادشاهی خسرو پرویزاست.

باربد از بار به مفهوم اجازه و بَد به معنی صاحب، خدایگان و فرمانده تشکیل شده که در روی هم رفته یعنی کسی که اجازه همیشگی برای باریافتن دارد.

باربد برای هر روزی از روزهای هفته نواهایی ساخته بود که این نواهای هفتگانه به نام طرق الملوکیه معروف است. همچنین آهنگ‌هایی برای هر سی روز ماه که به نام سی لحن باربدی نام‌دار است و هم ۳۶۰ لحن به تعداد روزهای سال نوای خاص ساخته بوده است.



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 173 مرتبه

سلام باربد مامان

دیشب بعد از مدتها و برای اولین بار من و تو و بابا امیر خواستیم ۳ تایی بریم گردش و یه شامی بیرون بخوریم.

من ساعت ۸ بعد از اینکه شیر تو رو دادم و ... گذاشتمت تو کریر و سوار ماشین شدیم تا با هم بریم دنبال بابا امیر و بریم بیرون بگردیم. تو راه فقط چندبار غر زدی ولی در کل آروم بودی و با ادب.

وقتی رسیدیم به بابا امیر داشت با تلفن صحبت میکرد. خلاصه یه چند دقیقه ای گذشت و ما به سمت رستورانی که ازش خاطره داشتیم راه افتادیم. وسط بزرگراه کردستان بودیم که بنزین ماشین تموم شد!  اونم درست کنار دیوار پادگان نیروی انتظامی! بابا امیر فوری تلفن زد به بابایی همایون که برامون بنزین بیاره و تو همچنان خواب بودی!

من همش دعا میکردم که بیدار نشی و گریه نکنی قربونت برم. آخه هوا سرد بود و نمیشد خیلی تورو جابجا کنم. خلاصه نیم ساعت طول کشید تا بابایی و عمو آرش رسیدن. تو این مدت هم دائما پلیس میومد به ما گیر میداد که از اینجا برین و ... براتون خطرناکه و ... هی ما میگفتیم بنزین نداریم هی اونا میرفتن میومدن و ... . خلاصه وقتی بابایی رسید بنزینو برامون ریخت و بابا امیر ماشین رو روشن کرد. هم من و هم بابا امیر پیاده شدیم تا از بابایی تشکر کنیم که ای دل غافل!!! در ماشین به طور خودکار قفل شد!!!

تو موندی تو ماشین و درها قفل و ماشین هم روشن! تو خیلی راحت واسه خودت خوابیده بودی و ما اون بیرون داشتیم تو سر خودمون میزدیم که ای وااای اگه باربد بیدار شه چجوری آرومش کنیم؟؟!! اصلا چجوری بیاریمش بیرون!!؟!! تو همچنان خواب بودی!

یه کم فکر کردیم و آخرسر بابایی با یه آچار بزرگ خواست شیشه ماشینو بشکنه و چندبار زد بهش ولی نشکست. تو همچنان خواب بودی!

از قضا من از همون دری پیاده شده بودم که بابای داشت شیشه اونو میشکست و به طور اتفاقی موقع پیاده شدن در ماشینو محکم نبسته بودم. خلاصه بابایی با چندتا ضربه و یه کم ور رفتن با در تونست در رو باز کنه و ما بتونیم سوار شیم و تو همچنان خواب بودی!

خدا رو شکر مشکلات تا اینجا حل شدن. بعدش رفتیم بنزین بزنیم و رسیدیم به پمپ بنزینی که خیلییییی شلوغ بود. کم کم تو از خواب بیدار شدی و گرسنه ات شده بود. یه کم هم از شیر قبلیت ریخته بود رو لباست و خیس شده بودی! گفتیم اگه تو رو اینجوری ببریم رستوران حتما سرما میخوری. بالاخره تصمیم گرفتیم برگردیم سمت خونه و یه ساندویچ از سر گیشا خریدیم و ساعت ۱۱ شب رسیدیم خونه، منم اول شیر تورو درست کردم و بهت دادم و خودمون ساعت ۱۲.۳۰ نیمه شب شام خوردیم!!!!

اینم از اولین گردش ۳ نفره ی پر حادثه!!!

خداروشکر که تو بیشتر مواقع خواب بودی و آروم وگرنه حسابی گردشمون تاریخی میشد!

قربونت برم پسر مظلوم و آرومم. مایه ی آرامش من و بابا امیر. دوستت داریم پسرم.



موضوع : اولین ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 651 مرتبه

پسر قشنگم،

امروز بعد از ۳.۵ ماه رفتم شرکت و تو رو به بابا امیر سپردم. از ساعت ۱۲ تا ۳ بعد از ظهر اونجا بودم ولی دلم همش پیش شما بود. تا اینکه ساعت ۳ با بابا امیر که حرف زدم گفت شیرتو خوردی ولی هرکاری میکنه نمیخوابی و ... !!!

خلاصه منم راه افتادم سمت خونه. ولی قبل ا روشن کردن ماشین گفتم برم یه سر به مهدکودکی که کنار شرکت بود بزنم ببینم چجوریه؟! به نظر بد نمیومد ولی چون وسط روز رفتم نذاشتن برم اتاق شیرخوارانو ببینم آخه ممکن بود بقیه کوچولوها بهانه مامانشونو بگیرن.

اومدم خونه وقتی به بابا امیر گفتم کلی استقبال کرد!!! فکرکنم خیلی کلافه اش کرده بودی!!!

البته من میدونم تو خیلی آرومی و با ادب. ولی به بابا امیر هم حق میدم چون خودش کلی واسه تکمیل کتاباش کار داشت. آخه همونطور که بعدا خواهی دید بابا امیر چند عنوان کتاب نوشته واسه کنکور ارشد و ... . خلاصه نمیدونم تو رو روزایی که میرم سرکار بزارم مهد یا اینکه برات پرستار بگیرم؟؟! یا اینکه اصلا دیگه نرم سرکار! چون امروز خیلییی دلم برات تنگ شده بود.

امیدوارم هر کاری که صلاحه پیش رومون باشه پسرم. میبوسمت. الان تازه بیدار شدی و داره صدای حرف زدنت میاد و با خودت آواز میخونی. اومدم عسل مامان...



موضوع : دل نگرانی ها
تاريخ : دوشنبه 13 تير 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 212 مرتبه

كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد، اما من به اين كوچكي وبدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: در ميان تعداد بسياري از فرشتگان،من يكي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد كرد اما كودك هنوز اطمينان نداشت كه مي خواهد برود يا نه،گفت : اما اينجا در بهشت، من هيچ كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من كافي هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود كودك ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟... خداوند او را نوازش كرد و گفت: فرشتهّ تو، زيباترين و شيرينترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني. كودك با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت كنم ،چه كنم؟ اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد كه چگونه دعا كني. كودك سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام كه در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي كنند،چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟ فرشته ات از تو مواظبت خواهد كرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود . كودك با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من هميشه در كنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. كودك فهميد كه به زودي بايد سفرش را آغاز كند. او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد: خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد.. خداوند شانهّ او را نوازش كرد و پاسخ داد:

نام فرشته ات اهميتي ندارد، مي تواني او را ...*** مـادر***صدا كني.

(All about my Baby)



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 319 مرتبه

سلام پسر گلم

میدونی یکی از بهترین چیزهایی که تو خیلی اهاش خوشحال میشی چیه؟؟!! گوشی تلفن! انواع آهنگهاشو برات میذارم و تو خیلی میخندی اصلا با هر وسیله ای که موزیک پخش کنه خیلی خوشحال میشی. مثل آویز موزیکال تختت. یا همه آهنگهای کودکانه ای که با موبایل برات میذارم.

ولی اصلا با جغجغه و آدم آهنی و ... حال نمیکنی! چند روز پیش برات آدم آهنیتو روشن کردم اول چندتا داد زدی بعدم گریه کردی. اولش فکر کردم خوشت اومده ولی ... . از صدای قطار هم ترسیدی! فقط و فقط با موسیقی آروم میشی. قربونت برم که واقعا باربد هستی...



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 225 مرتبه

باربد گل من

تو هنوز خیلی کوچولویی واسه اینکه چهارشنبه سوری بریم بیرون و آتش بازی کنیم. الان داره صداهای وحشتناکی از بیرون میاد و من همش نگرانم تا تو از خواب نپری. زمانی که بزرگ بشی و بخوای بری بیرون هم خودم باهات میامو میریم یه جای امن و مراسم چهارشنبه سوری واقعی و اصیل ایرانی رو برگزار میکنیم نه مثل بقیه آدما که الان فقط دارن باعث آزار ما میشن.

 



موضوع : اولین ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 571 مرتبه

پارسال این موقع من ده روزی بود که تو رو باردار بودم اما خبر نداشتم پسرم. اوضاع روحی مناسبی نداشتم و تا اونجا که یادمه تلخ ترین روزهای عمرم رو میگذروندم. تا اینکه عید اومد و دو روز مونده به اولین سالگرد عقدمون یعنی ۸ فروردین من به وسیله تست بارداری فهمیدم که تورو حامله ام عشق مامان. اولش هم من و هم بابا شوکه شدیم. آخه انتظار نداشتیم به این زودی بچه دار بشیم چون دکتر به ما گفته بود یه مدت زیادی طول میکشه. خلاصه بعد از اینکه آزمایش خون هم دادم دیگه مطمئن شدم و از آینجا بود که مهر تو به دلم نشست. دیگه هر روز کارم شده بود شمارش معکوس تا ۱۸ آذر که دکتر خودم و دکتر سونوگرافی تعیین کرده بودن واسه زایمان.

سه ماه اول بر خلاف خیلی از مادرها که میگفتن حال بدی داریم و ... من خیلی اوضاع بدی نداشتم خداروشکر. حتی ۱ بار هم حالم بد نشد فقط نسبت به بوی بعضی چیزا مثل صابون یا مایع ظرفشویی حساسیت داشتم. حتی ویار هم نداشتم. ولی خیلی نگران بودم که تو از نظر عصبی سالم به دنیا بیای. آخه چندبار موقع رانندگی خیلیی عصبانی شدم و با اطرافیانم هم یه مدتی مشکل داشتم.

خلاصه سه ماه اول تموم شد و وارد سه ماه دوم بارداری شدم. اون موقع درست زمان تنظیم اظهارنامه شرکت بود و من خیلی از نظر جسمی و روحی خسته میشدم. اولین باری که تکون خوردنتو حس کردم پشت میز شرکت بودم. خیلییی جالب بود. الهی فدات شم پسرم. ولی بهترین دوران بارداریم سه ماهه دوم بود. البته همش خوب بود و خاطره شیرین ولی این دوره خیلی بهتر بود. دائم تکون میخوردی و منم کیف میکردم. شبا میترسیدم تکون بخورم تو بیدار بشی!!!

سه ماهه سوم از اواسط شهریور شروع شد و به تدریج که شکم من یزرگتر میشد درد ها هم بیشتر. اواخر شهریور رفتیم سونو سه بعدی. اولش میترسیدم نگات کنم ولی بعد با کلی ذوق و اشک شوق دیدمت که داشتی تو شکمم تکون میخوردی و دستات مثل الان تو دهنت بود!!!

...



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 355 مرتبه

سلام پسرک شیرینم

دیشب رفتیم پیش آقای دکتر و واکسن چهار ماهگیتو زدی. الهی فدات بشم. قبل از واکسن دکتر وزنت کرد و گفت ۶.۷۰۰ وزنت بود و ۶۲ سانتیمتر قد و ۴۳ سانتیمتر هم دور سرت. کلی قربون صدقه ات رفتم عسل مامان. وقتی واکسن زدی یه دفعه بلند گریه کردی و بعدشم چون گرسنه ات بود خیلی گریه کردی. بمیرم برای اشکات. تو همون مطب شیرتو بهت دادم و اومدیم خونه. تا سه ساعت بعد خواب بودی چون قبل از واکسن بهت استامینوفن داده بودم. اما وقتی بیدار شدی یه دفعه خیلییی جیغ زدی. متوجه شدم که خیلی درد داری مامان. بعد از شیر دوباره استامینوفن خوردی و شب هم با کمپرس سرد یه کم آروم شدی و خوابیدی. ولی نیمه های شب دوباره درد اومد سراغت. منم چون دو ماهگیت تجربه بدی داشتم دیگه استامینوفن ندادم اما اشتباه کردم چون صبح که از خواب بیدار شدی خیلی تب داشتی. سعی کردم با حوله سرد تبت رو کنترل کنم ولی بازم مجبور شدم استامینوفن بدم چون خیلی داغ بودی و با این چیزا تبت پایین نمیومد.

در ضمن یه نکته خیلی مهم هم که از مامانی منیژه یاد گرفتم اینه که نباید برای پایین آوردن تب واکسن از حوله روی پیشونی و پاشویه استفاده کرد! خدای نکرده باعث تشنج میشه! فقط باید با استامینوفن کنترلش کرد.

الان که دارم خاطراتتو مینویسم تو یک ساعتی میشه که شیر خوردی و تحت تاثیر اون قطره ها هنوز خواب و بی حالی... الهی مامان فدات شه. در عوض خیلی از بیماریها هیچوقت سراغت نمیان مامان جونم



موضوع : واکسن
تاريخ : چهارشنبه 29 تير 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 206 مرتبه

این روزها بیشتر از همیشه با وجود گرم و پاکت انس گرفتم پسرکم. ثانیه به ثانیه عمرم رو مال خودت کردی. اولین خنده های بلند، اولین صداهای دلنشین که از خودت در میاری... همه اینا تو چهار ماهگیت اتفاق افتاد. قربونت برم عسل دل....



موضوع : ماهگرد ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 269 مرتبه

صدای پای بهار میاد باربد من...

بوی عید...

اولین عید نوروز زندگی تو برای منم اولین عید نوروز خواهد بود. چون با به دنیا اومدنت منم دوباره متولد شدم. چقدر این بهار شیرینه با وجود تو...

اولین عید نوروزت مبارک بهار زندگی ما...

                                                                                                  از طرف مامان و بابا



موضوع : اولین ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 215 مرتبه

اولین روشی که واسه خوابوندن باربد به کار بردم این بود که وقتی شیر خودم رو میخورد بعدش خوابش میبرد و تو بغلم میخوابید. خیلی دوست داشتم. از ۱.۵ ماهگی کم کم که وزنش هم اضافه میشد دیگه این روش یه کم جواب نمیداد! یعنی کمر من جواب نمیداد!

niniweblog.com

بعد از اون تا مدتها عادت داشت که با تکون خوردن گهواره بخوابه.

niniweblog.com

 و یا بابا امیر بغلش میکرد و راه میبرد تا بخوابه یا من(حدودا تا دو و نیم ماهگی که دل دردهاش تموم شد خدا رو شکر!).

اما از یه زمانی امتحان کردم ببینم که میتونه خودش تنهایی بخوابه یا نه؟! با پستونک شروع کردم. (حدود ۳ ماهگی) اولش همش مینداختش بیرون و ...

niniweblog.com

ولی بعد کم کم عادت کرد. بعضی وقت ها هم با صدای آویز موزیکال میخوابید. ولی خیلی کم اینطوری شد.

niniweblog.com

تا اینکه چند روز پیش که گذاشته بودمش تو تختش تا بازی کنه و منم به کارام برسم یه لحظه احساس کردم خیلی وقته هیچ صدایی نمیاد! رفتم دیدم خودش آروم خوابیده!!! پتو رو کشیدم روش تا سرما نخوره و کلی قربون صدقه اش رفتم! (همون ۴ ماهگی شیرین.)

اما تا الان بیشترین روشهایی که جواب داده تکون دادن روی پام بوده و توی گهواره و یا گذاشتن پستونک تو دهنش. گهواره هنوزم میتونست راه خوبی باشه ولی بیشتر ازاین ادامه دادنش ممکنه عادت همیشگی بشه و ترکش خیلی سخت. تازه تو اون خیلی هم گرمش میشه و عرق میکنه! واسه همین دیگه ازش استفاده نمیکنم. چند بار هم عروسک تختش رو گذاشتم تو دستاش، چون عادت داره تا وقتی خوابش ببره دائم چنگ میزنه و میخواد یه چیزی رو بغل کنه!

niniweblog.com

خیلی دوست دارم عادت کنه خودش بخوابه. دوست دارم پسرمون مستقل باشه. به حال خودش رهاش نمیکنیم ولی نباید زیادی وابسته به ما هم باشه. باربد پسر عشقه...

niniweblog.com

 



موضوع : اولین ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 203 مرتبه

وای خدای من، باربد غریبی می کنه!

niniweblog.com

امروز دیگه مطمئن شدم که باربد با همه به غیر از من و بابا امیر احساس غریبی می کنه !

از وقتی چهارماهگیش تموم شده کلی رفتار و حرکات جدید ازش میبینیم. هفته پیش که رفته بودیم خونه خاله پروینم عید دیدنی حتی ۱۰ دقیقه هم نگذاشت بشینیم. گفتم شاید خوابش میاد. رفتیم تو ماشین خوابید. بعد رفتیم خونه دایی بابایی همایونش، اونجا هم کلی گریه کرد و اعصاب واسم نذاشت! گفتم شاید گرمشه یا هنوزم خوابش میاد و یا با محیط بیرون زیاد حال نمیکنه! اما امروز دیگه مطمئن شدم که غریبه هارو دوست نداره. عمه هام اومدن خونمون و هر دفعه که خواستن بغلش کنن گریه کرد!

niniweblog.com

یکی نیس به باربد بگه آخه کوچولوی لوس عمه های من که اینقدر دوستت دارن و اوایل که تو به دنیا اومده بودی هفته ای دوبار به ما سر میزدن تا کمکمون کنن! اصلا اینا هیچی! عمه خودت که اولین نفری بود که وقتی به دنیا اومدی بغلت کرد! با عمه کتی دیگه چرا؟؟!!

فکر میکنم باید بیشتر ببریمت بیرون از خونه تا با محیط بیرون و آدمهای جدید آشنا بشی و کمتر احساس غریبی کنی!

niniweblog.com

 



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 189 مرتبه

اولین باری که سوار روروئکت شدی اولین روز فروردین ۹۰ بود پسرم. اولش خیلی تعجب کردی ولی بعد کلی خوشت اومده بود!

ولی هنوز خیلییی کوچولویی واسه نشستن تو روروئک! امیدوارم روزی رو ببینم که داری رانندگی میکنی مامان!!!

niniweblog.com



موضوع : اولین ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 191 مرتبه

سلام پسر گل مامان مهسا و بابا امیر

niniweblog.com

عیدت مبارک...............

niniweblog.com

اولین عید نوروز زندگی نو و شیرینت مبارک پسر ما....

دوستت داریم...

هر روز داری برامون شیرین تر میشی فرشته کوچولو ...

niniweblog.com

 

بوس... بوس... بوس...



موضوع : اولین ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 205 مرتبه

سلام پسر گلم

خیلی وقته نیومدم به وبلاگت سر بزنم. میخوام خاطرات این چند روز رو برات بگم.

هفته پیش یعنی ۱۱ فروردین، این موقع رفتیم باغ و یه شب هم موندیم. با بابایی همایون و مامانی منیژه، عمه کتی و کامیاب و رامتین، عمو آرش. خواستیم به جای سیزده فروردین که همه جا شلوغه دوازده بدر داشته باشیم. تو با تعجب داشتی همه جارو شناسایی میکردی. خیلی پسر گلی بودی و اصلا اذیت نکردی. فقط وقتی میخوابیدی همه باید ساکت میشدند. آخه خوابت خیلی سبکه و با کوچکترین صدا می پری! (مثل الان که با بدبختی خوابوندمت ولی دارم صداتو از اتاق میشنوم!!!)

niniweblog.com

منم ضعف اعصاب گرفتم اینقدر که مواظب بودم تا بقیه سر و صدا نکنن! هیچ کس تقصیری نداشت همه اومده بودن خوش بگذرونن ولی .... خلاصه بیچاره مون کردی! ولی با همه این حرفا پسر گلی هستی. دوستت داریم.



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 180 مرتبه

باربد!!! چرا نمیخوابی؟؟؟

niniweblog.com

چرا چند روزه که درست و حسابی نمیخوابی؟؟؟ آخه من چیکار کنم؟؟؟ داری بازیگوش میشی..

niniweblog.com

دیروز، امروز، پریروز،... یک هفته است من تورو یک ساعت تموم رو پام تکون میدم تا بخوابی ولی تا میبرمت تو تختت یه ربع بعد بیدار میشی و شروع میکنی صحبت کردن!  اشکالی نداره پسرم! دندم نرم! مادرم دیگه!



موضوع : دل نگرانی ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 183 مرتبه

راستی یادم رفت بگم مامان...

هفته پیش که باغ بودیم تو چشمات دچار حساسیت شده بود و به قول قدیمیا گل مژه زده بود. فکر میکنم تو هم مثل من و مامان پروانه به فصل بهار آلرژی داری. آخه من و مامان بزرگ هم تا بهار میشه به گرده درختا که تو هوا پخشه حساسیت داریم و یه جوری واکنش نشون میدیم.

niniweblog.com

خلاصه بردیمت پیش یه آقای دکتر مهربونی تو بیمارستان کودکان تهران و اونم گفت چیزی نیست و یه پماد بهمون داد و گفت تا سه روز دیگه خوب میشی. خدارو شکر همون هم شد.



موضوع : دل نگرانی ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 231 مرتبه

وقتی رفتیم پیش آقادکتر، من ازش راجع به روروئک پرسیدم که آیا هنوز زوده یا نه؟. دکتر گفت خیلیییی زوده و تو هنوز ۴ ماهته و اگه از الان بزارمت تو روروئک کمر درد میگیری و ستون فقراتت خمیده میشه! بهترین سن برای استفاده از روروئک بعد از ۷ یا ۸ ماهگیه که تو بتونی به تنهایی هم یه کم بشینی...

niniweblog.com

خداروشکر به موقع پرسیدم و خیلی ازش استفاده نکردیم. بوس به کمرت... .



موضوع : دل نگرانی ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 231 مرتبه

نه ماه دو تایی بودیم و یکی شمرده می شدیم

عزیز من!

خوشحال بودم که نصف جامو بهت داده بودم

یک جای مجانی با تمام امکانات

تو هم مستاجر خوبی بودی!ساکت و آرام

بعضی وقت ها

از سر دوستی تلنگری به دیوار میزدی

اره من می شنیدم

داشتی بزرگ میشدی

بار و بندیل سفر می بستی

آخ که چقدر دلم برای آن لحظه شیرین بی تاب بود

آن لحظه که تو بیایی و ...

                                               ((کارول لین پیرسون))



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 258 مرتبه

سلام باربد مامان

دیروز یعنی ۲۸ فروردین ۹۰، اولین روزی بود که تو رو به مهد کودک بردم و یه چند ساعتی از هم دور بودیم. همش چهار ساعت اونجا بودی ولی خیلی سخت گذشت. تو این مدت من ۳ بار بهت سر زدم تا مطمئن بشم حالت خوبه و مشکلی نداری. فکر میکنم به تو هم سخت گذشت چون شیرتو اصلا نخورده بودی و فقط ۱ ساعت خوابیده بودی. وقتی هم که اومدم دنبالت صدای گریه بلندتو از تو اتاق میشنیدم. آخه مربی مهد که مثل مامان حوصله نداره با تو با صبر و محبت برخورد کنه... ولی با این که سخت بود میخوام باز هم امتحان کنیم! احساس میکنم اینطوری بهتره. تو کمی هم به نبودن من عادت میکنی و منم همینطور. با مربی صحبت میکنم و راه و چاره برخورد با تو رو بیشتر براش توضیح میدم. من عاشقتم پسرم ولی بهتره کمی هم با هم نبودن رو تجربه کنیم تا تو توی اجتمتع بودن رو از الان یاد بگیری و باهاش کنار بیای. احساس میکنم اگه اینطوری پیش بره خیلی به هم وابسته میشیم و این ممکنه باعث بشه تو خیلی دیر مستقل بودن رو یاد بگیری... ببخش اگه کمی ناراحت میشی.... دوستت داریم...

niniweblog.com



موضوع : اولین ها
تاريخ : چهارشنبه 29 تير 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 205 مرتبه

عسل دل بابا و مامان

امروز پنج ماهت تموم شد و وارد ماه ششم زندگیت شدی...

niniweblog.com

امیدواریم پنج سالگی... ده سالگی... پنجاه سالگیتو ببینیم باربد، پسر عشق.

niniweblog.com

مبارک باشه پنج ماهگیه شیرینت...

niniweblog.com

همیشه سلامت و خندان باشی...



موضوع : ماهگرد ها
تاريخ : چهارشنبه 29 تير 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 265 مرتبه

این عکس مربوط به روزیه که به دنیا اومدی پسرم. چند ساعت بعد از تولدت!!!

یک روزگی باربد

چقدر کوچولو بودی........ جوجه ی من!!!



موضوع : ماهگرد ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 198 مرتبه

سلام باربد کوچولو

این عکس مال اولین روزیه که با هم رفتیم شرکت و تو تا آخر وقت با من بودی! خیلییی پسر گلی هستی مامان. از صبح تا عصر که با هم برگردیم خونه آروم بودی. این عکس هم مربوط به وقتیه که شیرتو خورده بودی و آروم روی کاناپه گوشه اتاق کارم خوابیدی!

barbod karmand

خوب بخوابی آقا باربد!!!

niniweblog.com



موضوع : عکس
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 614 مرتبه

سلام مامانی

چهارشنبه رفتیم پیش یه آقای دکتر مهربون که تازه پیداش کردیم. هم خیلی دکتر خوبیه و هم بهمون نزدیکه. رفتیم تا چکاپ پنج ماهگیتو انجام بدیم. یکی از سوالایی که ازش پرسیدم درباره روروئک بود. گفت اصلا اصلا اصلا از روروئک استفاده نکنین. خیلی ضرر داره. نمیذاره تو خودت حرکات طبیعی رو یاد بگیری. برای ستون فقرات و کمرت هم خوب نیست. راستش من اینو قبلا تو کتاب نگهداری از کودک دکتر اسپاک خونده بودم ولی خیلی جدی نگرفتم. تا اینکه این آقای دکتر هم همینو گفت. و گفت که تو کشورهای اروپایی مخصوصا فرانسه استفاده از روروئک ممنوع شده. پس ما هم اصلا استفاده نمیکنیم. به جاش باید خودم باهات بازی کنم و کمکت کنم تا با غلت زدن و دست و پا زدن کم کم بتونی بشینی و راه بری و ....

میدونی که...

خیلی دوستت داریم...

niniweblog.com



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 1042 مرتبه

این عکس مربوط به اوایل اسفند ۸۹ که رفته بودیم پیش بابایی حسین و مامان پروانه. باربد بغل باباییشه، باد میخوره به صورتش چشماشو میبنده!!

باربد وبابایی



موضوع : عکس
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 179 مرتبه

اینم عکس باربد کوچولو که مربوط به ۱.۵ ماهگیشه، کم کم داره تو بغل بابایی همایونش خوابش می بره... .

niniweblog.com

تازه چند شب پیش که رفته بودیم خونشون باربد با بابایی همایون کلی حرف زده و خندیده برای اولین بار... . 

باربد و بابایی همایون



موضوع : عکس
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 470 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

سلام دوستان. از طریق نظر بدهید تماس بگیرید تا رمز را برایتان ارسال کنم.




موضوع : عکس
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 307 مرتبه

سلام پسر شیطون

الان دو سه روزه که دیگه نمی خوای سرلاک بخوری. وقتی ٤.٥ ماهت بود کم کم خواستم بهت غذای کمکی بدم. از سرلاک برنج و شیر شروع کردم و تا چند روز پیش هم خوب میخوردی. ولی الان چند روزه که دیگه دوست نداری. فکر می کنم باید فرنی رو شروع کنم و طبق دستور دکتر اونو درست کنم و بهت بدم و بعدشم حریره بادام.

طبق دستور باید یک قاشق غذاخوری سر صاف آرد برنج و با یک لیوان آب حدود ٢٠ دقیقه روی شعله گاز مخلوط کنم و بعد ٥ قاشق غذا خوری شیر خشک و یک ق چ شکر. این میشه فرنی. بعد از چند روز هم میتونم یک ق.چ پودر بادام اضافه کنم تا بشه حریره بادام. امیدوارم اینو دیگه بخوری.

niniweblog.com

گرچه این سرلاک هم همون آرد برنج رو داره ولی شاید تو دوست داری غذای طبیعی بخوری نه آماده!!!

niniweblog.com



موضوع : تغذیه و سلامتی
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 207 مرتبه

سلام گل مامان

چند روزه حالت خیلی خوب نیست. خوب شیر نمیخوری. امروزم حالت بد شد و شیرتو برگردوندی. الان مثل فرشته ها خوابی ولی نمیدونم اگه بیدار شی بازم نمیخوای شیر بخوری؟؟؟؟

پسر مامان. امیدوارم چند ساعت دیگه بیام بنویسم حالت خوب شده...اوه

 



موضوع : دل نگرانی ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 191 مرتبه

آخیش!

بالاخره پسرم هورا شد! بغلچهار پنج روزی بود که آقا باربد هورا نشده بود. خیلی دلش درد گرفته بود. نمیتونست شیر بخوره. چهارشنبه شب بردمش پیش آقای دکتر مهربون، گفت یه کم آب قند بده اگه خوب نشد شربت انجیر یه کمی بهش بدی خوب میشه. شب اومدیم خونه و با آب قند هیچ مشکلی هورا نشد! فردا صبحش یعنی دیروز یه قاشق چایخوری شربت انجیر خورد و بالاخره هورا شد!!!اوه

دیگه نباید بهت سرلاک بدم مامانی. از امروز فرنی میخوری و ایشالا از هفته بعد حریره بادوم. بعدشم میخوام سوپ رو شروع کنم. قربونت برممممممممممماچ



موضوع : دل نگرانی ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 179 مرتبه

اینم عکس آقا باربد که برای سومین بار رفته شمال. پیش بابایی و مامانیش،تازه تا یه هفته دیگه هم شش ماهش تموم میشه.

 باربد - هتل هایت - اردیبهشت 90



موضوع : سفرهای باربد
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 164 مرتبه

سلام عسل مامان

امروز اولین پوره سیب و اولین مزه سیب رو امتحان کردی. اونم با دستای بابا امیر...ماچ

اولش خوشت اومد ولی باز هم مثل فرنی کمی خوردی و دیگه نخواستی! شاید بعدا بیشتر بخوری پسرم... . خیال باطل

 



موضوع : اولین ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 194 مرتبه

واییییییی خدا، آخبالاخره اون روزی که همش نگرانش بودم رسید! فردا پس فردا باید بریم واکسن شش ماهگیتو بزنیم. آخه من دست تنهام و خیلی میترسم! خدایا خواهش میکنم این بار هم مثل همیشه به من و پسرم کمک کن. خدایا درد نکشه. اذیت نشه. بی تابی نکنه. خدایا کمکم کن بتونم از پسش بربیام! آخه من طاقت ناراحتی باربدو ندارم. خدایا... .ناراحت

کاش به خودم پونصدتا واکسن و آمپول و ... بزنن ولی دست از سر باربد بردارن! کلافه



موضوع : واکسن
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 193 مرتبه

سلام پسر شیطون

میدونی، مامان ناشکری کرد گفت واکسن بزنی تب میکنی واییی درد میکشی... اونوقت خدا یه کاری کرد که دیگه جرات نکنه از این حرفها بزنه!!! ناراحت درست روز قبل از موعد واکسنت تب شدیدی کردی و وقتی دکترت معاینه ات کرد گفت سرماخوردگی ویروسی اومده سراغت! تا همین امروز صبح هم تب داشتی مامانی... . گفت فقط با دادن آب و شستشوی بدنت میشه تب رو آورد پایین و اگه این کارا جواب نداد اونوقت استامینوفن بهت بدیم. تا اونجا که میشه نباید دارویی بخوری... .

شب که اومدیم خونه این کارا رو کردیم ولی تبت نیومد پایین. مجبور شدم استمینوفن بهت بدم که خدا واسه دشمن آدم هم نخواد! اینقدر بد مزه بود که به خاطرش همه شیرتو برگردوندی! من نمیدونم چرا داروخانه این استامینوفن و برای بچه کوچیکی مثل تو هم داده!؟! خلاصه بابا امیر رفت دوباره برات یه استامینوفن خارجی خرید که مزه آلبالو میداد. خوشمزهوقتی بهت دادم میخواستی قطره چکون رو هم گاز بگیری!

دو روز تموم تب و بی قراری! واکسن نزدی ولی همون مشکلات رو داشتی! خدایا شرمنده! دیگه تکرار نمیشه! کاش همه تب ها مربوط به واکسن و همه دردها هم مال جای آمپول باشه...

اینم بگم که دیروز چون باباامیر رفته بود مسافرت من و تو رفتیم پیش مامان منیژه و عمو آرش تا تنها نباشیم. مامانی گفت شاید به خاطر دندونته که اینطوری شدی. منم دستامو شستمو لثه کوچولوی تورور لمس کردم و متوجه یه موش کوچولو شدم که یه کمی سرش اومده بیرون!!! آره مامانی... فکر میکنم داری دندون در میاری... هورا مبارک باشه پسرم. تا خدا چی بخواد...



موضوع : دل نگرانی ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 219 مرتبه

پسر نازم تازگی ها صداهای عجیب و قشنگی از خودش در میاره که می خوام اینجا چندتا از اونا رو براش بنویسم تا وقتی بزرگ میشه بخونه و ...

آقون = خوشحالم. منو بغل کن .... .بغل

اوه= من از خواب بیدار شدم. یکی بیاد منو تحویل بگیره!مژه

گیخ= سلام. من ذوق زده ام. .... .هورا

بوف= با من بازی کن. منو از جام بلند کن. ... .دلقک

بووو= تف پرت میکنم بیرون!!!خوشمزه

آخیو= چقدر خوشگله... .ابرو

و خیلی صداها دیگه که هنوز کشف نکردم یعنی چی!متفکر



موضوع : اولین ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 183 مرتبه

سلام پسرکم

می خوام داستان واکسن شش ماهگی رو برات بنویسم:

اول اینکه دو روز قبل از موعد واکسنت تب کردی و آقای دکتر مهربونی که تازه پیداش کردیم و از ٥ ماهگی مرتب هر هفته میریم پیشش گفت یه سرماخوردگی ویروسی و نمیتونیم واکسن بزنیم!ناراحت ولی هیچ دارویی هم نداد و گفت فقط با اسپری بینی راه تنفست رو باز نگه داریم و صبر کنیم. من هم خوشحال بودم هم ناراحت!!! بعد از دو سه روز هم که تبت قطع شد همش توی گلوت صدای خس خس میومد. ما فکر کردیم هنوز خوب نشدی و بنابراین دو روز دیگه هم صبر کردیم و از اونجایی که هیچ تجربه ای نداریم با خودمون گفتیم شاید این آقای دکتر نظرش خیلی مفید نباشه و سعی کردیم دکتر جدیدی رو که هفته قبل تو تلویزیون راجع به همین سرماخوردگی ها صحبت میکرد رو پیدا کنیم. خلاصه از طریق اینترنت مطبشو پیدا کردیم و وقتی رفتیم پیشش و معاینه ات کرد همون چیزایی رو گفت که دکتر خودت هم گفته بود. این بار دیگه به آقای دکتر خودمون ایمان آوردیم!!!اوه آخه هر چی باشه واسه خودش رییس بیمارستانه!!! حتما اونقدر خوب بوده که ... . بی تجربه گی کردیم دیگه! خلاصه فرداش رفتیم پیش آقادکتر خودمون تا بالاخره واکسنو بزنیم که گفت واکسناش تموم شده و فرداش میره تا جدیدشو بخره و در نتیجه نتونستیم واکسنتو بزنیم. از مطب که اومدیم بیرون شروع کردیم هرچی مطب دکتر این اطراف بلد بودیم زنگ زدیم و همشون یا گفتن واکسن نمیزنیم یا نداریم!!!آخ

بالاخره مجبور شدیم زنگ بزنیم مطب دکتر بدوحی که تا ٤ ماهگیت اونجا میرفتیم و منشی ایشون هم گفت دکتر داره میره و فردا بیاین!!!منتظر

آخرش مجبور شدیم فرداش یعنی روز سه شنبه (یک هفته بعد از موعد واکسنت) بریم پیش دکتر بدوحی و واکسنت رو زدیم! ولی فقط سه گانه رو زد و گفت برای هپاتیت یک ماه دیگه بیاین تا امروز کمتر این پسر اذیت بشه!!!متفکر

یعنی ماه دیگه میتونیم واکسنت رو به موقع بزنیم؟؟؟؟؟منتظر



موضوع : واکسن
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 243 مرتبه

پسر گلم اون هفته که تب کرد و دکتر گفت سرماخوردگی ویروسی ما خیلی نگران شدیم. البته دکتر راست میگفت ولی بقیه بزرگترها یعنی بابایی حسین و مامانی منیژه و ... گفتن احتمالا به خاطر دندونته. اتفاقا اون روزی که خیلی تب داشتیم من و تو رفته بودیم پیش مامان منیژه و عمو آرش چون بابا امیر رفته بود مشهد و ما می خواستیم تنها نباشیم. اونروز مامانی گفت دستمو بذارم روی لثه ات شاید دندونت داره در میاد. منم این کارو کردم و متوجه یه موش کوچولوی تیزی شدم که روی لثه ات بود. مامانی هم امتحان کرد و گفت آره دندون پسرم داره درمیااااااااد!تشویق

قرار شد برات آش دندونی درست کنم. فرداش که بابا امیر اومد رفت ماهیچه خرید و منم برات یه عالمه آش دندونی درست کردم خیلی خوشمزززه! یه کم به مامان دادیم و ه کم هم گذاشتیم تو فریزر برای مامان پروانه اینا و بقیه اشو من و بابا امیر خوردیم!‌خوشمزه



موضوع : اولین ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 569 مرتبه

اونقدر دوست دارم که ...

                                 نگران خودمم

اما باز جونمو میدم...

                                 واسه با تو بودنم

نه میشه با تو بمونم نه میدونم که میمونی...

                                همه ی ترسم از اینه که یه روزی پیشم نمونی...

نگران لحظه هامم که منو بی تو نمی خوان...

                                نگران دستایی که تو نباشی خیلی تنهان... .



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 205 مرتبه

یولتو این عکس آقا باربد میگه:

عرضم به حضور شما که... ما کوچولوها اصولا اسممون بچه است! اما خودمون به تمام آدم بزرگا درس زندگی میدیم.

niniweblog.com

مثلا ... آقا همین دیشب که مامان بنده میخواست به اصطلاح سر منو گول بماله کلی تلاش کرد تا مارو بخوابونه. ما هم خواستیم دل این بنده خدارو نشکنیم خودمونو زدیم به خواب! به محض اینکه مارو گذاشتن تو تختمون بیدار شدیم و لبخندی نثار مادرمون کردیم تاریخی!

niniweblog.com

 نمیدونم چرا؟؟!! ولی یه صدای داد بلندی شنیدیم!

niniweblog.com

barbod andishmand!



موضوع : عکس
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 178 مرتبه

barbod naz



موضوع : عکس
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 201 مرتبه

سلام شیطون مامان

بیچاره ام کردی دیشب! ساعت ٢ خوابیدی و ٥ هم بیدار شدی انگار برات ١٠ صبح بود! چشما بااااز! لبا خندوووون! آواز میخوندی...!!!تعجب

بگذریم...

صبح امروزم که با صدای ناله ی یه کوچولویی که انگار یه جایی گیر کرده باشه از خواب پاشدم دیدم غلت زدی و رفتی لای میله های تخت و تشک گیر کردی!!! آخه من نمیدونم تو چجوری اون لا جا شدی؟؟؟!!؟؟متفکر

دوباره یک ساعت بعد بازم صدای ناله یه کوچولویی که انگار یه جایی گیر کرده باشه اومد که اومدم بالای سرت دیدم بالاخره برای اولین بار غلت زدی و افتادی رو شکمت! هورا ولی مثل یه لاک پشت شیطون نمیتونی برگردی به حالت اولت!!! خیلی خندیدم با اینکه سرم درد میکرد و شب قبل روی هم ٣ ساعت هم نخوابیده بودم ولی بغلت کردم و بوست کردم. خمیازه قربون شیطونیات... بیچاره ام کردی...! اوه



موضوع : اولین ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 204 مرتبه

سلام باربدی

امروز صبح بعد از اینکه شیرتو خوردی با بابا امیر ٢ تایی رفتین بیرون و قدم زنان برای صبحانه مون کله پاچه خریدین!!! دستت درد نکنه پسر گلم، صبحونه ای که تو بخری چه مزه ای میده... خوشمزه

دیگه کم کم داری بزرگ میشی... مرد میشی...

راستی امروز میخوام به سوپ شما عدس هم اضافه کنم. امیدوارم خوشتون بیاد آقا باربد...بغل



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 192 مرتبه

سلام باربد خوش تیپ

دیروز با بابا امیر رفتیم برات چند دست لباس گرفتیم آخه لباسای قبلیت دیگه کوچیک شده بود و بعضیاش هم برای این هوا گرم بود. بین لباسا، یکی شو که بابا امیر برات انتخاب کرده رنگش صورتیه، خیلی خوردنی میشی مامانی وقتی میپوشیش. الان خوابی وگرنه یه عکس ازت میگرفتم میذاشتم اینجا تا وقتی بزرگ شدی ببینی. شاید بعدا این کارو کردم.

وقتی میپوشیش مثل آدامس میشی!!! شیرین و خوشمزه!!!

niniweblog.com

 بوس بوس بوس بوس بوس بوس ماچ



موضوع : لباس
تاريخ : يکشنبه 13 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 287 مرتبه

این شعر رو تو وبلاگ کوروش دیدم و خیلی خوشم اومد. مال احمد شاملو. برات اینجا میذارم تاوقتی تونستی بخونی لذت ببری. مرسی مامان کوروش...

قصه دخترای ننه دریا 

یکی بود یکی نبود.
جز خدا هیچی نبود
زیرِ این تاقِ کبود،
نه ستاره
    نه سرود ...

...



ادامه مطلب...

موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : پنجشنبه 3 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 202 مرتبه

سلام عسل من

امروز صبح که از خواب بیدار شدیم دیدم هوا خیلی خیلی خوبه. بعد از مدتها گرما بالاخره یه روز خنک و با نم نم بارون شروع کردیم.هورا

تصمیم گرفتم با گل پسرم برم گردش. ساعت ٨.٣٠ بیدار که شدی شیرتو خوردی و بعدشم یه کوچولو سرلاک خرما. یه کم گذشت و تو با بی بی انیشتین سرگرم بودی و منم مشغول کارای خونه. ساعت ١١ که شد دیدم هنوز خوابت نمیاد آخه معمولا این موقع ها خوابت میگرفت. وقتی دیدم سرحالی دوباره یه کم بهت شیر دادم و بعد با هم آماده شدیم و رفتیم گردش...

هنوز به سر کوچه نرسیده بودیم که دوقلوها رو دیدیم! آره مامان. رستا و افرا. نی نی های همسایه واحد ٦ که دو ماه ازت بزرگترند. چه قدر ناز بودن. رستا رو یه بار دیگه هم دیده بودم. مثل اوندفعه خواب بود و به جاش افرا خانوم شیطون بیدار. به مامانشون قول دادم یه روز حتما بریم پایین ببینیمشون.

تو راه یه تصمیم جدید گرفتم و رفتیم به سمت آتلیه.

دو تا عکس خوشگل انداختی که بعدا میذارم تو وبلاگت.کلی هم با آقای عکاس حرف زدی و خندیدی...

بعدم راه افتادیم سمت خونه و ساعت ١.٣٠ آقا باربد سوپش رو خورد و الانم:

 

عسلم بعد از گردش تو یه صبح زیبا خوابش برده...

yek rooze ziba 



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : چهارشنبه 2 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 644 مرتبه

دو تا پسر عمه دارم که خیلی مهربونن. کامیاب ١٣ ساله و رامتین ١١ ساله.

چند روز پیش اومدن خونه ما و کلی با من بازی کردن و حسابی بهم خوش گذشت.

bazi

چند روز قبلش هم رفته بودیم عروسی هنگامه جون دخترخاله بابا امیرم و این عکس رو با کامیاب و رامتین گرفتم. اونروز خیلی خندیدم باهاشون...

aroosi hengame

 



موضوع : عکس
تاريخ : سه شنبه 8 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 173 مرتبه

آخه من از دست تو چیکار کنم! چند وقته که هر جا که بلندتر از سطح زمین باشه میشینی مثل تخت، مبل ... سریعا خودتو به لبه می رسونی و هر چی دم دستته پرت میکنی پایین. کنترل تلویزیون و ... عروسک و هرچی که کنار دستته پرت می کنی و بعد با تعجب نگاه می کی ببینی چی شد؟ کجا رفت؟ البته اگه مواظب نباشم خودتو هم با شتاب زیاد پرت می کنی پایین!!!

newton



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : يکشنبه 30 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 190 مرتبه

بالاخره این گل پسر ما یاد گرفتن خودش شیشه آب رو دستش بگیره و نوش جان کنه...

تنبل خان خیلی طول کشید خودش بخواد این کارو بکنه...

اینم عکس اولین باری که خودت یاد گرفتی چیزی بخوری... ماچ

اولین بار که باربد خودش آب خورد



موضوع : اولین ها
تاريخ : يکشنبه 30 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 249 مرتبه

آقا باربد جدیدا یاد گرفته سینه خیز بره... به جای چهار دست و پا رفتن! مامانی منیژه می گفت بابا امیر هم همینجوری میرفته تا بالاخره یاد گرفته راه بره!

پسر کو ندارد نشان از پدر...

.30 amordada



موضوع : اولین ها
تاريخ : يکشنبه 30 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 200 مرتبه

سلام گل پسری

دیروز برای اولین بار دیدم که وقتی یه موسیقی شاد داره پخش میشه تو خودتو تکون میدی و می خوای برقصی!!!

                                                   niniweblog.com

قربونت برمممممممممممم. چه شیرین... خیلی خوردنی شده بودی...

هر از گاهی هم با آهنگ میخونی...

niniweblog.com

داری بزرگ میشی ها.......



موضوع : اولین ها
تاريخ : سه شنبه 8 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 186 مرتبه

پسرم از حدود شش ماهگیش عاشق این آهنگه...

niniweblog.com

پورتوریکه         شولولیژه         هرکی اونو دیده          از دنیا بریده!         اون یه پورتوریکه!

میتونه تا صبح          برقصه رااااحت          میتونه که برقصه ساعت به ساعت...

میتونه دیوونه شه          مثل دیوونه هااااااااااااا !!!!

کنترلش سخته!         ‌دست همه رو بسته!         میخواد برقصه برقصه برقصه... .

niniweblog.com

یعنی عاشقتم پسرم! تو بزرگ بشی من چه کنم از دستت؟!

niniweblog.com

وقتیTamin جونت می رقصه و دوربین کلوزآپش رو نشون میده تو حسابی میخندی و ذوق می کنی... !

niniweblog.com

برات این آهنگ رو ضبط کردم و هر وقت می خوام آروم شی یا غذاتو تا ته بخوری پخشش می کنم و کلی عادل و تامین رو دعا می کنم!!!!!!!!!!

فکر کن............!



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : شنبه 29 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 173 مرتبه

فرشتهخدایافرشته

حالا که درس دایی علی هم تموم شد و بالاخره مهندس شد. میشه یه کاری بکنی زودتر سال دیگه بشه و درس دایی محمدرضا هم تموم بشه تا بابایی حسین و مامان پروانه اینا برگردند تهران و مثل اون قبلنا که من هنوز به وجود هم نیومده بودم پیش ما زندگی کنن؟؟؟

آخه بابایی حسین خیلی خوب بلده با من بازی کنه. هوامو داره. حسابی لوسم میکنه. تازه شم مامانم میتونه منو ببره بذاره پیششون و شب بیاد دنبالم. کلی کیف کنم! میشــــــــــــــــــــه؟؟؟؟؟چشملبخند

 



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : شنبه 29 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 172 مرتبه

سلام پسرعمـــــــــــــــــــــــــــــه

تولدت مبارک... 

آخ جووون. امشب میریم مهمونی،‌ کامیاب و رامتین، آماده باشین منم اومدم همگی باهم شلوغ کنییییم؛ هــــــــــــورررررررررررررررا...

                                           



موضوع : اولین ها
تاريخ : شنبه 29 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 394 مرتبه

سلام. این مامان من اینقدر از دیدن مامانو بابا و داداشاش ذوق زده بود که یه عکس خوشگل از من نگرفت. فقط تو راه رفت و برگشت ازم چندتا عکس گرفت اونم موقعی که خواب بودم!!!!‌

آخه مامان... درسته ؟.... .

من خوابیدم، رسیدیم منو خبر کنینخواب:

shomal - amordad90

 

خسته ام، سفر خوبی بود،‌ بذارین بخوابم... خوابخوابخوابخوابخوابخوابخوابخوابخواب

shomal - amordad 90 



موضوع : عکس
تاريخ : چهارشنبه 26 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 204 مرتبه

سلام

باربد هستم.

اینجا ٥ کیلومتری نمک آبرود...

دوستتون دارم بابایی حسین، مامان پروانه، دایی علی و دایی محمدرضا...

از دوشنبه با مامانم اومدیم شمال کمی هوای تازه بخوریم و از دست هوای تهران نفس راحتی بکشیم. البته بابایی حسین اومده بود دنبالمون و مارو آورد. چقدر بد که قراره فردا برگردیم. ولی باباامیر قول داده هر چند وقت یکبار اجازه بده من با مامانم بیام اینجا... مرسی بابا امیرم...

عکسای سفرمو بعدا میذارم. الان میخوام برم ددر! ...

                      



موضوع : سفرهای باربد
تاريخ : چهارشنبه 26 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 174 مرتبه

rio



موضوع : عکس
تاريخ : چهارشنبه 26 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 804 مرتبه

سلام آقا باربد

دیروز که با بابایی حسین رفته بودیم بازار چالوس واسه این چندروزی که اینجاییم خرید کنیم یه دفعه چشمم به فروشگاهی خورد که یه عالمه چیزای جالب و خوب داشت. چند جور بازی فکری خریدم و یه کتاب به اسم همه کودکان تیزهوشند اگر... . دارم از امروز میخونمش تا ببینم چه کارایی میشه کرد تا شما هوشت تقویت شه!

همه کودکان تیزهوشند اگر...  



موضوع : عکس
تاريخ : شنبه 10 فروردين 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 247 مرتبه

بعد از حوله های سیسمونی که دیگه خیلی وقت بود برات کوچیک شده بود اولین حوله تن پوشت رو خریدیم به انتخاب خودت : چشمک

1



موضوع : اولین ها
تاريخ : شنبه 22 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 205 مرتبه

دیروز یعنی روز تولد بابا امیر باربد یه هدیه دوست داشتنی به باباش و همه ما داد و اون این بود که بالاخره تونست چهار دست و پا بشه و هرچند برای لحظه ای کوتاه اما تونست و مارو خوشحال کرد.

 از امروز هم داره سعی میکنه حرکت کنه!‌ خدا عاقبت همه رو به خیر کنه... !لبخند



موضوع : اولین ها
تاريخ : جمعه 21 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 241 مرتبه

بـــابـــا امیـــر مهربونــــم

قشنگ ترین صدای زندگی تپش قلب توست
                                        با شکوه ترین روز دنیا تولد توست پس

                                                                       برای بمان و بدان که عاشقانه دوستت دارم

                                               

تولدت مبارک بابا جونم...

امشب قراره بریم خونه مامان بزرگم تا تولد بابا امیرم رو جشن بگیریم. آخه عمه کتایونم برای اینکه من و مامانم اذیت نشیم و مامانم بجای مهمونی گرفتن به من برسه گفت بریم اونجا و دور هم باشیم.

مرسی عمه کتی...

تولدت مبارک مهربون ترین مرد دنیا...(مامان مهسا)ماچ



موضوع : اولین ها
تاريخ : پنجشنبه 20 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 194 مرتبه

سلام مامانی

اگه بدونی امروز با من چیکار کردی... .

صبح که بیدار شدی شیرتو خوردی و من یک ساعت بعد برات حریره بادوم درست کردم تا بخوری. آخرین قاشق رو که گذاشتم دهنت همه شیر و حریره رو با هم بهم پس دادی!!!

سپس: بعد از چند دقیقه دوباره گرسنه ات شد و شیر خوردی. یه کم گذشت شروع کردی به غر زدن.  همینطور که داشتی تو بغلم غر میزدی شکوفه هم زدی به لباس منو خودت!!! چجوری؟؟!! نمیدونم. یه جوری که پمپرز هم کم آورد! ببخشید که اینو گفتما. سعی کردم مودبانه باشه مامانی!

خلاصه بعد از اینکه لبایاتو عوض کردم و ... . دیدم داری چشماتو میمالی گفتم حتما خوابت گرفته بعد از این همه فعالیت! تو بغلم مثل فرشته ها خوابیدی. بعد از چند دقیقه بردم گذاشتمت تو تخت که یه دفعه انگار فهمیدی که از بغل گرم و نرم مامان اومدی بیرون شروع کردی به گریه و دیگه هم نخوابیدی!

یه کم دیگه هم گذشت و تصمیم گرفتم بهت بیسکویت بدم. یه مقدار زیادی درست کردم و خداروشکر خوردی. اما بعد از اون تا دو سه ساعت هیچی نخوردی و الانم بعداز غر زدن مثل فرشته ها خوابیدی...

هوراااااااااااااااااااااا... کلافهمن امروز هورااااااااااااااااااااااااااا شدم... .سبز



موضوع : حرفهای من با پسرم
تاريخ : پنجشنبه 20 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 194 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

می نویسم برای پسرم تا سالها و سالهای بعد آنرا بخواند...




موضوع : حرفهای من با پسرم
تاريخ : چهارشنبه 19 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 550 مرتبه

یادش بخیر. پارسال این موقع ها تو رو ٥ ماه و ... حامله بودم. هر ماه میرفتم مطب دکتر و از سلامت تو مطمئن میشدم. هر از گاهی هم دکتر آزمایشای مختلف میداد و سونو و ... . اولین باری که تو رو تو مانیتور سونوگرافی دیدم هیچ وقت یادم نمیره. خانم دکتر میگفت ایناهاش. این بچه اته! منم جز یه سری خط و خطوط مشکی و طوسی چیزی متوجه نمیشدم ولی بعد از دقت زیاد تونستم اون وجود کوچولوت رو چندلحظه ببینم!

حتی اولین باری هم که جنسیت تو رو بهم گفتن هم یادمه. رفته بودیم پیش دکتر شاکری. خیلی مرد مهربون و با دقتیه. تو کارش هم حرفه ای. تا سونو شروع شد سریع گفت اینم یه آقا پسر پهلوون.!!!! اون موقع تو حدود ٢ ماه بود که تو شکم مامان بودی.

وای. یاد مطب دکتر قاسمی افتادم. چقدر شلوغ بود!‌ با این شکم بزرگ هر سری میرفتم اونجا باید حداقلِ حداقل ٢ ساعت مینشستم.! تازه خانم منشی اش که اسمش سر زبونمه ولی یادم نمیاد میگفت دارم رعایت حال شما حامله هارو میکنم وگرنه مریض های دیگه حداقل ٤ ساعت تو نوبتن!!! راست میگفت. خودم شاهد بودم حتی بعضی ها ساعت دو میومدن نوبت میگرفتن بعد هشت شب میومدن بازم باید منتظر میموندن! چقدر سخت بود!‌

ولی ببین کار خدارو!‌ روزی که من حالم بد شد و قرار شد تو به دنیا بیای دکترقاسمی بیمارستان نبود و به جاش دکتر اشجعی منو عمل کرد و دستش درد نکنه!‌ ایشون هم خانم دکتر خیلی خیلی مهربونیه. یادمون باشه سالگرد تولدت که شد حتما یه سری بهش بزنیم و براش گل ببریم. به من گفت اسم پسرت همیشه یادم میمونه چون یه اسم خاصه و تکه!‌ مرسی خانوم دکتر اشجعی.ماچ



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : چهارشنبه 19 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 185 مرتبه

سوپ که نه؛ حلیم. یه کم گوشت گوسفندی یا کمی گوشت بوقلمون (به نویت هفته ای دو بار) + سه تا چهار قاشق گندم پرک و بعضی وقتا هم یه هویج کوچولو برای نینی کوچولو میشه یه حلیم خوشمزه خوشمزه که باربدخان میخوره ولی جون آدمو میگیره تا تمومش کنه! الانم داره با قدرت تمام قدش رو تا جایی که میتونه بلند میکنه و روی پنجه هاش ایستاده تا بتونه در کابینت رو باز کنه. تا حالا چندبار دستت لای در کابینت مونده سبز ولی باز هم برات درس نمیشه!!!! ای وایِ من...اوه



موضوع : تغذیه و سلامتی
تاريخ : سه شنبه 18 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 181 مرتبه

سلام قربونت برم

مامانی،‌ دیروز (یعنی حدودا وقتی ٨ ماه ١٥ روزت بود) دیدم که داری با دقت تمام دستاتو نگاه میکنی و آروم میزنیشون به هم! دو سه بار میزدی به هم و بعد چندلحظه توقف!‌ با تعجب نگاهشون میکردی و دوباره... دس دسی،‌دس دسی... . اینقدر قربونت رفتم... وای که چه حالی داد...

                                                           niniweblog.com



موضوع : اولین ها
تاريخ : سه شنبه 18 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 191 مرتبه

سلام آقا باربد

میدونی؛ حدود دو هفته ای میشه که وقتی میخوای با قدرت تمام حرف بزنی میگی: با با با با با با...

بعضی وقتا هم:بَ ب َبَ بَ ... . دیروز هم که بالاخره بعد از مدتها تمرین و ممارست با جنابعالی! یک بار گفتی: ماما...

قربونت برم مامان. چه کیفی میده وقتی میگی: بابا ماما...

 



موضوع : اولین ها
تاريخ : سه شنبه 18 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 203 مرتبه

مامان میگه: باربد بگو مامان بابا سلام...

باربد میگه: بَ بَ بَ بَ بَ بَ بَ....

مامان میگه: چی داری مامان؟...

باربد میگه: قوووووووووووون...

مامان میگه: دست نه ! (یعنی دست نزن جیزه)

باربد نگاه میکنه و میخنده...

مامان میگه: کجا بودی باربدی؟

باربد میگه: گوووووووووَ

و ساعتهـــــــــــا میتونه مامانشو اینطوری سرگرم کنه...

چقدر راضی و خوشحالم که کار کردن تو شرکت رو گذاشتم کنار و پسرم رو ترجیح دادم...

god



موضوع : اولین ها
تاريخ : يکشنبه 16 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 202 مرتبه

ماچسلام باربد

مامانی امروز ششمین روز ماه رمضان هستش. من تا امروز تونستم ٢ روزش رو روزه بگیرم. دو شب که تو نگذاشتی بخوابم سحر خوابم برد! دو دو روز دیگه هم احساس کردم اگه روزه بگیرم در حق تو ظلم میشه چون خیلی احساس ضعف داشتم و نمیتونستم خوب بهت برسم! البته اینا اصلا توجیه نیست واسه روزه نگرفتن. ولی هر کسی عقیده ای داره. من نه موافق سفت و سختم نه مخالف محض. بگذریم...

وقت افطار که میشه دل آدم یه جوری میشه. مخصوصا اگه روزه نباشی و صدای ربنا و اذان و... رو که میشنوی انگار از یه چیزی عقب افتادی. انگار یه چیزیو از دست دادی. نمیدونم. من و بابا امیر میخوایم وقتی بزرگتر شدی خودت با عقل و منطق تصمیم بگیری که چیکار کنی. دین و رسم رسوم زوری نیست. ولی تا جایی که بشه راهنماییت میکنیم.

راستی،‌ دومین روز ماه رو که روزه گرفتم تو ١٠ دقیقه قبل از افطار رفتی خوابیدی. قربونت برم پسر مهربون که به فکر مامانی. دوستت داریم.



موضوع : اولین ها
تاريخ : شنبه 15 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 187 مرتبه

ابروسلام گل پسرم. قرار شده از این ماه مامان هزینه های خونه رو کنترل کنه. آخه چندماهه خرج حسابی رفته بالا! میخوایم ببینیم تو ماه چقدر واسه گل پسری،‌ چقدر واسه خونه، چقدر واسه خودمون و ... خرج میکنیم. برای همین الان دارم تو سیستم حسابداری که بابا امیر برای این کار درست کرده حسابامون رو میزنم. برای باربد این تفصیلی هارو باز کردم: (فکرکن!!!)

٧٠١٠٠١ هزینه های باربد

٧٠١٠٠١٠١ ویزیت دکترخنثی

٧٠١٠٠١٠٢ دارو و ویتامین های مکمللبخند

٧٠١٠٠١٠٣ پمپرزهیپنوتیزم

٧٠١٠٠١٠٤ شیرخشکخوشمزه

٧٠١٠٠١٠٥ سرلاکزبان

٧٠١٠٠١٠٦ سرشیشه و پستانک و سایر لوازمسبز

٧٠١٠٠١٠٧ لباسخنثی

٧٠١٠٠١٠٨ اسباب بازی و سرگرمی و کتابیول

٧٠١٠٠١٠٩ سایرنگران

فعلا همینا!‌ اونوقت من و بابا امیر رو هم نصف این کدهارو هم نداریم!!!! آخ

قربونت برم پسر کوچولو. بزرگ بشی چه کارایی باید برات بکنیم؟!‌  هزینه خرید عروسی؟؟؟؟!!!! جوووووووووون...

تو فقط سالم و سلامت باش بقیه چیزا حل شدنیه....



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : پنجشنبه 20 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 201 مرتبه

آقا باربد

همه امید مامان اینه که وقتی بزرگ شدی بشی همدم و پشتیبان مامان. خیلی وقتها شده چه الان که تقریبا ٨.٥ ماهته،‌چه اون وقت که تازه به دنیا اومده بودی و چه اون زمانی که تو دلم بودی و داشتی جون میگرفتی و ... دل مامان خیلی خیلی از همه چیز و همه کس گرفته و همه امید و دلگرمی اش به اینه که پسرش یه روزی مرد مهربونی میشه و ثمره گذاشتن عمر مادرش رو به پاش جواب میده. همین...



موضوع : حرفهای من با پسرم
تاريخ : سه شنبه 11 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 210 مرتبه

اولین بار بود که می دیدم وقتی یه نفر از در اومد تو براش حسابی ذوق کردی و خندیدی و جیغ زدی. آره مامانی. هفته پیش که بابایی حسین و ... اومده بودن به ترتیب اول مامان پروانه اومد و تو با تعجب نگاهش کردی! بعد دایی علی که باز هم با تعجب و و دایی محمدرضا هم که همینطور...

ولی وقتی بابایی حسین از در اومد، تو با روروئکت دویدی سمتش و جیغ زدی!!

                                                  niniweblog.com         niniweblog.com

                                                 

من حسابی حسودیم شد آخه من که فرصتی ندارم تا یه مدت منو نبینی و بعد که میام خونه ببینم واسه منم ذوق میکنی یا نه!!!!!!!

الانم که چند روزه هر شب وقتی بابا امیر میاد خونه و زنگ درو میزنه تو سریع به سمت در نگاه میکنی و منتظری بیاد تو و قتی میاد کلی ذوق میکنی و میخندی. قربون خنده های خوشمزه ات...ماچ



موضوع : اولین ها
تاريخ : سه شنبه 11 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 237 مرتبه

naz



موضوع : عکس
تاريخ : دوشنبه 10 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 209 مرتبه

barbod navazandeh



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : شنبه 8 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 168 مرتبه

سلام به همگی...

من چند روزه عاشق ماشین لباسشویی شدم! آخه یه روز روشن بود و من با روروئکم تو آشپزخونه بودم. خیلی موجود جالبی بود اینقدر تند میچرخییییییید!ابلهابلهابله

هر روز صبح تا منو میذارن تو روروئک میخوام برم دست بزنم ببینم چی میشه که مامانم منو از آشپزخونه بیرون میکنه! شما میدونین چرا؟؟؟     راستی جیززززز یعنی چی؟!متفکر

baby and wahsing machin



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : شنبه 8 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 172 مرتبه

سلام دایی علی مهربون

امروز هشتم مرداد، تولدت مبارک...

 

امسال اولین تولدته که منم هستم!!!!

دوستت دارم دایی جوووووووووووووون...



موضوع : اولین ها
تاريخ : پنجشنبه 6 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 207 مرتبه

 

آخی،‌یادش بخیر... چقدر کوچولو بودی.

 ولی اینقدر سخت گذشت اون اولا که انگار چند سال پیش اینقدری بودی!

قربون مدل خوابیدنت برم جوجه ی من... ماچ

nini



موضوع : عکس
تاريخ : چهارشنبه 5 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 184 مرتبه

آره مامانی. بعد از یه سرچ گسترده از راه گوگل و پرس و جو از مامانی منیژه و ... فکر میکنم فهمیدم دیروز چی شده بود! بوقلمون طبعش گرمه. خیلی خیلی هم خاصیت داره و خیلی مقوی. شما هم بعد از خوردن اون حسابی سیر شده بودی و سنگین. خیلی هم نخوردیا ولی نمیدونم چرا اینجوری شد. بگذریم به هرحال نوش جونت. ولی دیگه بهت نمیدم تا هفته بعد. فعلا برنامه مون هفته ای یکبار استفاده از بوقلمون و یکبار هم شیره قلوه!!!! زبانچرا که نه؟!بغل



موضوع : تغذیه و سلامتی
تاريخ : يکشنبه 2 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 180 مرتبه

سلام باربد قشنگم

پنجشنبه رفتیم پیش آقای دکتر برای چکاپ ماهانه. گفت ٢٠٠ گرم بیشتر اضافه نکردی. تا آخر هشت ماهگی فقط هشت کیلو و سیصدوپنجاه گرمی؟!! آخه من چیکار کنم؟!!! هفتاد و چهار سانتیمتر قدته. چهل و شش سانتیمتر هم دور سرت.

حتما تقصیر منه که این ماه خوب رشد نکردی... .ناراحتنگران

امروز بهت قلوه ای که به روش شیشه جوش! پخته شد رو دادم. به سفارش عمه کتی. خدا کنه تا یک ماه دیگه که میریم دکتر خوب وزن اضافه کنی. آخه من نگرانتم... .نگراننگراننگراننگراننگراننگراننگراننگراننگران



موضوع : قد و وزن
تاريخ : يکشنبه 2 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 246 مرتبه

هورااااااااااااااااتشویق

امروز بابایی حسین و مامان پروانه و دایی جونام میان.

هوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهورا

 من خیلی خوشحالم. آخه اونا خیلی منو دوست دارن و کلی باهام بازی میکنن. مطمئنم اگه چند روز بابایی حسین پیشم باشه تا آخر این هفته میتونم چهاردست و پا برم دیگه! آخه اون دفعه که باباییم اومده بود بهم یاد داد خودم بشینم! هورااااااااا....

هوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهورا



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : پنجشنبه 30 تير 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 196 مرتبه

واییییییییییییییییییییییی

باربد، تو الان خوابی و من دارم این مطلب رو مینویسم. نیم ساعت پیش یه اتفاق بدی برامون افتاد. من تو رو بردم تا صورتتو بشورم و بعد داشتم میومدم سمت اتاق و تمام حواسم پیش تو بود و قربون صدقه ات میرفتم که یه دفعه پام گیر کرد به روروئک و ٢ تایی باهم خوردیم زمین!!!

اصلا نفهمیدم چی شد فقط یادمه تورو محکم گرفته بودم و نگات میکردم که به جایی نخوری. آخرش هم با شکم و آرنج اومدم رو زمین و سر تو از پشت خورد زمین ولی چون دست من پشت سرت رو گرفته بود ضربه نخوردی! مردم. مردم. ... مردم از ترس... کمرم داغون شد و نمیتونستم از جام بلند شم ولی تمام قدرتم رو جمع کردم تا بلندت کنم و آروم شی. وایییییییی. خدایا شکرت...



موضوع : دل نگرانی ها
تاريخ : چهارشنبه 29 تير 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 234 مرتبه

پسر مامان

سلااااام

هشت ماهگی خوشمزه ات مبارک...

8 ماهگی باربد

هشت ماه شیرین رو تا حالا با هم پشت سر گذاشتیم با همه سختیها و آسونیهاش!

                                                       

دوستت داریم...



موضوع : ماهگرد ها
تاريخ : چهارشنبه 29 تير 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 709 مرتبه

باربد مامان داره بی بی انیشتن نگاه میکنه و می خواد وقتی بزرگ شد خودش دست انیشتن رو از پشت ببنده! ! ! لبخند

باربد و بی بی انیشتن

تشویقآفرین پسرمتشویق



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : سه شنبه 28 تير 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 183 مرتبه

سوپ ماهیچه و سبزیجات

٧٠ تا ١٠٠ گرم ماهیچه گوسفندی، یک عدد هویج و یک عدد سیب زمینی، مقدار کمی برنج، در آخر هم کمی جعفری و گشنیز میشه یه سوپ که چه عرض کنم یه آش خوشمزه که آقا باربد مامان خیلی دوست داره. بارد... الهی فددددددات شم که سوپ دوست داری مامانی.

niniweblog.com



موضوع : تغذیه و سلامتی
تاريخ : چهارشنبه 29 تير 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 183 مرتبه

سلام عزیز دلم. دیروز برای اولین بار دیدم که روی دستات با قدرت تمام بلند شدی و کم کم داری واسه چهاردست و پا شدن آماده میشی. یه حسی بهم میگه کمتر از دوهفته دیگه میتونی چهاردست و پا بری! قربون قدت برم که داری بزرگ میشی جوجه ی من...

barbod

لباسی که اینجا پوشیدم سوغاتی خاله طوفان که وقتی رفته بود پیش آلیناجون برام آوردش. ماچمرسی خاله طوفان. دوستت دارم.ماچ



موضوع : اولین ها
تاريخ : پنجشنبه 23 تير 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 244 مرتبه

nini

باربد، هر وقت صدای بابایی حسین رو میشنوی با دقت به حرفاش گوش میدی. با تمام وجود میخوای حرف بزنی و از خودت صدا در میاری. بوس به پسرم. دوستت دارم...



موضوع : عکس
تاريخ : پنجشنبه 23 تير 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 213 مرتبه

کنارم هستی و اما دلم تنگ میشه هر لحظه

                                                   خودت میدونی عادت نیست فقط دوست داشتن محضه

یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی می میرم

                                                   از اینجا تا دم در هم بری دلشـــــــــــــــــوره می گیرم

می دونم که یه وقتایی دلت می گیره از کارم

                                             روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم

تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری

                                        تو هم از بس منو می خوای یه جورایی خودآزاری!

 


 

این رو برات نوشتم چون چند روزه خیلی باهات خوب رفتار نکردم و خودمم یه کم دپرسم. الان خیلی دلم گرفته و از اینکه برات مامان خوبی نبودم ناراحتم. ببخشید پسر گلم. دوستت دارم... .



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : سه شنبه 21 تير 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 188 مرتبه

سوپ مرغ و سبزیجات

٥٠ تا ٧٠ گرم مرغ که تو هم سینه دوست داری و هم ران. البته مرغ میتونه بیشتر هم باشه. هرچی بیشتر بهتر. یک عدد سیب زمینی متوسط. یک عدد هویج متوسط. یک عدد پیاز کوچک که قبل از میکس کردن جداش میکنم. یه مقدار جزئی برنج و آخرش هم چند برگ جعفری تازه.

برای تنوع گاهی به جای جعفری، نخود فرنگی، لوبیاسبز و یا کدوسبز هم ریختم ولی اونارو هم مثل پیاز قبل از میکس کردن جدا کردم چون مطمئن نبودم که بتونی هضم کنی. اگه چندبار دیگه هم با این مواد سوپتو بخوری و مشکلی پیش نیاد خودشون رو هم میکس میکنم و بهت میدم.

بعض روزها هم برای بهتر شدن وضع مزاجت و اینکه بیشتر انرژی بگیری به ازای هر صد گرم یه ق.چ روغن زیتون هم اضافه میکنم.

اوایل که این سوپ رو شروع کردم بین ٥ تا ١٠ ق.م میخوردی. یه بار از دکترت پرسیدم که میتونم یه وعده شیرتو حذف کنم به جاش غذا بدم که دکتر هم گفت بله. هر چی بزرگتر میشی باید به مقدار غذات اضافه بشه و کم کم غذاخور بشی. به این ترتیب تو الان روزی ٥ وعده شیر میخوری که معمولا ١٣٠ میل بیشتر نمیخوری تو هر وعده. یک وعده هم سوپ که تازگی ها رسیده به یک کاسه ماست خوری. بین اولین و دومین وعده شیرت هم بین ١٠ تا ١٥ ق.م حریره بادوم. بعضی وقتا ساعت ٦ بعدازظهر هم کمی گرسنه میشی و مقداری سوپ میخوری. نوش جان....



موضوع : تغذیه و سلامتی
تاريخ : چهارشنبه 5 مرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 163 مرتبه

آخه چرا؟؟؟؟

دیروز صبح که از خواب بیدار شدی تا ظهر خوب بودی. دو سه بار شیر خوردی، بیسکویت مادر خوردی، ویتامین و آهن هم خوردی،...

 اما ظهر بعد از اینکه چهار پنج قاشق سوپ خوردی دیگه تا شب هیچی نمیخوردی! نمیدونم به خاطر دندونت بود؟!خنثی

 به خاطر گوشت بوقلمون که برای اولین بار تو سوپت ریختم بود؟! برای چی آخه؟؟؟

آخر شب بعد از خوردن ٨ میل گریپ میکسچر بالاخره یه کم شیر خوردی! یعنی به خاطر دل درد بود؟؟؟؟؟!!!یول

نمی دونم. دارم کم میارم! اوه

مامانای مهربون...

شما بگین. شماهایی که با تجربه این....



موضوع : تغذیه و سلامتی
تاريخ : دوشنبه 13 تير 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 185 مرتبه

سلام شیطووووون

امروز صبح دو بار دیدم که بالاخره بعد از مدتها تلاش! موفق شدی شصت پاتو بکنی تو دهنت!!!!گاوچران

تبریک!  آخه این چه کاریه؟؟؟! کارم دراومد از امروز دیگه! آخ همش باید مواظب باشم این کارو نکنی وگرنه تو این گرما همین مونده مریض بشی!



موضوع : اولین ها
تاريخ : يکشنبه 12 تير 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 214 مرتبه

سلام گل پسرم.

می دونی اولین کسی که موی تو رو برات کوتاه کرد چه کسی بود؟ بابایی حسین! پریروز که هنوز شمال بودیم بابایی گفت براش یه قیچی بیارم تا یه کم از موهای جلوی سرت رو که از بقیه بلندتر شده بود کوتاه کنه. من دوست نداشتم هیچ وقت اینکارو بکنم چون موهای نوزادیت بود و من دوستشون داشتم. اما دیگه بابایی گفته بود دیگه... !

خلاصه با کلی شیطنت و ورجه وورجه شما بالاخره یه کم از موهات رو کوتاه کرد و کلی مرتب شدی! فکر نمیکردم ایندر تو منظم شدن صورتت تاثیر بذاره وگرنه خودم زودتر اینکارو میکردم. دست بابایی حسین مهربون درد نکنه.



موضوع :
تاريخ : جمعه 10 تير 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 187 مرتبه

پرنس باربد

اینم آقا باربد که با گل یاس براش تاج درست کردم. یادش بخیر بچه که بودیم وقتی میومدیم شمال من می رفتم یه بوته گل یاس و یه درخت کاج سوزنی پیدا میکردم و دونه دونه یاس هارو میگذاشتم سر سوزنهای کاج! ما بودیم و همه عمه هام و بچه هاشون و ... . یادش بخیر



موضوع : عکس
تاريخ : پنجشنبه 9 تير 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 208 مرتبه

واااییی امان از دست این دندون...

بالاخره کی میخواد در بیاد این دندون... یک ماهه آش دندونی شو خوردیم ولی خبری نیست!!!

دندونی



موضوع : اولین ها
تاريخ : جمعه 10 تير 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 195 مرتبه

باربد - تیر 90 شمال

سلام. من باربدم... اومدم شمال به مامان پروانه و باباحسین سر بزنم و دایی علی و دایی محمدرضا رو ببینم و یه چند روزی با مامان و بابام خوش بگذرونیم. البته باباامیرم اینجا هم داره رو کتاباش کار می کنه و خیلی کم استراحت می کنه. من قدر زحماتشو خوب می دونم...

باربد - تیر 90 - شمال

اینجا هم با عروسکم نشستم وسط باغچه حال می کنیم!!!!لبخند



موضوع : سفرهای باربد
تاريخ : دوشنبه 6 تير 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 221 مرتبه

سلام شیطون

دیروز من رفتم شرکت و تو رو گذاشتم پیش بابا امیر. عصر بود که کلی مشغول کار بودم و غرق حساب کتاب که بابا امیر زنگ زد و گفت از تخت افتادی پایین!!!تعجب

اولش ترسیدم ولی وقتی باباامیر گفت چیزی نشده و برام توضیح داد که چجوری رو زمین داشتی همه جا رو با تعجب نگاه میکردی کلی خندیدم! گفت تورو خوابونده بود رو تخت خودمون و رفته بود سراغ کاراش. البته دور و اطراف تو رو با کلی بالش پوشونده بود. ولی تو به طور عجیبی چندبار غلت زده بودی و رفته بودی از تنها جایی که مونده بود واسه پایین اومدن خودتو رسونده بودی و اومده بودی پایین. مطمئنم با پاهات افتادی پایین چون تو روی ضربه به سرت خیلی حساسییی و با یه تلنگر کلی عصبانی میشی و چند ساعت گریه میکنی!

قربونت برم پسر! دیگه باید خییلییی مواظبت باشم شیطون مامان. چون دیگه کاملا و چندبار پشت سرهم میتونی غلت بخوری... .اوه



موضوع : اولین ها
تاريخ : شنبه 4 تير 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 168 مرتبه

baaby va doostan



موضوع : عکس
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 237 مرتبه

barbod



موضوع : عکس
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 208 مرتبه

آخیش، دیشب رفتیم واکسن هپاتیت رو هم زدیم و دیگه واکسن نداریم تا یک سالگی! یه پنج ماهی نفس راحت می کشیما...



موضوع : واکسن
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 240 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

برای باربدم




موضوع : قد و وزن
تاريخ : چهارشنبه 29 تير 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 181 مرتبه

درود به پسر همیشه بهارم

هفت ماهگی شیرین و بهاری ات به شادی و خوشی باشه مامانی. به امید اون روز که با هم تولد هفت سالگی و جشن شروع مدرسه ات رو داشته باشیم.هورا

niniweblog.com



موضوع : ماهگرد ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 239 مرتبه

عروسک خوشگل من                 بشین کنار دل من

شب شد لالا کن                     شب شد لالا کن

پسر ناز و خوب من                    نازنین محبوب من

شب شد لالا کن                     شب شد لالا کن

سر شبی عروسک من              تو دل مامان و بابا

خودشو جا می کنه                     میره لالا می کنه

سر شبی عروسک من              تو دل مامان و بابا

خودشو جا می کنه                     میره لالا می کنه

نه دیگه گریه می کنه                 نه دیگه دعوا می کنه

نه مثل بچه های بد                   داد و غوغا می کنه

نه مثل بچه های بد                   داد و غوغا می کنه

عروسک خوشگل من                 بشین کنار دل من

شب شد لالا کن                     شب شد لالا کن

پسر ناز و خوب من                    نازنین محبوب من

شب شد لالا کن                     شب شد لالا کن



موضوع : شعرهای کودکانه و لالایی
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 176 مرتبه

توپ دارم آی توپ دارم... همه ی توپام قلقلیه...زبانزبانزبان

barbod va toopesh

توپ دارم آی توپ.... ١توپ... ٢توپ... ٣توپ... ٤تو... ٥ت... ٦... .....خوابخوابخواب

 barbod va toopesh



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 214 مرتبه

من امروز ناراحتم

چون بابایی حسین از پیشم رفت...

niniweblog.com

. رفت خونشون... . آخه حالا کی با من بازی کنه؟؟؟افسوس کی به من کارای جدید و خوب یاد بده؟؟؟ مامانو بابام که سرشون شلوغه و خیلی با من بازی نمیکنن!نگران

تو این سه روز که باباییم پیشم بود بهم یاد داد که خودم بتونم بشینم و با توپهام بازی کنم.

niniweblog.com

خودم تو تختم بخوابم و لازم نباشه کسی منو رو پاش بذاره و اونقدر تکونم بده تا گیج شم!!! (کارایی که مامانم میکرد!)

niniweblog.com

به موقع شیرمو بخورم و به موقع بخوابم. بیستر از قبل تو طول روز بخوابم.... .

باباییم خیلی حوصله اش زیاده... هوای منو خیلی داره... می خوام منم وقتی بزرگ میشم حسابی هواشو داشته باشم و مواظبش باشم... .

دوستت دارم بابایی حسین. دلم برات تنگ میشه...بای بای



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 215 مرتبه

سلام

من باربد هستم. با امروز، دو روزه که بابایی حسین اومده پیش من بمونه و ازم نگهداری کنه تا مامانم بره شرکت کاراشو تحویل بده و با شرکت تسویه حساب کنه.

دیروز کلی با هم خندیدیم. اونقدر با بابایی بهم خوش گذشته بود که وقتی عصر مامانم اومد و منو بغل کرد گریه کردم و خواستم برم بغل بابایی!زبان

خیلی دوستت دارم بابایی حسین. خیلی مهربونیماچ



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 225 مرتبه

بابا امير،

بابايي همايون،

بابايي حسين

روزتون مبارك.

تبريک به كساني که نمي دانم از بزرگي شان بگويم يا مردانگي، سخاوت، سکوت، مهرباني

و... بسيار سخت است ...



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 230 مرتبه

خواب یک فرشته



موضوع : عکس
تاريخ : دوشنبه 30 خرداد 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 211 مرتبه

قلب         قلب          قلب         قلب            قلب           قلب           قلب            قلب

لالا لالایی، مادر می خونـــــــــه                                 تا تــو بخوابـــی، بیدار می مونــــه

لالا لالایی، با نـــــــام گلهــــــــا                                 یاس و شقایق، نســرین و مینــــا

لالا لالایی،‌مهتــــاب می تابــــه                                 می خوابه ماهــــی،‌ گهوارش آبه

باز کرم شب تاب،‌ امشب بیداره                                تا صــبح می تابـــه، مثل ســتاره

مرغ شباهنگ،‌می خونه کوکووو                                 پر می شه خونه،‌از عطر شب بو

لالا لالایی، مادر می خونـــــــــه                                 تا تــو بخوابــــی، بیدار می مونــه

قلب         قلب          قلب         قلب            قلب           قلب           قلب            قلب



موضوع : شعرهای کودکانه و لالایی
تاريخ : شنبه 12 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 183 مرتبه

مامان تسنیم تو پست قبلی گفته بودی ٢٤ ساعت بعد از سکته قلبی خطر کم میشه؟ خدا کنه. ولی دیروز مادرشوهرم از صبح تا ظهر ٤ بار ایست قلبی داده و احیاش کردن.

هممون خیلی خیلی نگرانیم. دست و دلم به هیچ کاری نمیره. تمرکز ندارم.

بابای باربد اینقدر ناراحته که نمیدونم چجوری آرومش کنم. خواهرشوهرم. ... هممون داریم عذاب میکشیم. توروخدا هر کس هرجوری که میتونه دعا کنه. اونقدر زن پاک و مهربونیه که بخدا از دست دادنش خیلیییییی سخته. توروخدا دعا کنین. هرجوری که میتونیین. خدایا..............

نزدیک به ١٨ نفر از دوستای گل نی نی سایتی برامون دعا کردن. مرسی از همشون. امیدوارم خدا دعاشون رو برآورده کنه.



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : چهارشنبه 9 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 223 مرتبه

آهان

یادم افتاد. اسم منشی دکتر قاسمی خانم سروش بود! چقدر اخمالو بود. ولی خانوم خوبی بود. بعضی وقتا که مهربون میشد آدم دلش میخواست ماچش کنه. از بس همیشه عصبانیه. خانم سروش دوستت داریم. مرسی که نه ماه هوای منو مامانم رو داشتی.ماچ



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : سه شنبه 1 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 202 مرتبه

سوپ باربد رو تو مخلوط کن ریختم و میکس میکنم. هر بار که دکمه رو فشار میدم یه صدای آواز می شنوم!

اِ...

چی شد؟...

صدای چی بود؟

باربد داره میخونه؟

آره باربدمه...  دیروز هم که جاروبرقی رو روشن کردم شروع کرد باهاش به آواز !

سشوار، اونم همینطور... با تعجب نگاه می کنه و آواز میخونه...تعجب

avaz

 



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : سه شنبه 1 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 326 مرتبه

ای وااای! چرا اینجوری شدی پسرم؟؟؟!!

همش داری میرقصی؟! خوبه دختر نشدی!!!

niniweblog.com

تا صدای آهنگی رو میشنوی خودتو تکون میدی! حالا هر چی... شاد باشه. غمگین باشه.

 

دیروز داشتی تو بغلم شیر می خوردی و منم داشتم برات لالایی می خوندم یه دفعه دیدم خنده ی خوشمزه ای از پشت سرشیشه ات زد بیرون و شروع کردی به رقصیدن تو بغلم! جوووونم... دوستت دارم...ماچ



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : جمعه 11 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 180 مرتبه

تورو خدا دعا کنین.

دیروز تو بیمارستان حالش خوب نبود. دعا کنین حال مامان بزرگم خوب بشه. آخه اون خیلی زحمت کشیده واسه بچه هاش تو جوونیش و تا الان...

حیفه حالا که بچه هاش دارن به سر وسامون میرسن از پیشمون ... . خدا نکنه!

دعا کنین نی نی ها



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : دوشنبه 26 دی 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 194 مرتبه

می خوابی و دلم سخت تنگ میشود

می خوابی و دنیا سکوت می کند ، همه چیز آرام میشود

می خوابی و دستم خالی میشود

می خوابی و انگار چیزی کم است ، انگار بی کار میشوم

می خوابی و دنبال بازی و سینه خیز رفتن و شیطنت تعطیل می شود

می خوابی و نمیدانم چرا عذاب وجدان می گیرم... نمی دانم چرا فکر می کنم دارم برایت کم می گذارم

می خوابی و دلم سخت تنگ می شود .. برای حرف زدنهایت ، برای کنجکاویهایت ، برای دستهایت .. برای چشمهایت
.
.
.

پاشو مامان .. چقدر می خوابی
 
 


موضوع : خاطرات خوب با تو بودن
تاريخ : پنجشنبه 10 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 202 مرتبه

سلام نی نی ها. میگن ما کوچولوها دلمون خیلی پاکه. پس بیاین همگی با هم دعا کنیم حال مامانی منیژه ام زودتر خوب بشه. آخه پریروز یه سکته قلبی بدی داشته ولی کسی متوجه نشده و دیروز با آمبولانس http://s1.picofile.com/file/6396691146/ambulance.gif بردنش بیمارستان.

 امروزم وقتی بابا امیرم حالشو از بیمارستان پرسیده گفتن درد داشته و بهش آرامبخش دادیم. تازه قرار بوده امروز اکو بشه.

تا یک ساعت دیگه هم بابایی همایون میاد دنبال ما تا برم بیمارستان ملاقات مامان بزرگم.

فرشتهتوروخدافرشته

دعا کنین نی نی ها



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : چهارشنبه 9 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 228 مرتبه

دیروز سارا خانوم مهربون اومده بود پیش ما. از صبح اومده بود و تا شب کلی با آقا باربد بازی کرد. یه وقت فکر نکنین سارا هم سنه باربده ها! سارا جون که نوه عمه اکرم منه دبیرستانیه! ولی عاشق بچه هاست. از وقتی باربد به دنیا اومده من زیاد رفتم خونه عمه هام. دوشنبه ها سارا میره پیش عمه شهین من که مامان بزرگ ساراست (مامان مامانش) و شنبه ها هم عمه اکرم(مامان باباش). من تا اوجا که میتونستم هر هفته شنبه ها و دوشنبه ها میرفتم اونجا.

دیروز خیلی به باربد خوش گذشت. بعد از نهار رفتیم پیاده روی و تا انتهای شهرآرا رفتیم. از رولان واسه آقا باربد دو دست لباس پاییزی خریدیم و بعدم رفتیم پارک شهرآرا. باربد از خونه تا برسیم پارک خواب بود! ولی وقتی بیدار شد و شیرشو خورد کلی کیف کرد.

park

آواز میخوند و به گلها و درختا نگاه میکرد و می خندید. قربونت برم که می خندیدی مامان جون. مرسی خاله سارا.ماچ



موضوع : اولین ها
تاريخ : چهارشنبه 9 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 186 مرتبه

از دیروز تا الان سه بار خوردی زمین اونم با سر. رکورد زدی مامان جونم.

اون از دیروز که داشتیم آماده میشدیم بریم دنبال بابا امیر تا بریم گردش که یه دفعه با سر از روی مبل اومدی پایین!

امروز صبح هم که با روروئک چپه شدی باز هم با سر! و من نمیدونم چطوری؟!

یه ربع پیش هم که داشتی غذا میخوردی اومدی از جات بلندشی دوباره رو همون جای ورم صبح خوردی زمین!

بمیرم برات. این عکسو بعد از اینکه صبح گریه کردی ازت گرفتم. کلی اسباب بازی و ماچ و بوسه و غلط... اینا به پات ریختم تا آروم شی! روی پیشونی بچم قرمز شده. خداکنه کبود نشه!

mazloom

mazloom



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : چهارشنبه 9 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 182 مرتبه

دیروز آخرین روز ماه رمضون بود پسرم. بعد از ظهر با بابایی تصمیم گرفتیم واسه افطار بریم همون رستوران همیشگی که هرسال میرفتیم.(شاطر عباس - پارک وی) با امسال ششمین سالیه که میریم اونجا. دوسالشو باهم آشنا بودیم! خجالت سه سالشو هم ازدواج کرده بودیم.قلب ولی امسال یه حال دیگه ای داشت.خنده با گل پسرمون اومده بودیم. کلی شیطونی کرده. هی داد زده و بازی کرده. ما هم چون بچه خودمون بود کلی قربون صدقه اش رفتیم ولی شاید اگه بچه کسی دیگه بود میگفتیم اَه. چقدر ... میزنه!!!!!قهقهه

یه چیز جالب! هرسال میگفتیم برای دو نفر رزرو کنن اما امسال با افتخار گفتیم :

                         هوراما سه نفریم!هورا

park way



موضوع : اولین ها
تاريخ : چهارشنبه 9 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 459 مرتبه

امروز به طور اتفاقی از طریق وبلاگ کاکل زری یا نازپری با خبر شدم که ارشیا کوچولوی دو ساله و مامان آتنا تو یه تصادف حدودا یک ماه پیش فوت کردن. خدا رحمتشون کنه. مطمئنم الان هردو کنار هم خیلی خوشحالن. براشون فاتحه بخونیم. این کمترین کاریه که هر کس میتونه انجام بده.فرشته



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : سه شنبه 8 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 187 مرتبه

هوا که اینجوریه خیلی خیلی یاد پارسال این موقع می افتم که تو رو باردار بودم. آخه این موقع ها دیگه باید زود زود میرفتم دکتر تا از سلامت و رشد تو مطمئن بشم.

یه بار ساعت ٦ رسیدم اونجا و تا ساعت ١١ شب تو مطب بودم. هوا هم خیلی سرد بود. وقتی بابا امیر اومد دنبالم. رفتیم رستوران کندو که کلی خاطره قشنگ از خیلی قبل از اینکه وجود نازنینت شکل بگیره اونجا داشتیم. حیف که الان جای اون رستوران بانک باز شده!

چقدر استرس تو رو داشتم و چقدر راجع به حرفای دکتر با باباامیر حرف میزدیم و تصورمون از تو چقدر قشنگ بود. فرشته آریـایی...



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : سه شنبه 8 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 188 مرتبه

می خوام برم حموم. اما قبلش باید راجع به یه سری حیوانات اطلاعاتی بدست بیارم. لازم دارم. هیسسسس. یه دقیقه صبر کن مامان...

motale'e

از حموم اومدم و لباسمم پوشیدم. مامان فکرنمیکنی این لباس یه کم سرده الان؟؟؟... آخه هوا فقط ٢٥ درجه بالای صفره!!!!

badaz hamoom



موضوع : عکس
تاريخ : سه شنبه 8 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 281 مرتبه

پس گل مامان خیلی وقتها صبح که از خواب بیدار میشه شروع می کنه به آواز خوندن و بازی با عروسکهای تختش. وقتی هم که در اتاقشو میزنیم فوری میخنده و تا ما رو میبینه ذوق میکنه و پاهاشو تند تند تکون میده.

sobh

 البته یه وقتایی هم با گریه بیدار میشه که اونم معمولا وقتیه که شب قبل خوب غذا نخورده و حسسسابی گرسنه است!

 



موضوع : عکس
تاريخ : سه شنبه 8 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 199 مرتبه

این لباستو خیلی دوست دارم. پارسال این موقع ها با خاله مریم رفتیم بازار و اونو برات خریدیم. قیمتش خیلی نیست ولی برای من یه دنیا خاطره است. قیمتیه. آخه وقتی داشتم می خریدم تو رو توش تصور کردم. خیلی حس جالبی بود.

lebas



موضوع : لباس
تاريخ : چهارشنبه 9 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 289 مرتبه

atelie.9

فقط چون نتونستم فایل عکسارو داشته باشم ازروی عکس دوباره عکس گرفتم مامان.

atelie.9



موضوع : عکس
تاريخ : شنبه 19 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 477 مرتبه

  mamani manije raaaaaaaft

 

آدرس خونه جدیدش: بهشت زهرا، قطعه ٧٠، ردیف ٤٦، شماره ٤ ...

آغاز دل انگیزش : ٠١/٠٤/١٣٣١

پرواز غم انگیزش : ١٥/٠٦/١٣٩٠ 

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین، الرحمن الرحیم، مالک یوم الدین، ایاک نعبد و ایاک نستعین، اهدنا الصراط المستقیم، صراط الذین انعمت علیهم، غیر المغضوب علیهم، ولا الضالین.(١ مرتبه)

بسم الله الرحمن الرحیم

قل هوالله احد، الله الصمد، لم یلد و لم یولد، ولم یکن له کفوا احد... (٣مرتبه)



ادامه مطلب...

موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : پنجشنبه 24 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 220 مرتبه
دلم برای خودم
دلم برای دغدغه و آرزو هایم
دلم برای صمیمیت سیال کودکی ام تنگ شده...
...


ادامه مطلب...

موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : دوشنبه 21 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 253 مرتبه

سلام عزیزم

الان دو هفته است که ماشالله بزنم به تخته یاد گرفتی دستتو به هر بلندی بگیری و خودت رو پای خودت وایسی. یعنی در حدود ٩ ماه و نیمگی زندگی ات تونستی تنهایی رو پای خودت وایسی. خیلی عالیه. خوشحالم.

تو این اوضاع که هممون دلمون واسه مامانی منیژه یه ذره شده و دل و دماغ نداریم فقط و فقط شیرین کاری های توئه که باعث دلگرمی مون میشه؛ بمیرم براش که رفت و نتونست تو رو وقتی به تنهایی میتونی بایستی ببینه. روحش شاد...



موضوع : اولین ها
تاريخ : پنجشنبه 24 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 205 مرتبه

هوراسلام به پسر گلم

حدود یک ماهه که وقتی چیزی تو دستات بود و من میخواستم که اونو ازت بگیرم با تعجب نگاه میکردی؛(بیت نه تا ده ماهگی) تعجب ولی الان دو هفته ای میشه که به شدت اعتراض میکنی و کلی گریه. گریهکاملا حس مالکیت و تعلق تو رفتار پسرم شکل گرفته و این جور مواقع انگار چندتا بد و بیراه هم به زبون خودش میگه!(اواخر ماه نهم) زباندلقک

مخصوصا که اگه حواسم نباشه تمام دستمال های جعبه کلینکس تو دهن جنابعالیه!استرس

پی نوشت: راستی یه خبر خوب! بالاخره هومانا ٣ برات پیدا کردم. هورا!هورا



موضوع : اولین ها
تاريخ : پنجشنبه 24 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 234 مرتبه
تاريخ : شنبه 26 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 494 مرتبه

سلام آقا باربد من که تا دو سه روز دیگه ده ماهه میشی...

امروز به خاصیت و تاثیر حریره بادوم پی بردم و به حرف مامانی منیژه که خدا روحشو شاد کنه رسیدم...

میگفت بادام بچه رو آروم میکنه و به خصوص مواقعی که دندون در میاره خیلی بهش کمک میکنه...

راست میگفت. دیروز و امروز بعد از مدتها که عادت کرده بودم فقط سرلاک بهت بدم به یاد قدیما! برات حریره بادوم درست کردم و دیدم که بعد از اون چه خواب آروم و خوشی داری ماشالله ! دو سه ساعت آروم خوابیدی هم دیروز هم امروز. الانم هنوز خوابی. قربون چشمات برم. بازم برات درست میکنم دلبندم. اینطوری اعصاب مامان مهسا هم آروم میشه!!!

harireh



موضوع : تغذیه و سلامتی
تاريخ : شنبه 26 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 187 مرتبه

یه بازی جدید بهم یاد دادی باربدقلب

دست منو میگیری و با دست خودت میزنی بهش و میگی دَ دَ دَ دَ... (یعنی دست دسی..) . بعد دست منو میبری سمت صورتت و آروم میکشی به لپای خوشمزه ات. (یعنی نازم کن.)قلب دوباره از اول دست میزنی و دوباره میگی نازم کن...ماچ



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : شنبه 26 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 185 مرتبه

از خدا ممنونم که قسمت من یه مادرشوهر خوب و مهربون بود. هرچند که فقط سه سال باهاش زندگی کردم. ولی یه عمر تجربه ازش به میراث بردم و یاد گرفتم صبور باشم و مهربون. به اندازه اون نمیشم ولی سعی ام رو میکنم. از ته دل میگم: مامانی منیژه، از مادرم بیشتر دوستت داشتم... روحت شاد شاد...



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : يکشنبه 27 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 193 مرتبه

ای وااااای! کمک! خدایا خودت نگه دار تلویزیون باش! از دست ما کاری برنمیاد! شاید امروز زنگ بزنم بیان دیواری اش کنن. نمیدونم. تا اون موقع خدا خودش تلویزیون رو از دست حرکات شیطانی باربد حفظ کنه!

tv

 



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : دوشنبه 28 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 341 مرتبه
تاريخ : چهارشنبه 30 شهريور 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 196 مرتبه

سلام عسل دون

میخوام امسال برات یه شال گردن خوشگل و خوشمزه ببافم تا زمستون بندازی رو شونه هات و سردت نشه. وای چه حالی میده! راستی برای بابا امیر هم می خوام ببافم. ببینیم کی تموم میشه! خیلی خوشحالم!

shalshal



موضوع : اولین ها
تاريخ : چهارشنبه 25 آبان 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 170 مرتبه

سلاااااااااام باربدی

امروز دو تایی باهم رفتیم و کیک های تولدت رو سفارش دادیم!

یه کیک بزرگ واسه بچه های بهزیستی به نیت مامانی منیژه که فردا یعنی پنجشنبه براشون میبریم و یه کیک کوچولوی خوشگل واسه خودمون که تولد یکسالگی شمارو با هم جشن بگیریم. لبخند

باربد: خدایا امیدوارم از کیک فردا مامانی ام هم نوش جان کنه...فرشته



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : جمعه 8 مهر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 192 مرتبه

امروز تو به شدت همکاری کردی و خوابیدی!

منم کلی مقاله و مطلب مفید و ... که مربوط به حسابداری مدیریت میشه رو دانلود کردم تا پروژه ای که بابا امیر خواسته براس انجام بدم. بابا امیر واسه یه سازمان میخواد پروژه بده اونا هم یه کار بزرگ براش انجام میدن! منم چون رشته ام حسابداری بوده و چندسال کار کردم و از اونجایی که به شدت به رشته ام و کارم و ... علاقه دارم دوست دارم این کارو براش انجام بدم.

acc

وای که وقتی اون مطالب رو خوندم چقــــــــــــــدر دلم واسه درس و دانشگاه و شرکت و ... تنگ شد. میخوام به محض اینکه تو به یه سن منطقی رسیدی برای فوق بخونم و بعدم دکترا. نباید از بابا امیر کم بیارم دیگه!



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : چهارشنبه 25 آبان 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 219 مرتبه

دیروز یعنی ٢٤ آبان که عید غدیر هم بود من و بابا امیر و باربد خان سه تایی رفتیم نمایشگاه اسباب بازی تو خیابون فاطمی. وقتی رفتیم فهمیدیم عمو پورنگ قراره ساعت دو اونجا باشه و ما زود رفتیم. ولی باز هم خوش گذشت. هورا

اولش باربد با دیدن اون همه عروسک و اسباب بازی و ... ذوق کرده بود و آواز میخوند.هورا رسیدیم به غرفه عروسکها که دیدم باربد دستشو برده میخواد یه گربه ی کوچولوی سیاه و سفید رو برداره. کلی ذوق کردیم. باربد رو از کالسکه درآوردیم گذاشتیم رو صندلی با یه عالمه عروسک با رنگای مختلف تا خودش انتخاب کنه که یهو دیدم همه اونارو ول کرد و با خنده های مخصوص خودش دستاشو باز کرد تا بره بغل خانوم فروشنده مهربون !!! دلقک خلاصه چندتایی عروسک خریدیم و ناچارا باربد رو از عروسک مورد علاقه اش!!! ابرو جدا کردیم و رفتیم...

غرفه بعدی کلی توپ با اندازه های مختلف داشت که آقا باربد دست گذاشت رو یه توپ گنده که سه برابر خودش بود و کلی ذوق کرد! و خریدیم...

دیگه بعد از اون خوابت گرفته بود و هرچی بهت نشون میدادیم انگار نه انگار... یولخمیازهخواب

بابا امیر با سلیقه خودش برات ماشین و بازی فکری و ... و منم دو تا پکیج آموزشی گرفتم و ... .

تو راه برگشت هم یه دست لباس بامزه برات خریدیم و تو هم خواب خواب تا رسیدیم خونه... .

خوش گذشت. خدا رو شکر. روز خوبی بود.



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : يکشنبه 10 مهر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 182 مرتبه

ای خدا...

یعنی قراره پسر ما خیلی شیطون بشه؟؟؟؟؟

هفته پیش بابایی همایون و عمو آرش حسابی تو زحمت افتادن و به ما کمک کردن تا برای پنجره های اتاقها و ایوان خونه نرده بزنیم تا وقتی آقا باربد بزرگتر شد و هوس شیطونی زد به سرش نره خودشو از پنجره پرتاب کنه.(ای وای خدا نکنه) استرس

آخه عمه کتایون میگفت کامیاب هم وقتی کوچولو بود یه بار نزدیک بود این اتفاق براش بیفته! از اونجایی که تو هم خیلی از رفتارهات شبیه کامیاب و رامتین ترجیح دادیم علاج واقعه رو قبل از وقوع انجام بدیم!ابرو

خیلی خسته شدین بابایی همایون. دستتون درد نکنه. فرشته



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : دوشنبه 18 مهر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 214 مرتبه

سلام پسرم

تیکر میگه ١ ماه و ٢ هفته و یک روز مونده به اولین سالگرد تولد باربد دوست داشتنی...

یعنی واقعا تو داره یک سالت میشه؟ من یکسال از عمرم گذشت؟ چه یکسال عجیبی بود. تلخ و شیرین...

راستی چهارشنبه هفته گذشته تولد من بود باربد... ششم مهر...

میدونی چه کادوی عجیبی گرفتم؟ مامانی منیژه خدا بیامرز از دو ماه قبل کادوی تولد منو سفارش داده بود. وقتی عمه کتی بهم دادش یه جوری شدم. انقدر دلم براش تنگ شد...

                                            ****************** 

امروز برای اولین بار چنان داد بلندی سرت زدم که تا یک ربع گریه ات بند نمیومد! خیلی اذیتم کرده بودی و نمیخوابیدی. نمیدونم چه بلایی سر اعصابم اومده. نمیدونم تو اذیتات بیشتر شده یا من عصبی تر شدم. انگار تو هم میبینی که من عصبی ام عصبی میشی و بیشتر اذیت میکنی. از دادی که زدم ناراحتم خیلی ولی پشیمون نیستم چون تو اون لحظه انگار جنون منو گرفته بود!



موضوع : حرفهای من با پسرم
تاريخ : سه شنبه 6 دی 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 169 مرتبه

هرگز کسی نداد بدین سان نشان برف

گویی که لقمه ایست زمین در دهان برف

مانند پنبه دانه که در پنبه تعبیه است

اجرام کوه هاست نهان در میان برف

...



ادامه مطلب...

موضوع : شعرهای کودکانه و لالایی
تاريخ : سه شنبه 6 دی 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 204 مرتبه

مدتها بود اینقدر نخندیده بودم باربد! برات میذارم تا هم خودت و هم مهمونای وبلاگت بخندین و لذت ببرین...


رفتيم بليت كانادا بگيريم زنه ميگه سياحتيه؟
ميگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ زيارتيه ميخوام برم امامزاده سيد ريچارد


رفتيم سر خاك يكي از فاميلامون ساكت نشستيم پسر خاله ام ميگه ساكتي!!! پــــ نه پـــــــ بلند شم برات سيا نرمه نرمه رو بخونم


يارو عكسمو ديده ميگه:اااا دماغ خودته اين؟
پـَـَــــ نــه پـَـَــــ دماغ اجدادمه كه بيني به بيني، نسل به نسل منتقل شده الان رسيده به من!!!!


با دوستم رفتيم تو يه مغازه ي شلوغ كه عسل طبيعي ميفروشه؛ نوبت ما كه ميشه طرف ميگه:شمام عسل ميخواين!؟ ، پـَـَـــ نــه پـَـَـــ دوتا زنبوريم اومديم استخدام شيم

........



ادامه مطلب...

موضوع : مطالب مفید و جالب
تاريخ : يکشنبه 24 مهر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 209 مرتبه

سلام باربد مامان

دیروز یعنی ١٩ مهر من و بابا امیر با حدود چهل نفر از شاگردای بابا رفته بودیم اردو. البته بدون شما!!!

چون اونجا یعنی آبشار ماهاندشت که جای شما نبود. خیلی مسیر سختی بود و یه جاهایی هم هوا به شدت سرد بود. اصلا شرایط خوبی واسه همراه بردن شما وجود نداشت. ولی به جاش کلی عکس و فیلمت رو به دوستای جدیدم نشون دادم. نرگس جون که از شاگردای قدیمی بابا امیره کلی با دیدن عکسات کیف کرد. آقا شاهین هم همش میگفت باربد رو چرا نیاوردین؟؟!! تازه عمو بهنود هم یه گل خوشگل و کوچولو مثل خودت به من داد و گفت با این گل سلام منو به باربد برسونین. اینم عکسش:

                                       gole behnood

چند تا عکس از آبشار و مناظر اطرافش هم گذاشته بودم که الان پاکشون کردم چون مدیریت محترم نی نی وبلاگ تذکر دادند که عکس از طبیعت و ... نذارین!!!!!! متفکرخنثیابرو

ولی به خدا عکس بالایی گل مربوط به باربده! عمو بهنودش بهش داده! اینم پاک کنم آقا یا خانم مدیر نی نی وبلاگ؟؟



موضوع : اولین ها
تاريخ : پنجشنبه 21 مهر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 205 مرتبه

چقدر خسته ام و عصبانی باربدم!

خیلی حالم بده. قلبم میخواد از جاش کنده بشه. توی دست و پاهام لرزه افتاده. همش یه بغضی تو گلومه. یه بغض خیلیییی بزرگ. با هر حرفی زود از کوره در میرم.

چقدر دلم میخواد زودتر ظهر بشه برم پیش عمه کتایونت و باهاش حرف بزنم شاید آروم بشم.

کتی تمام حرفهای منو میفهمه و درک میکنه.

چقدر اون موقع ها که مامانی منیژه زنده بود میگفت دلم میخواد شما دوتا که خواهر ندارین برای هم بهترین خواهر باشین. خدا بیامرزدش...

اگه امروز مامان پروانه پیشمون نبود خدانکرده دوباره سرت داد میزدم! تحملم از صفر هم پایین تر رفته و منفی شده!

خدایا.............

 



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : پنجشنبه 21 مهر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 183 مرتبه

سلام مامانی

راستی چند روزیه میخوام اینو بنویسم ولی نمیشه!یول

الان حدودا ده روزه که بالاخره تونستی چهار دست و پا بری. تا قبلش فقط سینه خیز میرفتی و فقط اولین لحظه حرکتت چهاردستو پا میشدی و بعد تلپیقهقهه پخش میشدی رو زمین و بقیه مسیرو سینه خیز میرفتی.

ولی الان ماشالله بزنم به تخته مثل فرفره چهاردست و پا میری طوری که من دنبالت میدوئم. تشویق

پریروز هم از مامان پروانه یاد گرفتی که قشنگ دستاتو بزنی بهم و صدا بده. تا قبلش رو هوا دست دسی میکردی!تشویق

 



موضوع : اولین ها
تاريخ : يکشنبه 24 مهر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 212 مرتبه

این عکس چندتا از اسباب بازی های مورد علاقه شماست پسرم:

play

عکس هاشو واسه این گذاشتم چون خودم دلم میخواست همیشه بدونم اسباب بازی هام چه شکلی بودن و با چه چیزایی بازی میکردم وقتی سن تو بودم.

١. آقا شیره در سمت راست، عروسک سرویس خوابته که خدا خیرش بده یک در دنیا صد در آخرت چون تو بیشتر مواقع بغلش میکنی و میخوابی!!!!(مگه دختری؟!!؟؟)

٢. استوانه اشکال و حلقه های رنگی و مکعب ها برای تقویت هوش و استفاده از دست ها و تشخیص رنگ ها...

٣. پیانوی عزیز و دوست داشتنی که صداش میره رو اعصابم ولی به جاش صدای نق زدن های شما کم میشه!

٤. عروسک پو و خاله خرس مهربون و آقا خروسه که با صدای آهنگ گوش نوازش تورو آروم میکنه وقتی داری از شدت لوس بودن زیاد گریه میکنی!

٥. توپ های بیچاره که نصفشون نیستن و اینایی هم که اینجان یا وصله پینه شدن یا رنگشون پریده از بس شدن مرهم دندون دردهای جنابعالی!

... و سایر دوستان که عکسشون اینجا نیست با عرض معذرت بعدا میام میذارم فعلا صدای شما میاد که از خواب بیدار شدی و منتظری بیام بهت غذا بدم.

امروز برات استانبولی پلو درست کردم. فکرکنم خوشت بیاد. بوی خوبی که داره. تا سلیقه رییس کل شرهای ما چی باشه!!!



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : دوشنبه 25 مهر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 197 مرتبه

سلاااااااااام عسلم...

امروز برای اولین بار بهت نوتلا دادم بخوری فکر نمیکردم قیافه ات اینقدر خوردنی بشه! خوشمزهچقدر دوست داشتی! ولی چون بار اول بود به اندازه یک قاشق چایخوری سر صاف بهت دادم. مگه دیگه ول میکردی منو!؟! چشمکدلت باز هم میخواست ولی ترسیدم بهت بدم. بعدشم مقدار زیادی بهت هندونه دادم تا نکنه نوتلا اذیتت کنه!

قربون اون لب و لوچه ات برم که نوتلا خوردی... ماچخنده

nutella!!!nutella!!!



موضوع : اولین ها
تاريخ : چهارشنبه 27 مهر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 180 مرتبه

سلام باربد کوچولوی ده ماه و بیست و هشت روزه ی ما

این مداد رنگی خوشمزه رو عمو بهنود بهت کادو داده... خجالت. آخ جون. من عاشق لوازم تحریرم. دیروز داشتم از جلوی یه مغازه خوشگل رد میشدم دلم میخواست برم تو و کلی چیزمیز بخرم ولی با خودم گفتم واسه کی؟؟ باربد هفت سال دیگه میره مدرسه آخه!!! ولی به جاش کلی با این مدادرنگی کیف کردم!

مرسی عمو بهنود مهربون...فرشته

اولین مداد رنگی که هدیه گرفتی



موضوع : اولین ها
تاريخ : چهارشنبه 27 مهر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 178 مرتبه

ای وای! آخه وقتی دارین میز اختراع میکنین به فکر ما کوچولوها هم باشین دیگه! اِ! یول گردنم و پاهام درد گرفت! خوب بذار بنویسم امروز چه بلاهایی سر مامانم آوردم..........شیطان

keyboard

           ؟ذ

 ئئئئئئئئئئئئئغئئئئئئئئئئئد                                                      تعهتذرر               ذ

  ل  ل                                                                                     ذارددددددددتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت /       دددددد                                                            ذذذذذذذذذذذذذذذذذذذ  ذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذذددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئئغفه ت خع غع777777ع ن          یزشسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

                                                                  

صصص

سوالسوالسوالسوالسوالسوالشما میتونین بگین پسرم برام چی نوشته؟!؟؟؟سوالسوالسوالسوالسوالسوالسوال



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : جمعه 29 مهر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 209 مرتبه

سلام

با عرض شرمندگی پسرم که تنهاتون گذاشتم؛ دیروز شمارو گذاشتم پیش خاله پروینم و مریم جون. بابا امیر هم سر کار بود. منم با چند نفر از دوستای باباامیر رفتم پینت بال. جالب بود. تجربه ی جدیدی بود. ولی چشمت روز بد نبینه! دو تا تیر خوردم که برق از سرم پرید!!!تعجبنیشخند

paint ball

یه کار خنده دار کردم باربد؛ نشسته بودم پشت آخرین سنگر و تیرهام هم تموم شده بود. داشتم کلاه و مقنعه ام رو در می آوردم چون فشار زیادی به سرم میاورد. همینطور که مشغول و درگیر کلاه بودم دیدم صدای تیر نمیاد! سرم رو بلند کردم دیدم همه هم تیمی هام سوختن و رفتن بیرون و چهارنفر از تیم حریف وایسادن بالاسرم. ناچاراً گفتم فریـــز!!!یولیولنیشخند

نمیدونم چند وقته این باشگاه تو انتهای خیابون بیژن باز شده؟؟! پنج سال تو مسیر شرکت رفتم و اومدم ولی متوجه اش نشدم!ابرو



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : جمعه 29 مهر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 184 مرتبه

هوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهورا

گل پسرم، قندعسلم، باربد جونم. یازده ماهه شدی عزیزم... مبارک باشه...

شیرین شیرین شیرین.... یازده ماه شیرین رو تا حالا باهم پشت سر گذاشتیم...

 هوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهورا



موضوع : ماهگرد ها
تاريخ : دوشنبه 2 آبان 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 255 مرتبه

               28 weeks



ادامه مطلب...

موضوع : عکس
تاريخ : يکشنبه 1 آبان 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 169 مرتبه

                                   Lilypie First Birthday tickers

تیکر عزیز امروز میگه ٤ هفته مونده تا اولین سالگرد تولد باربد دوست داشتنی ما...

هوررررررررررررررررررا...



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : چهارشنبه 4 آبان 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 238 مرتبه

قبل از اون موهام این شکلی بود:

befor hair cut!

با بابا امیرم رفتیم آرایشگاه و اینم عکساش تو ادامه مطلب:



ادامه مطلب...

موضوع : اولین ها
تاريخ : چهارشنبه 4 آبان 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 197 مرتبه

dedicated to my dear grandfather!



موضوع : عکس
تاريخ : پنجشنبه 5 آبان 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 191 مرتبه

تشویقپسرم دیگه مردی شدی واسه خودت...تشویق

احساس مهم بودن میکنی... . دیروز و امروز وقتی خواستم بهت غذا بدم با تعجب دیدم خودت ازم قاشق رو گرفتی و شروع کردی به خوردنتعجب!!! (البته با اندکی کثیف کاریگریه)

خیلی عجیب بود برام چون تا حالا باهات تمرین نکرده بودم. امروز صبح هم شیشه شیر رو ازم گرفتی و خودت بقیه اش رو خوردی!خوشمزه

پسر یازده ماه و شش روزه ی من دیگه خودش میخواد با دستای خودش غذا بخوره...ماچ



موضوع : اولین ها
تاريخ : جمعه 6 آبان 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 170 مرتبه

sleep

بعد از کلی شیطنت و آب بازی با باباامیر و یه حموم گرم، خواب خوب خیلی می چسبه...خوابخوابخواب

 



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : دوشنبه 9 آبان 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 145 مرتبه

تیکر میگه ٣ هفته مونده تا اولین سالگرد تولد باربد...

هورررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررا........Lilypie First Birthday tickers

 

 



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : چهارشنبه 3 خرداد 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 258 مرتبه

امروز بالاخره بعد از چند روز استرس رفتم تا واکسن باربد رو بزنم. وقتی اومدم بیرون به اون همه استرسم خندیدم. اونقدر سوژه های مختلف تو زندگی آدم هست که باعث آزار میشه که این توش گمه. و البته فشار بقیه مشکلاته که باعث میشه همچین موضوع کوچیکی اینقدر بزرگ به نظر بیاد!

گل پسرم الان خوابیده. اونقدر درد داشت که حتی نمی تونست راه بره...

همش ناله می کرد. ولی اونقدر نجیبه که اصلا گریه نکرد و اذیتم نکرد. فقط دردشو برام به زبون خودش می گفت. دردت به جونم پسرم. تو همه ی دنیای منی...

همه ی دنیای من...

همه ی زندگی من...



موضوع : واکسن
تاريخ : جمعه 13 آبان 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 167 مرتبه

سلام پسر گلم

خیلی وقته به وبلاگت سری نزدم. یه اتفاق خیلی مهم افتاده که چندوقته میخوام بیام بنویسم ولی... .

اولین دندون خوشگلت مثل یه مروارید داره تو اون دهن کوچولوت که مثل صدفه می درخشه... ٣ هفته ای میشه!چشم  یعنی حدود ١٠ ماه و نیمگی ات دندون پایین سمت چپ در اومده و حالا هم تو یازده ماه و نیمگی ات دندون کناریش یعنی پاین سمت راست. هوررررررررررا...هورا

مبارکه عزیز دلم... .

خداروشکر مامانی منیژه آش دندونی تورو خورد ... . شش ماه پیش بهم گفت براش درست کردم. کاش الانم بود و ... .فرشته

 



موضوع : اولین ها
تاريخ : جمعه 13 آبان 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 162 مرتبه

سلام باربدم.

 امروز یه دوست جدید برامون کامنت گذاشته بود. رفتم وبلاگشو دیدم. خیلییییییی جالب بود. خودش با دستای خودش و با یه زبون خیلی خوشمزه نوشته. خیلی خیلی قشنگه. لذت بردم.

اسمش آرین، کلاس دومه...

باربد! آرزو میکنم تو هم وقتی تونستی بخونی و بنویسی مثل آرین قشنگ و خوشمزه بنویسی و منم کیف کنم.ماچ



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : يکشنبه 15 آبان 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 175 مرتبه

امروز برای اولین بار با هم رفتیم بانک. مامان یه کار بانکی داشت که مدتها بود باید انجام میشد. باربد کوچولو هم یه لباس خوشگل به رنگ زرد و آبی اش رو پوشیده بود و اونجا کلی دل خانومها و آقایان کارمند رو برد. چشمبغلاز خود راضی

اول که رفتیم تو باربد برای مامان نوبت گرفت. اونقدر از زدن دکمه دستگاه نوبت دهی خوشحال شد که نگو....!!!!یول بعدهم پشت باجه که نشستیم تمام تلاششو کرد تا رفت اونطرف و نشست پیش خانوم کارمند!!!!!!!! کلی طول کشید تا برش گردونم!!!!!!!!عینکاسترس

بعد هم وقتی چراغ ها و لامپ ها و تابلوی اعلام شماره و دیگه خلاصه هر شی نورانی رو دید گفت اووووووووووووووه... اِاِاِه... ایییییییییییه....!!! مامان هم با حوصله براش توضیح داد که هرکدوم از اونا چیه و چه کاری انجام میده.لبخند نه که باربد هم دقیقا متوجه میشد که مامان چی میگه!!!قهقهه

خلاصه کارمون که تموم شد تو راه برگشت آقا باربد مثل همیشه کلی تو ماشین آواز خوندفرشته و خریدی هم واسه خونه کردیم و دیگه هوا به شدت بارونی شده بود که رسیدیم خونه...بای بای .

 



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : يکشنبه 15 آبان 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 171 مرتبه

قهقههآقا باربد ما بشین پاشو راه انداخته...قهقهه

حدودا ده روزه که یاد گرفته وقتی دستشو به جایی گرفت و تونست بلند شه بعدش خودش بشینه...

ولی بیشتر وقتا هی میشینه دوباره پا میشه...!!!متفکر

پس بالاخره تو یازده ماهگی ات تونستی یاد بگیری خودت از حالت ایستاده بری به حالت نشسته...ماچ

آفرین گل پسر...تشویق



موضوع : اولین ها
تاريخ : جمعه 4 آذر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 297 مرتبه

چطور می‌توانید کاری کنید که فرزند یک ساله‌تان به دستگاه DVD نزدیک نشود؟ وقتی فرزند دبستانی‌تان از مدرسه به خانه می‌آید کفش‌هایش را پرت می‌کند، چه باید بکنید؟ چطور می‌توانید فرزندتان را ملزم به احترام گذاشتن به قدرت و نفوذتان کنید؟

سن فرزندتان هر چه باشد، داشتن ثبات‌قدم در تربیت اهمیت زیادی دارد. اگر والدین به قوانین و عواقبی که خودشان تعیین کرده‌اند پایبند نباشند، بچه‌ها هم اینکار را نخواهند کرد.

در زیر به چند ایده برای تربیت و تادیب بچه‌ها در سنین مختلف که برگرفته از یک وبلاگ آموزشی به نام "انچه تازه مادران بايد بدانند" گرفته شده اشاره می‌کنم.



ادامه مطلب...

موضوع : مطالب مفید و جالب
تاريخ : چهارشنبه 18 آبان 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 182 مرتبه

فرزندعزیزم:
آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،

اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است
صبور باش و درکم کن
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم...
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..روزی خود میفهمی
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم



موضوع : حرفهای من با پسرم
تاريخ : چهارشنبه 18 آبان 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 203 مرتبه

بابا من یادمه پارسال که هنوز به دنیا نیومده بودم هوا همش آفتابی بود. مامانم همش بیرون می رفت یادمه...! چرا امسال اینقدر سرده؟! حتی وقتی هم که به دنیا اومدم هوا گرم بود! آفتاب بود! تا دو ماهگی ام هم باز گرم بود. فکر کنم اشتباهی شده!

sarde!

 بذار ببینم این دیگه چیه؟؟!! یول آهان فکر کنم این نخه اضافیه! از جورابم دراومده. بکشمش تموم بشه. زشته اینجوری ازم آویزونه!کلافه ولی چرا هرچی بیشتر نخو میکشم پاهام سردش میشه!؟!!یولیولیول

...



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : چهارشنبه 18 آبان 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 166 مرتبه

دیشب من و مامانم بعد از اینکه با هم مشورت کردیم تصمیم گرفتیم شب بریم دنبال بابا امیر و نذاریم خودش تنها تو سرما و برف بیاد خونه. اونم بعد از یه روز کلاس و سروکله زدن با شاگرداش. خیلی وقتا این کارو میکنیم. بیشتر وقتا بابام اولش دعوامون میکنه که چرا اومدین؟؟!!؟ باربد سرما میخوره یا اذیت میشه و ... . ولی من و مامانم گوشمون بدهکار نیست و میریم بعدش هروقت بابام سوار ماشین میشه کلی دعامون میکنه و میگه دستتون درد نکنه.

خواهش میکنم باباجون. قابلی نداشت.ماچ

دیشب هم اولش غافلگیر شد ولی بعد خوشحال شد. آخه من و مامانم نمیدونستیم که بابام با عمو شاهینم و عمو بهنود قرار داره وگرنه نمی رفتیم. ببخشید عموهای مهربون.زبانچشمک



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : چهارشنبه 18 آبان 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 174 مرتبه

آخه پس چرا همش مامانم بهم میگه پرو شدی...؟؟!!

هروقت یه چیزی که اونا بهش میگن جیز دستمه...گاوچران

یا هر وقت موقع غذا خوردن رومو میکنم اونور...شیطان

یا وقتی که دلم میخواد یه کاری بکنم نمیذارن و جیغ میزنم...گریه

وقتی بهشون اعتراض میکنم بهم میگن دِهَ ... پرررررو شدی...! استرس

آخه شما بگین من پرررررررررررررررررروام؟؟؟؟‌‌‌‌‌‌؟؟؟؟!!!!!!!!!!!! سوالسوالسوال



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : جمعه 20 آبان 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 192 مرتبه

از نظر آماري كودكان محبوب ترين سوژه عكاسي در تمام دنيا هستند. آنها جذاب هستند. به همين دليل عكاس هنگام عكاسي از كودكان احساس راحتي مي كند و خلاصه سوژه فوق العاده اي براي عكاسي هستند. فقط بايد هنگام عكاسي از كودكان صبور بود و البته بايد مهارت هايي را هم كسب كرد. تا بتوان عكس هاي خوبي گرفت.

عكاسي از كودكان

كودكان غير قابل پيش بيني اند و تمايل به حركت و جنب و جوش دارند كه اين حركت ها سبب تار شدن سوژه عكاسي كه همان كودك است مي شود از ISO با سرعت بالا و aperture بالا (حداكثر گشادي لنز) استفاده كنيد ......



ادامه مطلب...

موضوع : مطالب مفید و جالب
تاريخ : يکشنبه 22 آبان 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 168 مرتبه

فقط یک هفته دیگه مونده تا تولد یک سالگیت باربد کوچولو...

خیلی خوشحالیم.... .ماچ



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : جمعه 23 دی 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 185 مرتبه

پسر گلم

امروز من و تو دوتایی با هم رفتیم مراسم یادبودی که برای رامبد عزیز برگزار شد. خدایا چقدر سخت بود دیدن درد و غمی که تو صورت مادر و پدرش بود. مخصوصا مادر!!!

خدایا...گریه

اواسط مراسم از رامبد شریعتی پور کلیپی رو نشون دادن که داشت قطعه ای رو با پیانو می نواخت. بعد هم کلی عکس که از دوران شیرخوارگی اش بود تا همین چند وقت پیش...!!!

خدایا آدم با این همه زحمت بچه اش رو بزرگ کنه و طوری تربیتش کنه تا همیشه در مقایسه با همسن و سال های خودش بهترین باشه... قهرمان ورزش اسکی نوجوانان و عضو تیم ملی... نوازنده حرفه ای پیانو... مسلط به چند زبان غیر فارسی و ...... اون وقت به یه چشم به هم زدنی...

نمی دونم ...

فقط به ذهنم می رسه که بگم از صمیم قلب و با تمام وجودم برای خانواده اش صبر و صبر و صبر آرزو می کنم و امیدوارم خدا هر طور که حکمت و صلاحه شادی رو بهشون برگردونه... . آمین

لینک خبر درگذشت رامبد شریعتی پور



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : يکشنبه 29 آبان 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 249 مرتبه

سلام عشقم

جمعه شب یه مهمونی کوچولو داشتیم و بابایی همایون و عمه کتی و عمو آرش با کامی و رامی دور هم حسابی تولدت رو جشن گرفتیم البته با احترام به یاد مامانی منیژه. جاش خیلی خالی بود ولی مطمئنم پیش ما بوده و مارو می دیده...

بگم اون شب چیکار کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟سوال    بگم؟سوال   بگم؟؟؟؟سوال

کیک تولدت رو خودت فوت کردی!!!!!!!!!تعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجبتعجب

سندش هم موجوده!نیشخندازت فیلم گرفتیم! خیلی برامون عجیب بود. همه تعجب کرده بودیم و بعد از چند دقیقه تازه یادمون افتاد باید دست بزنیم!!!! امان از دست تو....

خوب... و اینم کیک تولد باربد خان ...

happy birthday to you 

 وااااااای. مامانی چه قیافه نمکی گرفتی!!!!



ادامه مطلب...

موضوع : اولین ها
تاريخ : يکشنبه 29 آبان 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 160 مرتبه

باربد یک ساعت بعد از تولد...

20.11.2010

باربد یکسال بعد از تولد...

20.11.2011



موضوع : عکس
تاريخ : يکشنبه 29 آبان 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 249 مرتبه

مامانم عکس کیک هامو گذاشته تا وقتی بزرگ شدم ببینم. ایناهاش تو ادامه مطلبه:...



ادامه مطلب...

موضوع : عکس
تاريخ : يکشنبه 29 آبان 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 179 مرتبه

تولد  تولد  تولدت مبارک    مبارک    مبارک      تولدت مبارررررررررررک........

سلام عسل دل بابا و مامان..

عزیز دلم امروز یکساله شدی...

ساعت ده و چهل و پنج دقیقه بیست و نهم آبان ماه برابر با بیستم نوامبر باربد ما متولد شد و زندگی ما رو قشنگ تر کرد.

 نی نی کوچولو گل پسره... 

الان درست یک سال داره...

خوشگله و بانمکه...   

روی لپش یه خال داره...

دل می بره با اون لباش وقتی که لبخند میزنه...

بابایی اسم باباشه...   مامانشم مامان خانومی...

یکی یه دونس چون نداره خوهری و برادری...

 



موضوع : اولین ها
تاريخ : چهارشنبه 2 آذر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 172 مرتبه

سلام گلم.

امروز مامان پروانه دستور یه سوپ خوشمزه رو داد که خودشون هم خوردن و خیلی خوششون اومده. گفت برای باربد کوچولو هم درست کنم تا لذت ببره.خوشمزه

اول کمی کره و یه دونه پیاز + آرد برنج رو با هم تفت کوچولویی میدیم بعدش اگه دوست داشتیم یه تکه مرغ هم اضافه میکنیم و اونم تفت میدیم و آب میریزیم تا نیم پز بشه. اگه نخواستیم مرغ بریزیم فقط آب اضافه کنیم و بعدش یه کم عصاره مرغ برای خوش طعم شدن.(اگه ارد برنج نداشتیم برنج هم میشه ریخت واسه لعاب انداختن)

بعد از نیم ساعت کدو حلوایی رنده شده رو میریزیم و مقداری هم جوانه ماش. البته میشه خود ماش رو هم ریخت که در اونصورت باید زودتر بریزیم تا بپزه. من الان برات درست کردم و داره جا می افته. بوش که حسابی دل آدمو میبره.خوشمزه وقتی بیدار بشی از خوردنش حتما لذت می بری. نوش جان.خوشمزه

مرسی مامان پروانه جون.بای بای



موضوع : تغذیه و سلامتی
تاريخ : چهارشنبه 2 آذر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 162 مرتبه

چهار دست و پا میره مثل فرفره. طوری که بعضی وقتا من تو خونه کوچولومون گمش میکنم!تعجب

فوت کردن شمع یا غذای داغ ... . دست دسی. بای بای کردن. رقص با هر نوع صدای ممتد مثل موسیقی شاد، نوحه، صدای عروسک اردک، اذان، ...(احتمالا محرم بشه میخوای با صدای دسته عزاداری هم برقصی!!!)ابرو

معنی کلماتی مثل برو، بیا، دست نزن، نکن، نه، آره، بشین .. می فهمه. ادای کلماتی مثل بابا، ماما، دَدَ، دَه، نه نه نه، اِه، اَه...مژه. فرق تشویق و تنبیه رو می فهمه و واکنش نشون میده. اعتراض میکنه.زبان

دستاشو برای درخواست بغل شدن بالا میاره و خودشو لوس میکنهبغل

دقت و تمرکز فوق العاده بالا. خنثی با نگاه کردن به رفتار بقیه سریعا همون کارو تکرار میکنه. مثلا کنترل تلویزیون رو بر می داره و با فشردن هر دکمه به تلویزیون نگاه میکنه تا ببینه چه اتفاقی می افته.شیطان این کارو از نه ماهگی میکنه. خیلی برامون عجیب بود. یا مثلا شونه کشیدن به موهاشو دوست داره. خودش ازم میگیره و با اینکه خوب بلد نیست ولی اداشو در میاره. یا مثلا ادای با تلفن حرف زدن.به من زنگ بزن غذا خوردن.سبز

خیلی دوست داره زودتر راه بره و مهم تر از اون بتونه بدوه!!! اینو وقتی تاتی میکنه میفهمم. بعضی وقتا به کمک مبل ها از روروئکش میاد بیرون! و دستشو میگیره به هر بلندی و راه میره.هورا

با اسم دایی محمدرضا و عمه کتی خیلی خیلی آشناست و هر وقت این اسمارو صدا میکنیم سریع به دنبالشون میگرده.نیشخند

شکلات. بستنی. سرلاک خرما. آب لیمو شیرین. هندونه. موز. پوره کدو حلوایی و سیب. نان. سوپ جوجه. و جدیدا سرلاک عسل از خوردنیهای پر طرفدار نزد آقا باربد به شمار می روند!!!!خوشمزه



موضوع : توانایی ها
تاريخ : پنجشنبه 3 آذر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 237 مرتبه

این پوره رو خیلی دوست داری مامان جونم.لبخند

اول چند برش کدو حلوایی رو برات بخارپز میکنم. (حدود نیم ساعت). ده دقیقه آخرش هم چند تکه سیب خوشمزه اضافه میکنم و بعد از اینکه کاملا پخته شدن اونارو با کره و شکر و شیر میکس میکنم و شما نوش جان میکنی.خوشمزه قربون لبات برم قند عسلم. ماچ



موضوع : تغذیه و سلامتی
تاريخ : جمعه 4 آذر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 181 مرتبه

كودك در اين سن چگونه بازي مي­كند؟

·          جنب و جوش زيادي دارد. به جلو، كنار ، عقب مي­رود و مي­دود.

·         مي­تواند نخ يك اسباب­بازي را گرفته و دنبال خود بكشد يا با يك اسباب­بازي هل­دادني بازي كند.

·         مي­تواند روي چرخ­هاي مخصوص كودكان نوپا به سرعت حركت كند.

·         حركت مچ­هاي خود را هماهنگ مي­كند.

·         مي­تواند از پازل­ها استفاده كند و توپ را پرتاب كند.

·         دايره­ لغاتش مي­تواند يك گستره­ 50 تا 200 واژه­اي باشد.

·         مشتاق است كه تلاش كند و هر چيزي كه با آن درگير مي­شود را امتحان كند.

·         مي­تواند از جهت­ها پيروي كند.

·         مي­تواند يك بلوك را روي بلوك ديگر بگذارد.

·         روي يك طرف كاغذ خط­خطي مي­كند و طرف ديگر را نيز خالي رها نمي­كند.

·         دوست دارد كه با خمير بازي خودش را سرگرم كند اما آن را به شكل  خاصي در نمي­آورد.

·         مي­تواند حالات مختلفي از لذت گرفته تا خستگي و يا حسادت را از خود نشان دهد.

·         به نظر مي­رسد چيزي كه پيشتر روي داده را درك مي­كند و مي­تواند چيزي كه پس از آن اتفاق مي­افتد را پيش­بيني كند.

 

اسباب بازي هاي متناسب با اين سن:

 1-اسباب­بازي­هايي كه به هماهنگي دست و چشم كمك مي­كنند



ادامه مطلب...

موضوع : مطالب مفید و جالب
تاريخ : جمعه 4 آذر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 313 مرتبه

سلام شیرین پسر

این برنامه غذایی رو امروز برات بعد از سرچ اینترنتی درست کردم. خداکنه موفق بشم وزنتو به حد نرمال برسونم تنبل خان. امیدوارم مامانایی هم که این مطلبو میخونن براشون مفید باشه...

صبحانه : حريره بادام/تخم مرغ/شير خرما یا سرلاک خرما یا سرلاک عسل/ خامه عسل نان / كره عسل نان /حلوا شكري 

میان وعده صبحگاهی : شير برنج/ شیر موز/ شير عسل /چاي بيسكوييت /شير بيسكوييت / آب میوه (باربد آب لیمو شیرین و هنداونه خیلی دوست داره)

نهار: انواع آش / انواع سوپ مثلا ( هويج + سيب زميني + ورميشل + كره + كرفس + جعفري + ماهيچه ) + چند قطره آب ليمو ترش / سبزی پلو و ماهی شیر

دسر برای جذب بیشتر غذا: فرني / خرما/ ٧ تا ٨ ق.م ماست+ هرنوع میوه ای به دلخواه

میان وعده عصرگاهی: پوره ي سيب زميني/پوره ي كدو حلوايي/پوره ي هويج /سيب و موز و خرما و بيسكويت ميكس شده/ آب میوه

شام: همان وعده نهار



موضوع : تغذیه و سلامتی
تاريخ : شنبه 5 آذر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 222 مرتبه

بابایی حسینم دو سه روز پیش اومده بود پیشم. گفت خیلی دلم برات تنگ شده و دیگه مهم نیست که هوا سرده و جاده چالوس خطرناک. میام یه سر می بینمت و میرم گل پسرم.niniweblog.com

منم کلی ذوق و خوشحالی... niniweblog.com

وقتی اومد پریدم بغلش. بغلعصرش رفته بود بازار و و قتی برگشت دیدم برام دو تا ماشین خوشگل خریده و یه تاب! هورررررا...  

niniweblog.com

تاب بازی رو خیلی دست دارم. اولین بار که سوار تاب شدم تا چند دقیقه سرم گیج رفتهیپنوتیزم. هی چشمامو مالیدم تا شاید خوب بشه! اما بعدش دیگه خوب بود.لبخند

راستی بابایی حسین برام یه سربند مشکی خریده که روش نوشته یا حضرت علی اصغر... فرشته. دوستش دارم. امسال محرم می خوام برای اولین بار لباس سقایی بپوشم. مامانم برام تعریف کرده وقتی بچه بود با بابایی حسینم محرم ها همیشه میرفته عزاداری. آخه بابایی جوونتر که بود خودش هیئت عزاداری داشت. اما الان دیگه داده به جوونترای محله شون. دوستت دارم بابایی حسین. خیلی مهربونی... .



موضوع : علاقه مندی ها
تاريخ : جمعه 11 آذر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 180 مرتبه

می گن محرم شده. یعنی چی؟ شنیدم می گن تو محرم عزاداری میکنن. برای کی؟ می گن امام حسین. یعنی کی بوده؟ می گن بزرگترین و مظلوم ترین مرد روی کره زمین از اول تا حالا...

چهارشنبه با مامانم برای اولین بار رفتم عزاداری کنم واسه امام حسین. خونه عمه مامانم یه مراسمی بود که هر سال پنج روز اول ماه برگزار میشه. یه کم یاد گرفتم سینه بزنم! ولی بیشتر از هر چیزی می دونین چی بهم حال داد؟ بازی با سارا و صدف بعد از مراسم. اینقدر دویدم(چهار دست و پا) و جیغ زدم که نگو... . سارا و صدف هر کدو ده سال یا بیشتر ازم بزرگترن ولی هم بازی های خیلی خیلی خوبین برام.

دیروز هم که مامانم می خواست بره برام همونطور که قول داده بود لباس سقایی بخره ولی هممون سرما خوردیم! اگه امسال لباس سقایی نپوشم چی؟؟؟؟؟؟؟!!؟؟؟گریهناراحت



موضوع : اولین ها
تاريخ : دوشنبه 7 آذر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 168 مرتبه

گل پسر من اون اوایل که به دنیا اومده بودی... در طول روز سه یا چهار بار می خوابیدی. هرکدوم هم حدود یک ساعت؛ بعضی وقتا کم و زیاد می شد.خواب شبها هم دقیقا یادم نیست ولی فکر می کنم حداقل دوبار برای شیر خوردن از خواب بیدار می شدی. خوشمزه(خوب دیگه مزیت خاطرات نوشتن اینه که اگه از اول برات مینوشتم الان دقیقا یادم بودابرو)

از دو ماهگی شروع کردی به خوردن شیرخشک. اول نان یک می دادم بهت. بعد از سه هفته باهاش مشکل پیدا کردیسبز و دکتر بدوحی هم بهم گفت اس ام ای گلد بدم. ولی عمه کتی گفت هومانا چون خوشمزه است و خوشت میاد.خوشمزه همینطور هم شد والان رسیدی به هومانا3. وقتی سه ماه ات تموم شد یه شب خوابیدی و دیگه تا صبح بیدار نشدی.خواب  از اون شب به بعد تقریبا دو سه شب درمیون برای شیر خوردن بیدار شدی و بعدشم که دیگه مامانو راحت کردی.فرشته ولی این راحتی یکی دو ماه بیشتر دووم نیاورد و دندون درآوردنا باعث شد بعضی شبا بیدار بشی.خنثی

 1

تا الانم اکثر شبها تا صبح می خوابی ولی این باعث دلگرمی نیست چون یه وقتایی با صدای جیغ بنفش منو می پرونی.شیطان اون موقع یا دل درد داری به خاطر غذایی که خوردی یا دندون کلافه ات کرده یا پشه نذاشته بخوابی!!!!کلافه

بعد از سه ماهگی خوابیدنت در طول روز شد سه بار. ساعت یازده صبح، سه بعد از ظهر و هفت شب هرکدوم یک ساعت می خوابیدی. (البته هر وقت می رفتیم جایی یا کسی می اومد خونمون این برنامه کاملا از بین می رفتمنتظر.)

از حدود هفت تا هشت ماهگی دیگه در طول روز دوبار می خوابیدی و هرکدوم دو ساعت. یه بار حدود یازده و یه بارم چهاریا پنج بعدازظهر.لبخند

و الانم چند روزه که دیگه به یکبار در روز خوابیدن بسنده می کنی و .... . البته اگه صبح زود بیدار بشی مثلا ساعت هفت، اونوقت تا شب دوبار می خوابی ولی از اونجایی که شما تا ساعت دو نیمه شب بیداری و می خوای از در و دیوار بری بالا!گاوچران صبح ها هم نه یا ده از خواب بیدار میشی و با یکبار استراحت در طول روز بقیه اوقاتت رو صرف جزززززززززززز دادن من میکنی!دلقک

شوخی می کنم مامانی ناراحت نشو. تو داری هر روز بزرگتر می شی و شیرین تر. به قول بابایی حسین تو الان شاه خونه ای!!!تعجب(فکر کن!!!!) و ما باید تابع شما باشیم!!!!!؟؟؟!!!!تعجب

 

بـــــــاشــــــــه!یولخنثیمتفکر

 



موضوع : خاطرات خوب با تو بودن
تاريخ : سه شنبه 8 آذر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 425 مرتبه

بالاخره امروز موفق شدیم واکسنتو بزنیم پسرم.هورا

صبح بعد از اینکه صبحونه خوردی با هم رفتیم مرکز بهداشت گیشا. واکسنای قبلی رو پیش دکترت می زدیم و همیشه خیالم راحت بود ولی این بار هر روز که تماس می گرفتم می گفت نداریم. دلمو زدم به دریا و شماره مرکز بهداشت رو پیدا کردم و ... . وقتی رفتیم به جز ما هیچ کس اونجا نبود! برخلاف اینکه همیشه از این جور جاها می ترسیدم و ... . از خانوم دکتر مهربون پرسیدم اینجا همیشه اینقدر خلوته؟! گفت نه! شانس شماست. واکسن رو که زد فقط همون لحظه یه کم اعتراض کردی و بد به خانوم دکتر نگاه کردی.گریهزبان ولی بعدش شروع کردی به شیطونی!لبخند

گفتند که ممکنه تا یک هفته بعد یه سری علائمی مثل بی حالی و تب و حساسیت پیدا بشه که اونم با استامینوفن برطرف میشه. خدارو شکر... .

بعد از اون خانوم مهریون کلی ازم درباره شما سوال پرسید و کارت پایش رشدت رو برام تکمیل کرد و ... .



موضوع : واکسن
تاريخ : سه شنبه 8 آذر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 168 مرتبه

سلام دوباره به باربدم

پسرم یه چیز خیلی خیلی جالب که امروز منو جذب کرد آرامش خاصی بود که اون خانوم مسئول تو مرکز بهداشت بهم منتقل میکرد.فرشته شاید اغراق نباشه اگه بگم تو این یکسال اونقدر همیشه استرس داشتم و دارم و اونقدر همیشه دست پاچه ام و عجله دارم و یه دنیا کار روی سرم ریختهآخ که هیچ وقت حتی یک ثانیه نتونستم آرامشو تجربه کنم.استرس همیشه تو هول و هراسم. استرس

اما امروز با اینکه حرف خاصی ردو بدل نشد ؛ ما رفته بودیم واکسن بزنیم و برگشتیم. ولی یه احساس آرامش عجیبی از طرف خانوم دکتر مهربون به من منتقل شد که مدتها بود یادم رفته بود که آدم میتونه یه موقع هایی چقدر آروم باشه! چشم خیلی با طمانینه و متانت حرف می زد. طوری که موقع برگشت به خونه اونقدر با آرامش رانندگی کردم که اصلا نفهمیدم کی رسیدیم؟! تو این شهر خراب شده ی لعنتی رانندگی کردن یعنی وحشی بازی! اما امروز با همیشه فرق میکرد...تعجب .

یادم افتاد که من قبلنا همینجوری بودم. آروم آروم. چی شده الان؟؟!!؟ چرا همیشه تو صورتم یه نشونی از استرس، نگرانی، تشویش، یا... هست؟ تقصیر تو که نیست پسرم. اصلا اصلا. نمیدونم کجای کار ایراد داره. ولی یه چیزیو خوب میدونم. تو بزرگ کردنت کاملا دست تنهام. کاملا...کلافه .



موضوع : حرفهای من با پسرم
تاريخ : سه شنبه 8 آذر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 223 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

گل پسرم. این عکس همیشه روی دیوار خونمون میمونه و صمیمیت مارو بیشتر میکنه. آمین...




موضوع : عکس
تاريخ : سه شنبه 8 آذر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 468 مرتبه

01

 

الهی قربون اون شکل ماهت برم ... ماچ . بقیه شم اینجاست مامانی. تو ادامه مطلبه...ماچ



ادامه مطلب...

موضوع : عکس
تاريخ : جمعه 11 آذر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 173 مرتبه

الهی فدات شم. آخه چرا؟؟؟؟؟؟؟ چی شد سرما خوردی؟؟؟؟

بابا امیر هم چند روزه سرما خورده. من و موش موشی هم چهارشنبه که رفته بودیم بیرون فکر کنم از یه خانوم بی ادب بی تربیت .... سرماخوردگی بهمون منتقل شده. آخه بهش یاد نداده بودن وقتی سرفه می کنه باید جلوی اون دهنشو بگیرهعصبانی! بی... !زبان

من از دیشب حسسابی گلوم درد میکنهسبز. موش موشی هم هی عطسه میکنه. صدای خس خس از ته بینی اش میاد.متفکر هر از گاهی هم سرفه. دیشب بردمش مطب ولی اونقدر شلوغ بود و همه بچه ها سرفه های وحشتناک که من ترسیدم باربد تا نوبت ما بشه اوضاعش از این هم بدتر بشه.نگران گفنم صبر میکنم تا فردا اول وقت می برم دکتر.فرشته



موضوع : دل نگرانی ها
تاريخ : شنبه 19 آذر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 155 مرتبه

سلام. بالاخره تونستم لباس سقایی بپوشم. مامان پروانه ام روز قبل از تاسوعا از بازار تجریش برام خرید. هوررررا... . مرسی مامانی.

moharram

روز عاشورا با بابا و مامانم رفتیم بیرون. یه کم پایین تر از خونمون مراسم ظهر عاشورا بود. داشتن خیمه های نمادین رو آتیش میزدن. ولی ما زود برگشتیم خونه چون من هنوز سرماخوردگی ام خوب نشده و بیشتر از اون نباید تو هوای سرد می موندم.

moharram

 

مامانم نمیدونست که معمولا اونایی که نذر دارن این لباسو به بچه هاشون می پوشونن. همینجوری واسه دل خودش داشت این کارو میکرد. ولی وقتی فهمید میشه نذر هم کرد؛ برای من نذر سلامتی ام رو کرد و گفت ان شالله تا سه سالگی این لباس رو تنم می کنه. آخ جوووون....



موضوع : اولین ها
تاريخ : شنبه 3 دی 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 151 مرتبه

ای خدا... . آخه من نمیدونم تو با کنترلهای تلویزیون و اسمشو نبر و دی وی دی چیکار داری!!!؟؟؟!! عصبانییک هفته است کنترل اسمشو نبر گم شده! کنترل تلویزیون هم بعضی دکمه هاش کار می کنه! دلقک دی وی دی هم چون کوچولو و سبکه اصلا زیاد تحویلش نمیگیری وگرنه اونم تا الان یه بلایی سرش اومده بود.نیشخند

همیشه میتونستم از زیر مبل ها و میز ها همه چیزایی رو که گم کردیم پیدا کنم. ولی این بار نیست که نیست!!!

گوشی تلفن رو که دیگه نگووووو... . همه جاش زخمیه!استرس

 نمیدونم اگه زبون داشت بهمون چی می گفت!



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : شنبه 19 آذر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 218 مرتبه

سلام مامانی. مطلب زیر رو از سایت میگنا  پیدا کردم. مطمئنم تو این فصل برای خیلیا مفیده.

برای من که خیلی مفید بود چون فهمیدم باید با شما چجوری برخورد کنم تا زودتر خوب بشی... .


با شروع فصل سرما دوباره سرماخوردگی بین مردم شایع می‌شود. دراین‌میان، یكی از بیشترین مشكلاتی كه برای خیلی از افراد، به‌وجود می‌آید مشكل سینوزیت است كه در برخی مواقع نیز با آلرژی اشتباه گرفته می‌شود.

درمان سینوزیت

 

- در بسیاری از موارد سینوزیت حاد که نشانه‌ای از عفونت مثل تب، ترشحات بد رنگ و درد شدید وجود ندارد، می‌توان با استفاده از ۱۰ مورد زیر، سینوزیت را بهبود بخشید:



ادامه مطلب...

موضوع : مطالب مفید و جالب
تاريخ : شنبه 19 آذر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 206 مرتبه

زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کندسوال؟
آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است. زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود.
روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود ابرو!



ادامه مطلب...

موضوع : مطالب مفید و جالب
تاريخ : دوشنبه 3 بهمن 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 210 مرتبه

تا اونجایی که مامانم برام گفته، می دونم که مامانی منیژه - فرشتهکه خدا روح پاکش رو غرق رحمت کنه فرشته- هر سال روز بیست و هشتم صفر شله زرد نذری درست می کرد. فکر کنم گفته بود یه بار واسه سلامتی عمو آرش نذر کرده بوده. این بود که پارسال هم وقتی من تقریبا دوماهه بودم برای اولین بار از شله زرد مامانی منیژه ام خوردملبخند. البته فقط پستونک بنده رو زدن توش و دادن بهمقهر!

اما صد حیف که متاسفانه اون بار آخرین باری هم بود که من طعم شله زرد مامانی ام رو چشیدمافسوس.

ولی امسال یه حال دیگه ای داشت. عمه کتی به نیت مامان بزرگم شله زرد درست کرد و دلتون نخواد خیلییییییی هم خوشمزه شده. زبانعالی عالی عالی... خوشمزه. من از دیروز تا حالا بعد از هر وعده غذام ازش می خورم. مامانم هم که...خنده . دست گلت درد نکنه عمه کتایون خانومماچ



موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : يکشنبه 20 آذر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 163 مرتبه

ای بابا...

Angry Baby Faces!

دوباره هوا کثیف شد و مامان خانوم منو زندانی کرده تو خونهعصبانی. آخه آدمای بی تربیت اینقدر هوارو کثیف نکنین دیگه! مگه ... دارینسوال. خوب شد؟سوال

 

 حالا هی ماشیناتونو بردارین و یه نفری بشینین توش و برین اینور و اونور!منتظر

 



موضوع : دل نگرانی ها
تاريخ : يکشنبه 3 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 228 مرتبه

داشتم با خودم فکر می کردم که من از باربد حساب می برم یا اون از من؟!سوال

یادم افتاد که هر وقت می خوام پای اینترنت و خلاصه هر کار کامپیوتری بشینم باید صبر کنم باربد بخوابه وگرنه ...گاوچران

و یا اگه بخوام برم بیرون از خونه باربد باید سرحال باشه وگرنه...عصبانی

وقتی هم بخوام شکلاتی، پفکی! خلاصه چیزی که برای بچه ضرر داره بخورم نباید باربد ببینه وگرنه...منتظر

موقعی هم که خوابه همه چیز و همه کس هم باید سکوت مطلق باشه وگرنه....وقت تمام

....

خوب دیگه معلومه! این منم که از باربد حساب می برم!

سندروم امپراطور کوچک!!! (دیروز تو برنامه خانه ما شنیدم که این سندروم به تازگی در جهان شایع شده!)



موضوع : دل نگرانی ها
تاريخ : پنجشنبه 24 آذر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 166 مرتبه

سه شنبه صبح که از خواب بیدار شدم با مامانم رفتیم شرکت سابقش و مامان جون برای همیشه استعفای خودشو به رییسشون داد. گفت برای تسویه حساب میره و تصمیم قطعی اش رو برای اینکه فقط از من نگهداری کنه گرفته. قبلا هم اینو گفته بود ولی همش از طرف شرکت زنگ میزدن و از مامانم می خواستن دوباره برگرده. مامانی منم همش دو دل می شد. دنبال چندتا مهد خوب هم گشت و یه خوبشو پیدا کرد ولی ... . مهر مادری چه ها که نمی کنه.... . یعنی من بزرگ بشم قدر این فداکاری رو می دونم؟ ؟ ؟

این هم عکس من پشت میز کار سابق مامانم...

denavar



موضوع : دل نگرانی ها
تاريخ : پنجشنبه 24 آذر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 160 مرتبه

مامانم میگه فرفره کجا میری؟ دیگه تند و تیز از مبل و میز و ... می رم بالا و میام پایین.

...



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : پنجشنبه 24 آذر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 525 مرتبه

دیروز خاله مهناز و خاله مریمم اومده بودن پیشم. خاله مریم جونم برام یه تفنگ خوشگل که مثل تفنگ توی کارتون توی استوری ٣ بود خرید. مرسی خاله جونم. کلی باهام بازی کردن. خیلی حال داد. عصرش حسابی خسته بودم و آخرش رو پای خاله مهناز اینطوری خوابم برد... . مرسی خاله مهناز...

...



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : پنجشنبه 24 آذر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 167 مرتبه

دیروز از خودم یه فیلم گرفتم. مامانم مونده من چجوری قفل گوشی رو باز می کنم و میرم دوربینشو باز میکنم و ... تعجب. خوب کاری نداره !ابرو انگشتامو به هر جای صفحه که می کشم کلی اتفاق تازه می افته!!!گاوچران

تازه همیشه هم کلی آیکون جدید به وال پیپیر گوشی اضافه می کنم. همیشه بعد از بازی من، مامانم گوشی رو که چک می کنه میگه: ای وای با کی تماس گرفتیاسترس؟؟؟ این اس ام اسو واسه کیا زدی؟؟؟آخ چرا؟؟؟سوال ای خداااااا...چشم



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : يکشنبه 4 دی 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 186 مرتبه

پيشنهاداتي براي وعده هاي اصلي

با توجه به مطالب گفته شده مي توان برنامه غذايي متنوعي براي كودك فراهم كرد تا كليه نيازهاي غذايي او تامين گردد. هر وعده غذايي مي تواند شامل يكي از پيشنهادات زير باشد:

صبحانه

  • نان و كره و مربا و چاي
  • نان و كره و عسل و چاي
  • نان و پنير و گردو
  • نان و تخم مرغ و پنير

ناهار

  • عدس پلو با 2 قاشق غذاخوري ماست
  • سبزي پلو با ماهي
  • سبزي پلو با ماهيچه
  • كوفته قلقلي با سيب زميني و هويج
  • لوبيا چيتي با سيب زميني و هويج
  • ...


ادامه مطلب...

موضوع : تغذیه و سلامتی
تاريخ : جمعه 25 آذر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 247 مرتبه
  • برعكس سال اول كه توصيه مي شد تغذيه با شير مادر مقدم بر غذاي كمكي باشد در سال دوم با توجه به اهميت بيشتر غذاهاي جامد، توصيه مي شود كه حتي المقدور شير مادر بعد از غذا داده شود.
  • دفعات تغذيه كودك (به غير از شير مادر) هنوز 5 تا 6 بار در روز است.
  • بين يك تا 5/1 سالگي زمان انتقال تغذيه كودك از غذاهاي كمكي به غذاهاي سفره خانواده است.
  • توصيه مي شود تا 18 ماهگي بسته به تحمل كودك و به تدريج، غذاهاي سال اول زندگي به سفره خانواده تبديل شود. لذا هفته اي 2 تا 3 بار از همان غذاهاي كم حجم، مقوي و پر انرژي سال اول زندگي مانند سوپ گوشت و سبزيجات مخلوط با كمي آرد و شير و شكر و يا كته نرم كه با آب گوشت پخته شده است براي او تهيه شود.
  • نياز به كلسيم و پروتئين عمدتا از طريق شير مادر و ماست پاستوريزه اي كه در روز مي خورد تامين مي شود.
  • ...


ادامه مطلب...

موضوع : تغذیه و سلامتی
تاريخ : جمعه 25 آذر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 166 مرتبه

امروز کلی با هم بازی کردیم. برای اولین بار... . اونقدر که حسسسسابی خسته شدی و خیلی سریع خوابت برد. برای اولین بار بهت سالاد اولویه دادم. دوست داشتی مامانی. خیلی خوش گذشت.ماچ



موضوع : خاطرات خوب با تو بودن
تاريخ : دوشنبه 28 آذر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 160 مرتبه

شایداز نه ماهگی ات همش دوست داشتی خودت قاشق رو ازم بگیری ولی من نمی دادم و حوصله کثیف کاری نداشتم. اما چندوقته اصرار داری و منم بیشتر ازاین نباید جلوی این علاقه رو بگیرم.

تا همین جا هم اگه هر بچه دیگه ای بود بی خیال شده بود. ولی پسر ما پشتکارش خیلی زیاده. (ماشاالله بگین) این خصوصیتش هم دقیقا مثل بابا امیره. بالاخره اون کاری رو که روش تمرکز کرده انجام میده.

الان یه چند روزیه موقع وعده های اصلی یه بشقاب میگذارم جلوی شما و خودت باهاش بازی می کنی و کمی می خوری و منم راحت غذاتو بهت میدم. بعضی وقتا هم شما با یک تکه نان سرگرم میشی و دیگه غذاتو می خوری.تشویق



موضوع : اولین ها
تاريخ : شنبه 3 دی 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 228 مرتبه

این غذا رو به همراه نان لواش خیلی دوست داشتی. قرار گذاشتیم از این به بعد هفته ای یا دو هفته ای یکبار برات درست کنم و شما هم نوش جان کنی. امیدوارم نی نی های دیگه هم خوششون بیاد و گوشت بشه بچسبه به لپای خوشمزه شون...



ادامه مطلب...

موضوع : تغذیه و سلامتی
تاريخ : دوشنبه 28 آذر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 174 مرتبه

الان چند روزه دیگه غذاتو میکس نمیکنم. بیشتر سعی می کنم انگشتی باشه. و اگر نبود خوب ریز و له می کنم. یعنی دیگه باید بگیم خداحافظ میکسر عزیز؟؟؟؟؟؟



موضوع : توانایی ها
تاريخ : شنبه 3 دی 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 200 مرتبه

ماکارونی غنی شده رو بعد از اینکه نیم ساعت با نمک و کره توی آب پخت کمی هم جعفری خرد شده بهش اضافه می کنیم و بعد از ده دقیقه داخل سبدی می ریزم تا آبکش بشه (ولی روش آب نمیریزیم!) . بعد با کمی پنیر کم نمک سرو می کنیم.

این غذا رو هم امروز خوردی و خدا رو شکرخوشت اومدخوشمزه ؛ چون مثل دیروز ساکت و آروم نشستی و در حال نگاه کردن به کارتون مورد علاقه ات (جدیدا دی وی دی شماره 1٢ بی بی انیشتین) خوردی.تشویق



موضوع : تغذیه و سلامتی
تاريخ : شنبه 3 دی 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 235 مرتبه

بعد از دی وی دی های بیبی انیشتین و ... !!!!!! ؛

و حالا اولین کارتون ایرانی مورد علاقه آقا باربد: خانه ما. با بازی بهمن خان و سارا کوچولو و بابا و مامانشون. یه کارتون عروسکی خمیری. خیلی با مزه اند ....



ادامه مطلب...

موضوع : اولین ها
تاريخ : دوشنبه 28 آذر 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 180 مرتبه

حدودا یک ماهه که توانایی پر و خالی کردن اجسام از ظروف رو داری. مثلا با جعبه پازل چوبی ات خیلی خوب و با علاقه بازی می کنی.

abc

 الانم دو روزه که بالاخره یاد گرفتی چجوری درش باز میشه. همه مکعب هارو می ریزی بیرون و دوباره خودت دونه دونه برشون می گردونی توش. خیلی قیافه ات خوردنی میشه وقتی مشغول این کار هستی...ماچ .



موضوع : توانایی ها
تاريخ : شنبه 3 دی 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 187 مرتبه

امروز هوا نسبتا خوب بود و خدود ساعت دوازده هم خیلی گرم به نظر می رسید. منم در و پنجره های خونه رو باز کردم تا هوا عوض بشه. باربد هم مثل اونایی که چند وقته آفتاب ندیدن (آخه واقعا ندیده! هوا کثیفه بیرون نمیریم) پرید جلوی در تراس و خواست بره بیرون. ولی نذاشتم. به جاش لباس مناسب تنش کردم و جوراب هم پاش کردم و برای اینکه سرش هم سرما نخوره یه کلاه با مزه پیدا کردم و گذاشتم سرش. اونقدر با هم خندیدیم که نگو. من به صورت فندقی اش خندیدم و اونم به خنده من...



ادامه مطلب...

موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : پنجشنبه 15 دی 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 192 مرتبه

خاله طوفان یه خانوم فوق العاده مهربونه. مهربون تر از اون من ندیدم تو زندگی ام. البته چرا. فقط یه نفر دیگه رو اینقدر با محبت دیدم اونم مامانی منیژه خدا بیامرز بود.

چهار سال پیش که برای اولین بار رفتم شرکت برای کارآموزی، باهاش آشنا شدم. اولش فکر می کردم از این خانوم منشی هاییه که خودشونو می گیرن!!خنده ولی بعدا دیدم از مادر هم برام مهربون تره...فرشته .

تو مدت کارآموزی که خیلی نتونستم باهاش صمیمی بشم چون خیلی خجالتی بودم. ولی بعد از اینکه باهام تماس گرفتن و رفتم تا دائمی استخدام بشم هر روز و هر روز بیشتر بهش وابسته شدم. اصلیتشون کرمانشاهیه. شنیده بودم که آدمای فوق العاده با محبتی هستن. ولی ندیده بودم...قلب



ادامه مطلب...

موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : شنبه 3 دی 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 161 مرتبه

به خاطر آلوده بودن هوا، تقریبا دو هفته ای میشه که بیرون نرفتیم باربد. گاه گاهی برای چند لحظه کوتاه رفتیم ولی یا برای خرید بوده و یا ... .

خسته شدم. مطمئنم تو هم همینطور. دلم می خواد بتونیم بریم پارک... . نمی دونم. خیلی دلم گرفته مامانی. دارم برای آخر دی ماه دنبال یه تور مسافرتی دو سه روزه می گردم. بابا امیرسپرده تا بگردم. آخه خودش وقت نداره. تو اون روزا و اون هوا فکر میکنم فقط کیش جای مناسبی باشه. فقط نمیدونم چجوری با شما میشه رفت مسافرت؟! خواب و خوراکت حسابی به هم می ریزه. غذا چجوری برات درست کنم؟!!؟؟ تو که نمیتونی غذای رستوران بخوری!!! نمی دونم... گیجم... خدا بزرگه...اوه



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : يکشنبه 4 دی 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 187 مرتبه

بسم الله الرحمن الرحیم

اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ*
لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ * اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ*

به نام خداوند مهربان بخشنده

خداى یکتا که جز او کسی شایسته ستایش نیست / او همیشه زندهء پا برجای است /(پس) هیچ گاه خواب سبک و سنگین او را فرا نمی گیرد /...



ادامه مطلب...

موضوع : آرزوهای یک مادر
تاريخ : دوشنبه 5 دی 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 206 مرتبه

مامان مهسا خانوم! چرا یادت رفته بگی بابایی و مامانی ام و دایی هام برای تولد یکسالگی ام چی برام خریدن؟ اگه بزرگ شدم ازت بپرسم بلدی بگی یا یادت رفته؟!!!



ادامه مطلب...

موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : شنبه 10 دی 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 184 مرتبه

اسم رمان جدیدیه که تازه گرفتم و تا الان نود صفحه اشو خوندم. اشتراک چندتا مجله رو هم گرفتم تا هر ماه برامون پست بشه. تو این روزای سرد زمستونی دارم اینجوری سر خودمو گرم می کنم تا کمتر بریم بیرون و مبادا باربد سرما بخوره یا هوای آلوده اذیتش کنه...



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : يکشنبه 11 دی 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 236 مرتبه

از حموم که اومدم مامانم گفت هوا سرد شده و باید دیگه از این به بعد باید با سشوار موی سرتو خشک کنم تا مبادا سرما بخوری. منم که عاشق صدای سشوارمممممم! خلاصه با هر ترفند و حیله ای بود مامانم موهامو خشک کرد و برام مرتب کرد و این شکلی شدم:



ادامه مطلب...

موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : يکشنبه 11 دی 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 177 مرتبه

ای وااااااااااااااااااایآخ خدایا نه!

دیشب تا صبح نخوابیدم. باربد بر خلاف همیشه که ساعت دو می خوابید دیشب یازده رفت خوابید و منم خوشحال به همه کارای عقب افتاده ام رسیدم تا امروز بتونم استراحت کنم و ساعت یک خوابیدم ولی اماااااااااااااانعصبانی

تا چشمام گرم شد صدای جیغ بنفشش اومدشیطان رفتم و آرومش کردم ولی تا صبح این پروسه بیشتر از ده بار تکرار شد!کلافهکلافهکلافهکلافهکلافهکلافهکلافه

صبح هم که آقا ساعت شش و نیم نزول اجلاس فرمودن و دیگه نخواستن که خواب رو مهمون چشماشون کنن!دلقک 

بعد هم که تند تند عطسه!متفکر خدایا این حق منه؟؟؟!؟؟!خیال باطل متشکرم!خنثی



موضوع : دل نگرانی ها
تاريخ : پنجشنبه 15 دی 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 187 مرتبه

پسر گلم...

تو رامبد رو هیچ وقت ندیدی و نمی شناسی. ولی مامان چند بار دیده بودش. پسر خیلی معصوم و خوبی بود. فرشته پسر رییس شرکتمون.

چند روز پیش که زنگ زدم شرکت تا تولد خاله طوفان (منشی شرکتمون) رو تبریک بگم فهمیدم اتفاق بدی برای رامبد افتاده. مهندس شریعتی پور (پدر رامبد) فرستاده بودش کشور سویس برای تور اسکی زمستونی. یه روز که رفته بوده اسکی، میره لبه پرتگاه تا عکس بندازه اما بهمن میاد روش و یک ساعت اون زیر میمونه. بعد هم میره تو کما. و آخر هم بعد از چند روز... مرگ مغزی... .

قراره تا فردا برگردن ایران و مراسم و ... .ناراحت

فقط چهارده سالش بود. تنها جمله ای که الان به ذهنم می رسه اینه که بگم خدا به پدر و مادرش صبر ببخشه. صبر... .



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : پنجشنبه 15 دی 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 222 مرتبه

دنبال فلش رسیور گشتم تا بتونم آهنگ مورد علاقه ات رو که برات سیو کرده بودم رو بذارم و بتونم غذاتو بهت بدم ولی پیداش نکردم. افسوس

دنبال لنگه جورابت می گشتم تا با بقیه لباسا بشورمش ولی پیداش نکردم.افسوس

دنبال موبایلم بودم چون از دست تو سایلنت شده بود تا بیدار نشی ولی نمیتونستم پیداش کنم.افسوس

تو مقاطع زمانی مختلف کلی دنبال این وسایل گشتم ولی نبودن!!!!!افسوس

دیشب می خواستم از تو کابینت ظرفی بردارم برای شام که دیدم...تعجب تعجبتعجبتعجبتعجبتعجب.

پسرم! آخه چرا اونجا؟؟؟!تعجب‌ هر چی می خواستم بوداوه. فلش، لنگه جوراب، موبایل! کمد مخفی برای خودت درست کردی؟؟؟!!!!! متفکر



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : چهارشنبه 23 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 245 مرتبه

لج باز یعنی باربد!

چرا که هر کاری رو بهش بگی نکن! تو چشمات نگاه می کنه و ... !

 

مامان - باربد از پله ها تنها نیا پایین!

باربد - ههههه...

!

...



ادامه مطلب...

موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : سه شنبه 22 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 223 مرتبه

امروز هوا خیلی گرم بود. انگار تابستون شده! من هم که دیدم خسته می شم تو خونه، دوباره مامان مهسا و مامان پروانه رو بردم ددر!!! طفلک مامانم! هی زیر لب یه چیزایی می گفت! نمیدونم چی؟! ولی فکرکنم آفتاب زیادی به سرش تابیده بود!!!

...



ادامه مطلب...

موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : دوشنبه 21 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 189 مرتبه

اولین بار که خودم تنهایی خواستم غذا بخورم حدود ده ماهگی ام بود:

 مهر90



موضوع : اولین ها
تاريخ : يکشنبه 20 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 187 مرتبه

این روزها که اینجاییم باربد بدجوری ددری شده! 

همش میره دم در میگه د د ! 

بابایی حسین هم که کلی ذوق می کنه واسه این کارش. اینه که آقا باربد هر روز در دو نوبت صبح و عصر می ره د د  ! این هم سندش:


 

من دیگه تو خونه نمی مونم!

ددر! 

یا منو ببرید ددر یا اونقدر همین جا می شینم تا بازهم منو ببرید د د ر !نیشخند



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : يکشنبه 20 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 275 مرتبه

امروز صبح چون بابایی حسین کار داشت و دیگه نیومد خونه تا باربد رو ببره د د ر! من و مامان پروانه بردیمش بیرون. خواستیم یه کم پیاده روی کنیم که باربد مامان گفت: اَل اَل اَل!  یعنی بغل! منو بغل کنین!

 کمرم که هیچ! چشمام هم سیاهی می رفت. چه اشتباهی بود. مگه می رسیدیم به خونه؟!

دو قدم خودش راه می رفت و دو کیلومتر هم بغل بنده!

ولی خوش گذشت... . رفتیم تو یه فروشگاه و باربد برام یه لباس سرخابی انتخاب کرد.  قربون دستات برم عسل مامان...

این هم عکس عشق ما بعد از پیاده روی روزانه اش!:

باربد 17 ماهه 



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : چهارشنبه 28 دی 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 150 مرتبه

هورررررررررا...هورا

بالاخره باربد تنبل خان ما امروز تونست چند قدم خودش راه بره.خنده با بابا امیر دوتایی تشویقش کردیم. بابا امیر دستاشو گرفت و من نشستم روبروش و کلی براش دست زدم تا بالاخره چند قدم خودش برداشت و اومد جلو!!!!اوهتشویقبغلقلب

خیلی کیف داد... . خداجون خوشحالم... . متشکرم...فرشته



موضوع : اولین ها
تاريخ : پنجشنبه 17 اسفند 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 122 مرتبه

17 اسفند امسال (91) یه برفی بارید که تو تمام زمستون نباریده بود و حسابی همه رو غافلگیر کرد. من و باربد هم از این فرصت استفاده کردیم و رفتیم تو حیاط با هم اولین آدم برفی زندگی اش رو درست کردیم...

آدم برفی 91

باربد برای من برف می آورد و من هم سعی می کردم یه چیزی از آب دربیارم که بشه بهش گفت آدم برفی. برای تزیین از میوه های خشک استفاده کردیم؛ چشمهاش کیوی، دماغش سیب، دهانش انبه، دکمه هاش پرتقال و کلاهش هم گلابی!

بازی اون روز تو ذهن باربد مونده و هر وقت عکساشو میبینه برام به زبون خودش تعریف میکنه که چطوری و چیکار کرده...

آدم برفی 91...



ادامه مطلب...

موضوع : اولین ها
تاريخ : شنبه 1 بهمن 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 172 مرتبه

فرشته کوچولوی خونه ماه وارد پانزدهمین ماه زندگی اش شده و دیگه داره مردی میشه واسه خودش...

14 month



موضوع : ماهگرد ها
تاريخ : سه شنبه 18 بهمن 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 237 مرتبه

یه روز یه آقا خرگوشه           رسید به یه بچه موشه

موشه دوید تو سوراخ                 خرگوشه گفت آخ

وایسا وایسا کارت دارم          من خرگوشه بی آزارم



ادامه مطلب...

موضوع : شعرهای کودکانه و لالایی
تاريخ : شنبه 15 بهمن 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 174 مرتبه

سلام مامانی. چند روزه می خوام بیام برات بنویسم که چه کارای جدیدی یاد گرفتی ولی وقت نمیشد.

یاد گرفتی با انگشت هر چیزی رو که دوست داری نشون بدی. مثلا خیلی دوست داری بغلت کنیم و به پریز ها دست بزنی و لامپهارو خاموش و روشن کنی، مرتب آیفون رو نشون میدی و میخوای روشنش کنی و تند تند میگی: "ههههههههه" یعنی بله؟ کیه؟ بعد میدی دست مامان. یعنی من ببینم کیه زنگ زده!

تازه اینارو رو به جای انگشت اشاره با انگشت وسط نشون میدی!   وااااا!!!

میتونی بدون کمک حداکثر هشت تا نه قدم بری که کم کم دارم نگران میشم. آخه باید تا الان دیگه بتونی راه بری!

خودت دوست داری لباساتو بپوشی. مخصوصا کفش و جوراب و کلاهتو.

به هر چیزی که مامان بگه "دست نه"  خودت هم میگی "دیییییییسسس" یعنی جیز و با انگشت نشون میدی.

دائم هم گوشی تلفن دستته و میگی" اَ اَ اَ اَ " !‌ یعنی الو ... بابایی ... سلام... .

داری هر روز یه کار جدید می کنی و من هم با خودم می گم پسرم چقدر زود داره بزرگ می شه!

 

 



موضوع : توانایی ها
تاريخ : شنبه 15 بهمن 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 166 مرتبه

دیشب خودم تنهایی رفتم نمایشگاه اسباب بازی. باربد خواب بود و بابا امیر هم مشغول کارای کلاس فرداش. منم دیدم عصر جمعه است و ... . گفتم خودم پاشم برم نمایشگاه. اگه بخوام با باربد برم ممکنه سرما بخوره و ... .

غرفه جدیدی ندیدم نسبت به دفعه قبل، یکی دو تا غرفه بود که عکس بچه هارو رو پارچه و لیوان و ... براشون چاپ می کرد و ... . البته من خیلی زود همه جاشو دیدم چون نمی خواستم دیرتر از ساعت هفت برگردم. خیابونا خلوت بود و می ترسیدم!

برای باربد یه پازل چوبی مخصوص رده سنی یک و نیم سال به بالا و یه پکیج شش تایی کتاب به همراه سی دی مخصوصش برای یک سال به بالا خریدم و زود برگشتم.

به نظرم درسته که خیلی نوآوری تو نمایشگاه این دوره نبود ولی خوب بچه ها که تو یه سن نمیمونن و هر سال که بزرگتر میشن بازی های فکری و وسایل مخصوص سن خودشون رو می خوان. پس قطعا برای همه مفیده. امیدوارم سال دیگه هم با باربد و باباامیر که رفتیم باربد خودش بگه چی دوست داره براش بخریم.



موضوع : مطالب مفید و جالب
تاريخ : سه شنبه 11 بهمن 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 520 مرتبه

 

داشتم خاطراتم رو مرور میکردم اینو پیدا کردم مامانی. مربوط به نه ماهگی اته وقتی با خاله سارا رفته بودیم پارک. چی دیدی این شکلی شدی مامان جون؟؟!!؟!



موضوع : عکس
تاريخ : سه شنبه 11 بهمن 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 179 مرتبه

barbod



موضوع : عکس
تاريخ : سه شنبه 11 بهمن 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 216 مرتبه

گل پسرم

محمد ابراهیم پسر آقا میرزا سرایدار باغچه نمکلانه(هشتگرد).حدود دوماه از تو بزرگتره. طفل معصوم چون مامانش نمیدونست که اونو بارداره کلی رو زمین کار میکرد و نی نی اش شش ماهه به دنیا اومد.

اوایل که خیلی کوچولو بود و هروقت ما میرفتیم اونجا ازش خبری نبود چون نباید از خونه بیرون میبردنش. دفعه های بعدی که می رفتیم چند بار دیدیمش و تو هم با تعجب نگاهش میکردی. خیلی کوچولو و ضعیف بود. اما الان شنیدم که ماشالله دیگه مردی شده برای خودش. راه میره. چندتا دندون درآورده... .  تا الان، آخرین باری که رفتیم باغ همون دفعه ای بود که من و تو و باباامیر با بابایی همایون و مامانی منیژه پنج نفری رفته بودیم و تو تقریبا هفت ماهه بودی.



ادامه مطلب...

موضوع : آرزوهای یک مادر
تاريخ : سه شنبه 11 بهمن 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 205 مرتبه

از وقتی که یاد گرفتی چند قدم بری ...

هر وقت دوست داری نازتو بکشیم دستتو می گیری به هر وسیله ای که نزدیکته و چند قدم میای به سمت مامان یا بابا. خیلی خوب میدونی که ما یه عالمه خوشحال می شیم و کلی برات دست می زنیم و هورا می کشیم.هورا تو هم می خندی و دست میزنی و کلی ذوق...تشویق

ولی از این توانایی ات داری سوء استفاده هم می کنی پسر ناقلا!ابرو

هر موقع که می دونی کار بدی انجام دادی یا وقتی من دارم بهت میگم دست به گاز یا ... نزن و باهات قهر می کنم زودی دست به کار می شی و با هر وسیله ای که شده از زمین بلند میشی شروع میکنی به راه رفتن به سمت من! تو راه هم کلی ذوق و خنده...! یعنی ببین من که اینقدر خوشگل راه میرم برات؛ دلت میاد دعوام کنی مامانیبغل؟؟!!... . منم زود ... میشم پسرم!

خیلی ناقلایی. بلا شدی...

داری بزرگ میشی...!فرشته



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : جمعه 7 بهمن 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 186 مرتبه

سلام. باربد هستم. اینجا 5 کیلومتری نمک آبرود. اومدم پیش بابابزرگ و مامان بزرگم و دایی هام. دیشب در یک اقدام غیر منتظره بابا امیر بهمون گفت زود آماده بشیم و راه بیافتیم!!!هورا

قرار بود این وقت سال بریم کیش ولی بنا به دلایل سیاسی امنیتی اجتماعی تاریخی و ... تصمیممون عوض شد و ...

من و مامانم هم فوری دست به کار شدیم! ولی خودمونیم رانندگی تو شب اونم تو جاده چالوس اونم وسط بهمن خیلی خطرناکه ها!!! ولی بابا امیر من مرد ریسکه! دوست دارم بابا امیر!ماچ

الان دارم اینجا پادشاهی می کنم. هر کاری دلم بخواد میکنم و بابایی حسین هم میگه هزار ماشالله، بزنم به تخته، گل پسره گل پسر!!!تشویق

ولی نمیدونم چرا وقتی همین کارارو تو خونمون میکنم بابا و مامانم همش میگن نکن نکن نکن!!!متفکر

خلاصه دارم یه دل سیر شیطونی میکنمممممژه

کاش درس دایی محمدرضا هم زودتر تموم بشه تا مامان پروانه اینا زودتر برگردن تهران و من هر روز برم خونشون و کلی بازی کنم و به قول بابایی حسین پادشاهی کنمچشمک

 



موضوع : سفرهای باربد
تاريخ : جمعه 21 بهمن 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 155 مرتبه

دیروز با مامان و بابا رفتیم تا برام کفش هایی بخرن که منو تشویق به راه رفتن کنه ابرو! اما نمیدونن که من سرکارشون گذاشتم و اگه بخوام راه برم به این چیزا نیست!نیشخند

خلاصه رفتیم تو مغازه و آقای فروشنده که خیلی هم مهربون بود برام یه جفت بن تن پلیسی آورد! چراغ هاش آبی و قرمز می شد! وقتی پوشیدم تا زانو خم شدم و هش دنبال کفشام بودم.سوال

همش می گفتم: اوه! اوه! اوه!... یعنی  کفش هایم کو ؟؟؟  اصلا راه نرفتم که! فقط پاهامو نگاه می کردم. بالاخره اونو خریدیم و اومدیم بیرون ولی مامانم گفت کفشام به پام باشه تا راه برم. اما بازنده!

بعد رفتیم تو یه مغازه دیگه و یکی دیگه هم خریدیم که صدای جغجغه میده وقتی راه میرم. ولی کی حال داره؟؟؟؟‌..زبان.؟؟ دادمشون دست مامانم و گفتم تا خونه برام صداشونو دربیار تا گریه نکنم چون گرسنه ام شده بود.

بله!!! به این راحتی ها نمیشه سر منو گول مالیدشیطان!!!



موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : شنبه 22 بهمن 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 182 مرتبه

امروز با مامان و بابا سه تایی رفتیم قدم زنی که یه دفعه سر از پارک درآوردیم. عجب گیری افتادماسبز! مامان و بابام هر نی نی هم سن منو که می بینن بهم میگن یادبگیر! خودش داره راه میره! بعدهم تندی منو از کالسکه در میارن میگن باید راه بری!چشم

حالا امروز واسه دلخوشیشون یه کم راه رفتم ولی بابا من حال ندارم اینقدر بهم گیر ندین!خنثی

یه کم که براشون راه رفتم برای جایزه منو بردن سرسره بازی! قلب خیلی کیف داد. تا حالا بازی نکرده بودم. اولش بابام منو یه کوچولو هول میداد و مامانم هم پایین منو می گرفت. وسط های راه هم قیافه ام دیدنی بود! میترسیدم!استرس

ولی کم کم عادت کردم و یاد گرفتم که ترس نداره. یه کم که گذشت دیگه می خندیدم و نترسیدم. خیلی خوش گذشت. لبخند کلی نی نی های کوچیک و بزرگ دیدم. مامانم قول داد تابستون تند تند بیارتم پارک. تازه قرار شد این یک هفته که بابام هم کاری نداره هر روز بریم. ببینم چقدر بابا و مامانم سر حرفشون می مونن!؟!؟!....خیال باطل



موضوع : اولین ها
تاريخ : يکشنبه 23 بهمن 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 197 مرتبه

از وقتی کلاسای بابا امیرم تموم شده بیشتر باهام بازی می کنه. مامانم آرامش بیشتری داره. من هر وقت بخوام میرم بغل بابام و هر وقت میخواد بره بیرون منو میبره. خداجون ممنون. دور هم خوشیم. اما حیف که این خوشی فقط یک هفته طول میکشه و از دوشنبه هفته دیگه معلوم نیس بابا امیرم رو کی ببینم. آخه قراره بره مسافرت دوماهه! ولی شاید چند روز عید رو بیاد پیشم! نمیدونم. خداجون یه کاری بکن. نذار من و مامانم تنها بمونیم. نذار بابا امیر خیلی پیشمون نباشه. آخه من هر روز صبح که از خواب بیدار میشم عادت دارم دنبال بابام بگردم. تا نبینمش خیالم راحت نمیشه. خداجون کاری بکن...



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : دوشنبه 24 بهمن 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 157 مرتبه

امروز هم دوباره سه تایی رفتیم پارک. ولی مامان گفت خیلی سرده. دیگه بهتره صبر کنیم تا بهار. در ضمن بابام هم کلی کار داره که اگه انجامشون نده ممکنه مسافرتش بیشتر طول بکشه!استرس پس خداحافظ سرسره ی آبی رنگ پارک!نگران تا بهار آینده!بای بای



موضوع : خاطرات خوب با تو بودن
تاريخ : شنبه 29 بهمن 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 258 مرتبه

بــــــلـــــــــــــه...

بالاخره جناب باربد خان در سن پانزده ماهگی تمام، درست یک روز مانده به ماهگرد پانزدهمین ماه زادروزشان، خاندان خویش را مشعوف فرموده و قدوم مبارکشان را از هفت الی هشت قدم به تعداد نامحدودی افزایش دادند و این گونه بود که سرانجام راه رفتن را آغاز نمودند!!!!گاوچران

و اما از چگونگی ماجرا همین بس که کامیاب خان، پسرعمه ایشان، با قراردادن یک توپ که بسیار مورد علاقه شان بود، باربدخان را مجبور به راه رفتن و شوت زدن به آن کرد که همین امر باعث شد تا آن اتفاق میمون و مبارک که همگی در انتظارش بودیم رخ دهد. هورا

جای بسی شگفتی است که در زمان های نه چندان دور نیز،‌ این امیرخان (پدر باربدخان) بود که توانست کامیاب خان را سرانجام به راه رفتن وادار کند. گویی تاریخ دوباره تکرار شده است.تعجب

وای خسته شدم چقدر سخت بود اینجوری نوشتن!!!! مبارکــــــــــــــه عزیز دلم. راه رفتنت مبارکه پسر گل ما. ماشالله تنبل خان. ماچ



موضوع : اولین ها
تاريخ : شنبه 29 بهمن 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 244 مرتبه

عموی مهربونم که همیشه به وبلاگ من سرمی زنی؛‌ من شمارو خیلی دوست دارم...



ادامه مطلب...

موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : شنبه 29 بهمن 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 237 مرتبه

چند روزه که مرتب ماشین کنترلی ات رو میاری میگذاری وسط خونه. بعد هم با سختی تمام کنترلش رو

!!!

دستت میگیری و میاری می رسونی دست مامان. برات هم فرقی نمیکنه من مشغول غذا درست کردن باشم یا در حال چرت زدن یا ... . فقط تند تند کنترل رو بهم نشون میدی و میگی: ماما، ایـــــه، ایــــــــــی...!!!

یعنی ماشینم رو برام راه ببر!‌ منم میگم چشم!

غذا نداریم. خونه به هم ریخته است. من حالم خوب نیست. ولی به جاش باربد می خندهماچ



موضوع : علاقه مندی ها
تاريخ : شنبه 29 بهمن 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 186 مرتبه

هوررررررررا... مبارکه ...

حدودا دو هفته است که از دوتا دندونهای جلو فک بالای پسر گل ما رونمایی شده و بالاخره دومین و سومین مرواریدها هم دارن وارد خونه صدفی شون میشن... .

    هوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهوراهورا



موضوع : اولین ها
تاريخ : شنبه 5 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 168 مرتبه

امسال از مامان و بابا یه عیدی توپ گرفتم که ماجرا داره...

یه روز که از خواب بیدار شدم رفتم سراغ ماشین کنترلی ام تا مثل همیشه از مامانم بخوام اون برام راه ببره. اما دیدم نمیره. نگران مامان گفت خراب شده!گریه . بابا امیر هم که دید من ناراحتم ماشین رو برداشت و سه تایی باهم رفتیم بیرون تا ببینیم کجا میتونن درستش کنن. ولی هیچ جایی باز نبود آخه دو روز مونده بود به عید. بابا امیر هم تلفن زد به عمه کتی تا ازش بپرسه از کجای خیابون جمهوری میشه ماشن کنترلی خوب خرید.چشمک اما به جای اینکه به عمه ام بگه "ماشین کنترلی" گفت "ماشین شارژی"!نیشخند و خودش هم حواسش نبود که چی گفتهنیشخند! این بود که عمه هم آدرس یه مغازه توپ رو بهمون داد و توی راه هم کامیاب رو سوار کردیم تا باهم بریم برام ماشین شارژی بخرن!!! من هم میدونستم که چه اتفاقی داره می افته اما صداشو در نیاوردم تا مامان و بابام برام بخرنش!!!چشمکشیطان

وقتی رفتیم تو مغازه بابام گفت اینجا که ماشین شارژی داره فقط!!! بعد هم کامیاب کلی خندید و گفت: دایی برای باربد بخرین دیگه!!! بابا امیر هم مهربونی کرد و با اینکه مامانم مخالف بود اما برام خریدن! هورررررررررررررا... . هورا

می تونم باهاش برم کلی بگردم. اما مامانم گفته به هیچ وجه منو با ماشینم نمی بره پارکناراحت! آخه ممکنه یه بچه ناز دیگه اونو ببینه و دلش بخواد اما مامان و باباش نتونن براش بخرن و یا ...افسوس . اونوقت گناه می کنیم و باعث شکستن دلشون میشیم.فرشته

آخه پس من کجا سوار ماشینم بشم؟؟!!! بابا امیر گفت عیبی نداره. هم این دفعه که برم شمال می تونم ببرمش و هم هروقت بریم باغ می تونم اونجا بازی کنم. زبان

از روزی که خریدیمش من تا صبح چشمامو باز می کنم می رم سوار ماشینم می شم و موقع غذا خوردن هم باز همین کارو می کنم! مامانم میگه خداکنه ذوقش حالا حالا ها تو دلت بمونه پسرم. اینجوری ما هم آرامش داریم!خنده



موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : شنبه 5 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 200 مرتبه

باربد؛ تو مدت دوهفته ای که شمال بودیم کلی کارای جدید یاد گرفتی مامانی:



ادامه مطلب...

موضوع : توانایی ها
تاريخ : شنبه 5 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 151 مرتبه

امسال دیگه مثل پارسال خواب نبودیمخواب! اما تو راه بودیم!ابله حدود ساعت هشت و نیم صبح بود که مامانم منو بیدار کرد و خواب آلود وسایلمون رو جمع کردیم تا سریع بریم خونه بابایی همایون و سال تحویل اونجا باشیم. اما وقتی تو آسانسور خونشون بودیم سال تحویل شد!

 مامانم گفت عیبی نداره. می تونیم اینطوری تعبیرش کنیم که همه سال رو در راه بالا رفتن هستیم.نیشخند فکر کنم منظورش اینه که یعنی در حال پیشرفت کردن!قهقهه



موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : شنبه 5 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 206 مرتبه

امسال که ما عید نداشتیم. یعنی نوعید داشتیم. به خاطر مامانی منیژه. سه روز اول عید رو رفتیم خونه بابایی اینا تا وقتی مهمونا میان اونجا باشیم. البته دو روز اول رو ما فقط بعدازظهر اونجا بودیم. آخه حال من هنوز خوب نشده و مجبور بودم تو خونه استراحت بیشتری بکنم. روز سوم هم که از صبح اونجا بودیم. ولی روز خیلی خوبی نبود. مامانی منیژه... .افسوس

 



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : شنبه 5 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 181 مرتبه

دیشب مرخصی بابا امیر تموم شد و دوباره برگشت لاکان. خیلی نگران بود که من و مامانم شب تنها نمونیم. اما مامان گفت که نمی خواد مزاحم کسی بشه. در ضمن چون ما سرما خوردیم ممکنه بقیه هم ازمون بگیرن. واسه همین ادیشب و امروز من مرد خونه بودم و هستم! خیال باطل

صبح کلی به مامانم تو کارای خونه کمک کردم. مثلا وقتی می خواست لباسامو روی بند پهن کنه تا خشک بشن، من خودم یکی کی دادمشون دستش و اونم کلی ذوق کرد و به عنوان جایزه کلی باهام رقصید!!!نیشخند یا وقتی داشت جاروبرقی می کشید من اسباب بازی هام رو برداشتم تا زیرشون تمیز بشه! مامانم کم کم داشت ازم می ترسید! گفت چه کارایی یاد گرفتی وروجک!تعجب

از فردا تو همه کارای خونه بهت کمک می کنم مامان جونم...زباننیشخند



موضوع : خاطرات خوب با تو بودن
تاريخ : دوشنبه 29 اسفند 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 217 مرتبه

خوب...

بالاخره هم وقت پیدا کردم هم اینترنت!!! چقدر بد بوووووود!!!! خفقان گرفتم. از روزی که رفتیم شمال اینترنت نداشتم! وقتی هم اومدیم تهران وقت نداشتم!

برات ماه اسفند رو که خیلی هم پرماجرا بوده خلاصه تعریف می کنم پسرم:



ادامه مطلب...

موضوع : خاطرات خوب با تو بودن
تاريخ : چهارشنبه 3 اسفند 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 202 مرتبه

دیروز صبح که از خواب بیدار شدم بابا امیر رفته بود مسافرت. تا دیدم نیست تند تند تو خونه راه رفتم و گفتم بابا ... بابا ... بابا... ....سوال

مامانم هم گفت که تو روزِ روزش اینقدر باباتو صدا نمی کردی حالا که رفته داری نمک رو زخم من می پاشی؟؟!؟!!! کلافه

منم رفتم سمت گوشی تلفن و بی توجه به حرف مامانم شروع کردم با بابام حرف زدن! به من زنگ بزن گوشی دستم بود و تمام خونه رو راه می رفتم و حرف میزدم. مثل خود بابام که وقتی با تلفن حرف میزنه همش راه میره!!!!!نیشخند

مامانم ازم فیلم گرفت تا بعدا کسی فکر نکنه خالی بسته!!!! آخه خیلی کارم براش عجیب بود!!!! خوب دیگه ! ما اینیم! با بابام هماهنگ کردم گفتم دلم برات تنگ شده زود برگرد. بابام هم حرفم رو گوش کرد و عصرش برگشت خونه!!!!نیشخند

البته خوب اونجایی که رفته بود مشکلی پیش اومده بود و مجبور شد برگرده ؛‌ اما جمعه دوباره باید بره و گفتن تا دوشنبه تهرانه و بعد میره و دیگه معلوم نیست به این زودی برگرده یا نه. ولی من دوباره بهش زنگ میزنم تا بیاد. می تونم!گاوچران



موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : جمعه 5 اسفند 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 168 مرتبه

واقعا باید به حال خودمون افسوس بخوریم که مجبوریم این وضعیت رو تحمل کنیم.

پسر گلم. بابا امیر امروز رفت تا لباس مخصوص خدمت رو بگیره و قرار بود برگرده تهران. ولی تا الان ازش خبری نیست. با توجه به اون دو دفعه قبل هم که براش کلی وسیله آماده کرده بودیم تا ببره ولی هر بار به دلیل بی ثبات بودن وضعیت اونجا با سختی برگشته بود،‌ امروز هیچ وسیله ای نبرده و نمیدونم اگه مجبور بشه بمونه می خواد چیکار کنه!؟! اگه تا یکی دو ساعت دیگه نیاد...

آخه این چه نظام وظیفه ایه که توش خبری از نظم نیست؟؟؟؟ نمیگن کسی که زن و بچه داره رو حرفشون حساب باز میکنه؟؟!!؟! حالا من و باربد باید چیکار کنیم؟؟؟ نمیدونم!‌ کلی برنامه ها به هم ریخته. خدا .... .

دارم با نهایت ابهام وسایل خودمون و بابا امیر رو جمع می کنم تا ببینم کی میتونیم بریم پیش بابایی حسین اینا و از اونجا هم وسایل بابا رو براش ببریم. واقعا زندگی کردن تو این ... تاسف انگیزه ...


پ . ن : باباامیر همین الان (ساعت ٥ بعدازظهر) تماس گرفت و گفت داره برمی گرده! لااقل میشه گفت خدایا شکرت!

قرار شده دوشنبه دیگه رسما خدمت مقدس شروع بشه!خنثی مثل اینکه این دفعه جدیه!نیشخند



موضوع : دل نگرانی ها
تاريخ : جمعه 5 اسفند 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 180 مرتبه

راستی پسرم، بالاخره دایی علی هم شد لیسانس وظیفه و از اول اسفند رفته خدمت مقدس سربازی!

تا حالا دو بار با ما تماس داشته و میگه اونجا خیلی سردهاسترس!!! ولی به هر حال به اونجا میگن هتل ادیبینیشخند! فکر نمیکنم به دایی علی خیلی هم سخت بگذره. خدا به همراهت دایی جون... . اگه اومدیم پیش بابایی اینا می آیم بهت سر می زنیم.قلب

 



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : پنجشنبه 17 اسفند 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 116 مرتبه

هفته آخر اسفند از طرف مربی کلاس های مادر و کودکی که میریم دعوت شدیم به جشن نوروز؛ از قضا اونروز یه برفی هم بارید که تو کل زمستون نباریده بود...

از این کلاه های خوشگلی که پشت سر باربده به ما هم دادن ولی خیلی دووم نیاورد و سین های روش یکی یکی ازمون خداحافظی کردن...ابرو

جشن نوروز

جناب باربد هم که به جای شرکت در جشن ترجیح دادن نظارتی بر نحوه اجرا داشته باشننیشخند

جشن نوروز...



ادامه مطلب...

موضوع : اولین ها
تاريخ : يکشنبه 7 اسفند 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 248 مرتبه

دیروز با مامان رفتیم چکاپ پانزده ماهگی ام. وزنم حدود دویست گرم کم شده! مامان کلی ناراحت شد. ولی قدم رسید به هشتاد و دو سانتیمتر! دکتر گفت مشکلی نیست. فقط دندون بالا سمت راستی ام آبسه کرده! و گفت طول می کشه تا دربیاد!

وقتی گوشی معاینه رو گذاشت رو قلبم، مامانم کلی به قیافه ام خندید. آخه یخ زدم! اولش دهنم باز شد از سرما ولی بعد قلقلکم اومد و کلی خندیدم. دکتر هم از خنده من شاد شد.

وقتی باهام حرف میزد تند تند جوابشو می دادم و اونم بیشتر حرف می زد. طفلکی آخه بیشتر بچه ها ازش میترسن و وقتی میخواد معاینه شون کنه جیغ میزنن. ولی دکتر نیکو که ترس نداره. خیلی مهربونه...

مامانم از آقای دکتر نیکو خواست تا یه دارویی بده برای موقعی که من می خوام سوار ماشین بشم. چون همیشه حالم بد میشه. می گن ماشین منو می گیره!

موقعی هم که داشت به مامانم دستور تهیه و مصرف دارو هامو میداد من فکر کردم داره بازم با من حرف میزنه و کلی پریدم وسط حرفاش. ولی اون دعوام نکرد و فقط خندید.



موضوع : خاطرات خوب با تو بودن
تاريخ : سه شنبه 9 اسفند 1390 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 186 مرتبه

بابا امیرم دیروز صبح رفته...

اما از دیروز تا الان که سه شنبه شبه انگار دو هفته هم بیشتر گذشته! خیلی دیر می گذره.!اوه

کی می شه صدای تحویل سال نو رو بشنویم؟!؟!؟! اون موقع دیگه به احتمال زیاد بابا امیر پیشمونه دیگه! شایدم زودتر! شاید همین فردا! نمی دونم!!!خیال باطل

دیشب باباامیر یه تماس کوچولو گرفت. زودی حال منو پرسید و گفت نمی تونم بیشتر از این صحبت کنم. فکر کنم یه آقای مهربونی کمکش کرده بود.... . مرسی اقای مهربون!!!!نیشخند

خداجون... ممنونیم... هوامون رو داشته باش...فرشته



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : دوشنبه 7 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 176 مرتبه

باربد یاد گرفته قهر کنه. هر وقت من یا بابا دعواش کنیم اونقدر گریه می کنه تا از کارمون پشیمون بشیم! فقط و فقط هم اون کسی که ناراحتش کرده باید ازش معذرت خواهی کنه و اگه کسی دیگه بخواد آرومش کنه نمیتونه!سبز

این خصلت خیلی زشتیه پسرم! وقتی کار بدی می کنی باید منتظر عواقبش هم باشی. نمیذارم اینطوری بمونی! همه تلاشمو می کنم. اگه خاطر خواهات بذارن البته!نیشخند



موضوع : اولین ها
تاريخ : دوشنبه 7 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 194 مرتبه

اول اینکه باباامیرم شنبه شب برگشت پیشمون!نیشخند هوررررررررررا...!!! دوباره می ره البته. ولی همین چند روز هم غنیمته.

و بعد اینکه من باید اعتراف کنم که : باباامیر،‌ عاشقت شدم!

فقط و فقط روی شونه های بابام خوابم می بره. هر وقت ببینمش باید برم بغلش. هر موقع مامانم دعوام کنه این باباامیره که بغلم می کنه تا آروم بشم.!

هر از گاهی خودمو پرت می کنم تو بغلش تا کلی باهم کشتی بگیریم و قلقلکم بده! خلاصه...!

خدایا ... . هیچ فرزندی رو از آغوش گرم پدرش محروم نکن... . فرشته



موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : پنجشنبه 11 خرداد 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 148 مرتبه
خدایا... برام مهم نیست بهشتی داری یا وعدهء سرخرمن دادی...
برام مهم نیست گناهم رو می بخشی یا به حساب میاری...
برام مهم نیست از اتم تا کهکشان، وجودت رو ثابت میکنه...
فقط اگر هستی و می تونی...
یک ساعت بیا پائین بغلم کن... خسته م.... خیلی خسته م....


موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : چهارشنبه 9 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 242 مرتبه

خداجون، پسرمون بیشتر از دو هفته است که به سرماخوردگی بدی مبتلا شده...

نمیدونم چرا بهتر نمی شه؟! خدایا به همه نی نی ها و مادر و پدرشون سلامتی بده. در کنارش به باربد ما هم سلامتی عطا کن...

آمین...فرشته



موضوع : دل نگرانی ها
تاريخ : چهارشنبه 9 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 177 مرتبه

به یاد فرهاد عزیز، که تا وقتی زنده بود هیچ کس جرات نداشت این شعر رو حتی زمزمه کنه ولی حالا که رفته همه جور استفاده ای ازش می شه، این شعر زیبارو برات یادگاری می گذارم پسرم:

بوی عیدی بوی توت بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی‌ دودی وسط سفره‌ نو
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ

با اینا زمستونو سر می ‌کنم
با اینا خستگی ‌مو در می ‌کنم

...



ادامه مطلب...

موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : يکشنبه 13 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 188 مرتبه

هنوز سه روز از آخرین ویزیت دکتر نیکو که می گفت عفونت از بدنت رفته بیرون نگذشته که...

هنوز سه ساعت هم از رسیدنمون به خونه بابایی نگذشته که...

هنوز علائم سرماخوردگی قبلی از بدنت بیرون نرفته که... دوباره بیماری...!!!

دیروز تهوع! دیشب و امروز، تب! بی حالی... گریه... بد غذایی...

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....................................گریه

دکتر نیکو گفت اگه تو سفر مشکلی برات پیش اومد بریم بابل، دو تا دکتر که مورد تایید خودشه رو معرفی کرد. مشخصاتشونو پیدا کردم! اما کی میره این همه راه تا بابل؟!؟!؟ هی بهش گفتم نزدیکتر آدرس بده ولی ...! ! !

کاش تهران مونده بودیم! امان از سربازی!!! باباامیــــــــــــــــــــــــرکلافه!!!



موضوع : دل نگرانی ها
تاريخ : يکشنبه 13 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 154 مرتبه

بابایی همایون تماس گرفته بود حال تو رو بپرسه پسرم، وقتی گفتم می خوام فردا صبح برم بابل خیلی تعجب کرد! گفت مگه تو چالوس به این بزرگی دکتر اطفال خوب نیست که... و ...

خوب که به حرفای بابایی همایون و بابایی حسین فکر می کنم...خیال باطل

بابایی و مامانی رو کلافه کردم اینقدر به جونشون غر زدمکلافه! انگار تقصیر اونهاست که تو مریض شدی!!!

خوب راست میگن همه! چه کاریه!!! چرا اینقدر من وسواس دارم؟!؟!؟ اووووووووووف...استرسمتفکرافسوس



موضوع : دل نگرانی ها
تاريخ : سه شنبه 15 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 202 مرتبه

بله دیگه...

پسر پسری مامان موقعی که داشتم وسایلمون رو می گذاشتم تو چمدون، سیم رابط یکی از گوشی های قبلی رو که شده بود اسباب بازی مخصوص خودش داد دست مامان. 

مامان هم فکر کرد که این همون سیم شارژر گوشی خودشه و بدون اینکه نگاه کنه داره چه چیزی رو از دست پسرش تحویل می گیره اونو گذاشت تو چمدون!!!

حالا گوشی مامان دو روزه که خاموش شده...دلقک



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : شنبه 19 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 174 مرتبه

دیروز با مامان و بابا رفتیم کنار دریا...قلب

دریا خیلی قشنگه...لبخند

وقتی داشتم به موجها نگاه میکردم و از صداش لذت می بردم کم کم خوابم گرفت...خواب

فروردین 91

کلی با بابا امیر ماسه بازی کردیم:گاوچران

فروردین 91 

بابام به مامان گفت از جای پای پسرمون هم عکس بگیر، مثل مورچه می مونه!زبان اِ... بابا...؟!؟ابرو 

فروردین 91 



موضوع : سفرهای باربد
تاريخ : شنبه 19 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 187 مرتبه

از آدم های خودخواه، آدم هایی که هر وقت باهات کار دارند یا هر وقت مشکلی براشون پیش میاد میان سراغت و یادت می افتن، دوری کن پسرم... 

از آدم های مغرور و بی چشم و رو، کسانی که تا وقتی براشون کاری انجام بدی باهات خوبن و وقتی می خوای به حال خودت باشی ناراحت می شن هم دوری کن...

از دوستان بی معرفت، کسانی که تو حرفاشون دم از عشق و محبت و دوستی میزنن ولی در عمل هیچ خبری از حرفایی که زدن نیست، دوری کن...

تعارف؛ رسم کهنه ای شده و باید کنار گذاشته بشه. با خودت و دیگران تعارف نداشته باش. کاری رو که فکر می کنی درسته انجام بده. (البته نه تو هر کاری!) و این رو هم بدون که: تعارف با احترام گذاشتن فرق می کنه...

از آدم های دورو ... دوری دوری دوری کن باربد مامان... 



موضوع : حرفهای من با پسرم
تاريخ : شنبه 19 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 247 مرتبه

داشتم به عکس ها و فیلم های گوشی باباامیر نگاه می کردم. دیدم دوست دارم این پنج تا عکس رو با یه توضیح کوچولو برات بذارم تو وبلاگت عزیز دل مامان...



ادامه مطلب...

موضوع : عکس
تاريخ : شنبه 19 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 165 مرتبه

یادم رفته بود...

خداجون، متشکریم. ممنون که حال پسرمون بهتر شده...

چند روزه که دیگه خبری از سرماخوردگی نیست و فقط حساسیت بهاره است که مونده...

خدایا شکرت... 



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : جمعه 25 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 190 مرتبه

بالاخره امروز بابا امیرم آزمون دکتری داد. پارسال که بنده تا نیمه های شب بیدار بودم و نذاشتم بابام بخوابه واسه همین خواب موند و نتونست آزمون بده!!!!!

البته امسال هم من مامانم همش نگران بودیم که دوباره اتفاق بدی نیفته که باعث بشه باباجونم نتونه بره سر جلسه که خداروشکر همه چیز به خوبی تموم شد. آخه بابای گلم از سه شنبه شب که مرخصی گرفته تا امروز کلی خسته شده. برای اینکه طی 48 ساعت از رشت رفته به تهران، از تهران اومده چالوس، دوباره رفته تهران. امروز هم دوباره باید برگرده رشت!!!! 

خسته نباشی بابا امیر مهربون. ممنون که به خاطر دیدن من و مامانم این همه خستگی رو تحمل کردی. من قول می دم همیشه یادم بمونه که چقدر بابای مهربون و پرتلاشی دارم و تا می تونم قدر شمارو می دونم.

امیدوارم از آزمون امروز نتیجه خیلی خوبی بگیری.شکلکهای جالب آروین

دوستت داریم بابایـــــــــــــــی...

 



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : شنبه 26 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 250 مرتبه

کورش کبیر :

من برای متنفر بودن ازکسانی که از من متنفرند وقتی ندارم زیرا من گرفتار دوست داشتن کسانی هستم که مرا دوست دارند...

 

قلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلب 

 

 



موضوع : مطالب مفید و جالب
تاريخ : شنبه 26 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 259 مرتبه

این عکس عروسک منه پسرم!!! از دو سالگی با من بوده. الان هم شده اسباب بازی شما!!!

دیروز مامان پروانه وقتی آوردش تا باهاش بازی کنی، کلی خاطراتم زنده شد. مرسی مامان پروانه که هنوزم عروسک بچه گی های منو نگه داشتی...قلب

24



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : يکشنبه 27 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 228 مرتبه

خوب؛ پروژه جدید ما اینه که باید با آقا باربد سر رانندگی کردن مذاکره کنیم. هر وقت بخواهیم بریم بیرون کافیه فقط برای چند ثانیه ماشین رو ترک کنیم. فورا باربد دست به کار می شه.

اون موقع است که باید کلی با ایشون مذاکره به عمل بیاد تا بالاخره با رضایت دادن به رشوه ای، چیزی، از پشت فرمون بیاد کنار!!!

0



ادامه مطلب...

موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : دوشنبه 28 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 158 مرتبه

عزیز دل مامان. بالاخره پنجمین مروارید هم وارد خونه صدفی اش شد و البته ششمی هم تو راهه...

کنار دندونهای بالایی، اول سمت چپ دراومده و سمت راستی هم به زودی ...

مبارکه گل پسرم...



موضوع : اولین ها
تاريخ : چهارشنبه 30 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 175 مرتبه

هفده ماهگی ات مبارکه باربد مامان...

هفت سالگی، هفده سالگی، هفتادسالگی ات رو ببینم عزیز دلم... (آخری رو جدی نگیر خیلی زیاده واسه من!!!)

باربد 17 ماهه



موضوع : ماهگرد ها
تاريخ : چهارشنبه 30 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 237 مرتبه

جمعه ای بابام می خواست بره کنکور بده تلفنی از مامانم پرسید تو خونه مداد مشکی داریم؟!

مامانم هم این شکلی شد:

یعنی آخه من از 195 کیلومتری تهران چجوری به شما بگم مداد مشکی داریم و کجاست بابای مهربون؟!

خلاصه مامانم بعد از کلی فکر به بابام گفت بره مداد مشکی توی جعبه مدادرنگی منو که عمو بهنود مهربون بهم هدیه داده بود برداره! آخه مامــــــــــــــــــــــان؟؟؟؟؟ اونوقت اگه بابا مدادمو گم کنه جواب عمو بهنود رو چی بدم؟؟؟ من بهش قول دادم وقتی بزرگ بشم با همون مدادرنگی براش نقاشی بکشم!قهر

ولی بابا امیر گول خوردی! مامان بهت نگفت که اون مداد به این راحتی ها پاک نمیشه و اگه اشتباه تست بزنی نمیتونی اصلاحش کنی؟!!!!تازه اگه هم پاک کنی جاش می مونه و سنجش تست رو مردود اعلام میکنه!

امیدوارم درست تست زده باشی بابایی

راستی از عمو بهنودم خیلی وقته خبر ندارم! خوبی عموی مهربون؟ هنوزم به من سر می زنی؟ هر جا هستی موفق باشیتشویق



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : چهارشنبه 30 فروردين 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 206 مرتبه

عزیز دل مامانقلب

بعضی وقتا که گرفتار مشکلی می شی؛ قبل از اینکه به این فکر کنی که چرا من؟ یا چرا اینطوری شد؟ یا این چه مشکلیه که من دارم؟ و ...

بهتره به این فکر کنی که این رنج کشیدن برای اینه که ما به انسان بهتری تبدیل بشیم. به اصطلاح، آبدیده بشیم. 

پس در زمان سختی ها با دید بازتری به مشکلاتت نگاه کن. حتما حکمتی توش پیدا می کنی. دیر و زود داره اما سوخت و سوز نداره...

 



موضوع : حرفهای من با پسرم
تاريخ : چهارشنبه 11 مرداد 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 285 مرتبه

اینقدر تورو دوست دارم که هیچ کسی کسی رو اینجوری دوست نداشت

اینقدر برات میمیرم قد یه دنیا خوبی قد هزار تا ستاره

بی تو دلم می گیره وقتی تنها میشم کارم انتظاره

انقدر تورو دوست دارم که هیچ کسی کسی رو اینجوری دوست نداشت

وقتی نگاهم می کنی قشنگی هاتو دوست دارم

حالت معصوم چشات رنگ نگاتو دوست دارم

وقتی صداتو می شنوم دلم برات پر می زنه

ترس یه روز ندیدنت غم بزرگ قلبمه



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 264 مرتبه

روزی که با بابا امیر و دایی محمدرضا شمارو بردیم کنار دریا تا هم با ماشینت بازی کنی و هم آب بازی و ...

azadi hotel 1391

باربد در حال چرت زدن...

azadi hotel 1391

...



ادامه مطلب...

موضوع : سفرهای باربد
تاريخ : چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 199 مرتبه

بعد از اینکه از شمال برگشتیم تو اولین فرصت رفتیم پیش مامانی منیژه...

پسر مهربون ما هم داره برای مادربزرگش که خیلی مهربون بود دعا می کنه...فرشته

91.02.08

شایدم داره به مامانی منیژه می گه: آخه مامانی...، چرا نموندی تا هر روز به من پول تو جیبی بدی؟؟؟!؟

آخه مامانی خدا بیامرز همیشه می گفت دوست دارم اون روزی رو ببینم که باربد بیاد در گوشم بگه مامانـــــــــــــــــــی... یه کم بهم پول بده می خوام برم بستنی بخرم با هم بخوریم!افسوس

الحق که یگانه بودی مامانی...



موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 219 مرتبه

از وقتی از شمال برگشتیم باید هر روز آقا رو ببریم ددر. آخه اونجا که بودیم ایشون در دو نوبت صبح ها با مامان پروانه و عصرها با بابایی حسین تشریف می بردن ددر...

از این رو ما هم باید این کارو براشون انجام بدیم وگرنه...!

خلاصه من بنده خدا دارم هر روز صبح آقا باربد رو می برم پارک... (ولی از خدامه!!!!قلب)

این عکس دیروز :

91.02.12

...



ادامه مطلب...

موضوع : خاطرات خوب با تو بودن
تاريخ : چهارشنبه 13 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 192 مرتبه

اولا که تا صدای الله اکبر می شنوی سریع سرتو میذاری رو زمین؛ یعنی دارم نماز می خونم. این کارو از مامان پروانه و بابایی حسین یاد گرفتی.فرشته

جیغ می زنی هوارتا... . اونم سر مامان! البته مثلا داری ذوق می کنی و خوشحالی!تعجب قربون خوشحالیت برم عسل مامان...قلب

وقتی چیزی رو می خوای برداری و خلاصه چون نمی تونی منظورتو با حرف بیان کنی میای دست مامان رو محکم می گیری و می بری سمت موضوع مورد نظر؛ مثلا وقتی می خوای بریم بیرون از خونه (د د ر) دست منو میگیری و می بری سمت در!نیشخند

...



ادامه مطلب...

موضوع : توانایی ها
تاريخ : پنجشنبه 4 خرداد 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 402 مرتبه

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود...

گاهی نمی شود که نمی شود؛ گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است، گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود؛

گاهی گدای گدای گدایی و بخت نیست، گاهی تمام شهر گدای تو می شود...

زنده یاد دکتر علی شریعتی



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : پنجشنبه 4 خرداد 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 174 مرتبه

مادر کودکش را شیر می دهد
و کودک از نور چشم مادر
خواندن و نوشتن می آموزد

وقتی کمی بزرگتر شد
... کیف مادر را خالی می کند
تا بسته سیگاری بخرد

بر استخوان های لاغر
و کم خون مادر راه می رود
تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود

وقتی برای خودش مردی شد
پا روی پا می اندازد
و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران
کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می دهد و می گوید :
عقل زن کامل نیست
...



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : سه شنبه 2 خرداد 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 170 مرتبه

ساعت هفت صبحه! با اینکه شب قبل دیر خوابیدیم ولی باربد بیدار شده و داره تند تند حرف می زنه!کلافه نمی دونم چی می گه ولی خیلی دل پری داره!نیشخند چشمام هنوز گزم خوابه که می بینم همه لباسا از تو کمد منتقل شدن به کف اتاق!نگران

ساعت نه صبح؛ دارم صبحونه می خورم مثلا! گرم سریال تکراری که هنوزم دوست دارم ببینمش شدم که می بینم میز تلویزیون از مشکی به سفید تغییر رنگ داده! لاک غلطگیری که جناب باباامیر بعد از اون همه سفارش بازهم جلوی دست شما گذاشته بودند پخش شده رو میز!!! صبحانه نوش جانم شد!منتظر

ساعت ده صبحه! باباامیر داره هر چند دقیقه یکبار تلفن میکنه ببینه نتیجه کنکور دکتری اومد یا نه!؟!

منم پشت کامپیوترم و جل الخالق هر چند دقیقه یکبار خودش داره RESET می شه! یه موجودی اون پایین کمین کرده و داره این کارو می کنه البته!!!!

خدایا...............

خودت تا آخر شب رو به خیر بگذرون و بذار باربد جون سالم به در ببره!!!!!!!!!!!!!!!!عصبانی آمین!!!!!!!!!!سبز

 


پ.ن: خوب؛ الان ساعت ده و چهل و پنج دقیقه صبحه:

اول اینکه بابا امیر: تبریـــــــــــــــــــــــک... شما در مرحله اول کنکور قبول شدیدهورا. و بنده اولین نفری هستم که خبردار شدم و الان حتی خودت هم نمیدونی!گاوچران شیرینی ما هم که امشب محفوظه ان شالله!!خیال باطل

دوم اینکه: باربد هم داره به حول و قوه الهی می خوابه. البته الان باز صداش داره میاد. امیدوارم بخوابه و یک ساعتی به بنده استراحت بده برم فیس بوک!!!! ازش بدم میاد خیلی سرکاریه ولی جدیدا دوستای دوره دبیرستانمو پیدا کردم می خوام ببینم چه خبری دارن!!!



موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : پنجشنبه 4 خرداد 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 161 مرتبه

با واژه تنهایی خیلی آشنام. اما خیلی وقتا یادم می رفت...

این خود من هستم که باید زندگی ام رو دست بگیرم. خود من...

هیچ کس هر چقدر هم نزدیک و هرچقدر هم ... نمی تونه نقش خود من رو داشته باشه...

دل بستن به این دنیا و همـــــــــــــــه ی آدماش حماقتی محض بیشتر نیست...

فقط باید به چیزی دلخوش بود...

تنها دلخوشی من هم الان فقط تویی...

تویی که روزی هزار بار می بوسمت...

تویی که از عطر پاک تنت متوجه میشم بهشت زیر پای مادر است یعنی چی...

تویی که تنها وصله تمام وجود من به این دنیایی...

تو عشقم...

 



موضوع : حرفهای من با پسرم
تاريخ : يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 226 مرتبه

بهترین هدیه ای که باربد، امسال روز مادر به من داد:

داشتیم با هم خونه رو مرتب می کردیم. موقعی که داشتم جاروبرقی می کشیدم باربد خیلی خوشحال بود و فکر می کرد دارم باهاش بازی می کنم. البته واقعا داشتم بازی می کردم!

هی دور خودش چرخید و اومد دستاشو بلند کرد سمت من؛ فکر کردم منظورش اینه که منو بغل کن. ولی تا می خواستم بلندش کنم دستاشو انداخت دور گردنمو صورتشو چسبوند به صورتم؛ یعنی می خواد بوسم کنه! منم کلی بوسش کردم.

چندبار این کارو تکرار کرد. انگار دنیا ... عشق... زندگی... همه اون چیزی که میشه اسمشو گذاشت نهایت خوشبختی بهم دادن...

با این کار بهم گفت روزت مبارک مامان...فرشته

خیلی دوستت دارم پسرم...قلب

...



موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : يکشنبه 24 ارديبهشت 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 199 مرتبه

انگار همه دندون های باربد یه دفعه تصمیم گرفتن در بیان!!!

دندونای نیش جوونه زدن! دندون آسیای پایین سمت چپ دراومده. آسیای بالا سمت چپ هم همینطور. بقیه هم در شرف هستن! کمک! دندونا حمله کردن!

!



موضوع : اولین ها
تاريخ : پنجشنبه 11 خرداد 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 191 مرتبه

زندگی یعنی چه؟



ادامه مطلب...

موضوع : حرفهای من با پسرم
تاريخ : چهارشنبه 10 خرداد 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 178 مرتبه

دیروز با باربد رفتیم پیش خاله مهنازش. بماند که اونجا تا تونست شکلات خورد و آبروم رو برد!!!خنده وقتی هم عمو مهرداد زنگ زد خونه شون به جای خاله مهناز گوشی رو برداشت و کلی حرف زد. به من زنگ بزن

موقع برگشت داشتم از کوچه شون بیرون میومدم که یه آقایی فکر کرد چون زنم تو رانندگی ازش میترسم. وقتی جوابشو دادم باربد هم به طرفداری از من دستشو برای آقای راننده تکون می داد و حرف می زد. حالا ما راه افتادیم و قضیه چند دقیقه اس که تموم شده ولی باربد همچنان داره آقاهه رو نصیحت می کنه!!!!

قربونت برم که داری مردی میشی پسرم...



موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : پنجشنبه 11 خرداد 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 163 مرتبه

برام اصلا مهم نیست که ساعت چنده و کی بیداره و کی خوابه...!شیطان

فقط دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم بوق بزنم!!!!مژهاز خود راضی

!



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : پنجشنبه 11 خرداد 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 174 مرتبه

کافیه فقط یه چیزی رو که نباید دستت باشه ازت بگیریم. خدا می دونه چه جوری جیغ می زنی!!!

مثل اینجا که اونقدر جیغ زدی و با خودت کلنجار رفتی تا لباست به این شکل دراومده!!!یولیول

!

بازم خداروشکر چند روزه که راهش رو پیدا کردم. مامان پروانه میگه اصلا باهات لج نکنم. بچه ها از سن هجده ماهگی تا حدود سه سالگی کاملا مستعد این هستند که لجباز و تندخو بار بیان. و اگه من رعایت نکنم و مواظب نباشم این اخلاق بد ممکنه تا آخر عمر باهات بمونه! مثل خیلی بچه های دیگه که دوربرمون می بینم!

باید وقتی شروع میکنی به غر زدن و یه شیء ممنوع رو می خوای یا یه کاری که نباید؛ خیلی آروم توجه ات رو به چیز دیگه ای جلب کنم و به اصطلاح حواست رو پرت کنم. مثلا اینطوری!!!نیشخندنیشخندنیشخند

!!!!!!!!!!!

این طوری دیگه هیچ وقت لج باز بودن و غر زدن جزو اخلاقت نمیشه مامان جونم!مژه

مرسی مامان پروانه. شما که این راهکار خوب رو ارائه دادین. میشه برای منم دعا کنین خدا صبر ایوب بهم بده؟!؟!؟!؟!؟فرشته



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : پنجشنبه 11 خرداد 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 289 مرتبه

باربد: مامان جون این چیه خیلی خوشمزه به نظر میاد!!!یولخوشمزه

؟مامان: باربد اونو نکنی تو دهنت مسموم می شیا! اون داروی لنز مامانه!!!استرسکلافه

باربد : مامان جون خیلی خوشمزه به نظر میاد آخه !! بذار تستش کنم. شیطان

!مامان : بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاربــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد!!!عصبانیعصبانیعصبانی



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : پنجشنبه 11 خرداد 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 371 مرتبه

کی گفته هان؟ من شیطونم؟سوالسوالسوالسوالسوالسوالسوالسوالسوال

؟

من که بعد از کلی جیغ و داد!  مثل آقاها نشستم دارم سیب می خورم و کارتون مورد علاقه ام رو میبینم! کی گفته من شیطونم؟ کی؟ مامانم میگه؟ اشتباه می کنه! اشتباه می کنی مامان جون! در ضمن حواست به کارت باشه دیگه! دستت لرزیده عکسم تار شده!نیشخند



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : جمعه 12 خرداد 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 240 مرتبه

باربد از مامان یاد گرفته که هروقت نخواست چیزی رو بهم بده قایم می کنه پشتشو می گه:

اَ ف... = رفت

وقتی باهاش حرف می زنم و می خواد بگه مثلا من حواسم نیست:

شی؟ = چی؟

وقتی دنبال چیزی می گرده:

گو ؟  گو؟  = کو؟

وقتی بهش می گم باربد بیا یه چیزی بهت بگم می گه:

بیژو  بیژو = بگو  بگو



موضوع : توانایی ها
تاريخ : پنجشنبه 18 خرداد 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 459 مرتبه

چند روز پیش بابا امیر ماموریت داشت و گفت شب نی تونم بیام خونه. من و باربد هم برای اینکه تنها نباشیم تصمیم گرفتیم بریم پیش خاله طوفان مهربون، آخه خاله هم تنهاست و مامانش رفته پیش فوژان جون و آلینا و به این زودی ها برنمی گرده ایران. چشمک

خلاصه عصر اون روز با باربد رفتم شرکت دنبالش و بعد هم به یه مانتو فروشی حوالی میرداماد رفتیم و یه خرید کوچولو و آخرش هم خونه شون... . اون شب خیلی خوش گذشت. باربد که تا دلش خواست دست به همه چیز زد. از گوشی تلفن تا توی یخچال طوفان جون!!!! خاله اش هم که عشق باربد! می گفت بذار بچه راحت باشه...نیشخند

باربد که خوابش برد من و خاله طوفان به یاد قدیما تا صبح نشستیم حرف زدیم. آلبوم دیدیم. از خاطرات سفرمون به کیش تا خرابکاری های تو شرکت... همه و همه رو مرور کردیم. یادش به خیر...خیال باطل

یه خبر خیلی خوب اینکه سمانه جون هم نی نی تو راهی داره... امیدوارم به سلامتی به دنیا بیاد. جالب تر اینکه تاریخی که دکتر برای تولدش تخمین زده درست مثل باربده! البته باربدخان که عجله داشتن به حرف دکتر اهمیتی ندادن! اما امیدوارم نی نی امیرجون و سمانه جون به موقع و سالم به دنیا بیاد.قلب

عزیز دلم. نمی دونی خاله طوفان چقدر دوستت داره... . امروز که زنگ زده بودم بابات زحمتی که بهش دادیم تشکر کنم اونقدر قربون صدقه ات رفت که نگو...قلب

ما هم خیلی دوستت داریم خاله ی مهربون... زنده باشی... همیشه شاد باشی... ماچ

 



موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : پنجشنبه 18 خرداد 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 159 مرتبه

آخ جون. داریم می ریم مسافرت...

مرسی بابا امیر مهربون...

باربد قراره کلی بهش خوش بگذره...

من و بابا امیر هم همینطور...

هوررررررررررا... من عـــــــــــــــــــــــــاشق مسافرتم...قلب



موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : پنجشنبه 18 خرداد 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 165 مرتبه

دیشب تو خواب و بیداری احساس کردم که تو دهنم خاک ریختن!!! پنجره ها باز بود و یه نسیمی می اومد!!! کاملا مزه خاک رو حس کردم. یادم افتاد که تو اخبار گفته بودن گرد و غبار دوباره فراگیر میشه!!! از این مسخره تر نمیشه ! همه به فکر بستن کیسه خودشونن و برای هیچ کس مهم نیست که سر مردم چی داره میاد. امیدوارم لا اقل وقتی تو بزرگ شدی اوضاع بهتر شده باشه پسرم ...



موضوع : دل نگرانی ها
تاريخ : شنبه 31 تير 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 190 مرتبه

دِته!

این یعنی: بده! هر چیزی رو که می خوای نشونش میدی و میگی دته!لبخند

دیروز داشتم قاب عکسی رو که عکسهای مامان پروانه و بابایی حسین و دایی هارو گذاشتم نشونت می دادم و اسماشون رو می گفتم. وقتی به عکس مامان پروانه رسیدم انگشتتو گذاشتی روی عکسشو گفتی : دته!قلب بمیرم برات پسرم که دلت واسه مامان بزرگت تنگ شده...قلب

یا وقتی که باباامیر تو شبکه آموزش برنامه داره میری جلوی تلویزیون و میگی: دته! یعنی بابامو بده!قلب

جالب تر اینکه الان چندروزه هر وقت می زنم شبکه آموزش، فکر می کنم از روی آرم شبکه یا تصویر و دکور برنامه ها می فهمی که همین شبکه است و هر کسی داره صحبت می کنه رو نشون میدی و میگی دته! منظورت اینه که بابا امیر منم هم اینجاست! اونو بده! اما پسرم بابا فقط هفته ای یکبار برنامه داره. همش که اونجا نیست!بازنده

بعضی وقتها هم به قاب عکس خانوادگیمون نگاه می کنی و میگی دته! پسرم همیشه دلش واسه بابا امیر تنگ میشهافسوس



موضوع : اولین ها
تاريخ : شنبه 31 تير 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 183 مرتبه

خدايا !

تو مهربان هستي

و من به توكل مي كنم.

خانواده و عزيزانم را

در زورقي نهاده ام

و مي گذارم اين زورق

در آب هاي حكمت تو

با اطمينان شناور باشد.



موضوع : دل نگرانی ها
تاريخ : شنبه 31 تير 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 247 مرتبه

پنج شنبه ای که گذشت روز خیلی خیلی خوبی بود. هم برای من هم برای باربد...

با خاله مهناز و خاله مریم قرار گذاشتیم و صبح زود رفتیم امامزاده صالح (ع)...

باربد با تعجب به همه جا نگاه میکرد و تو ذهنش همه چی رو ثبت می کرد...

امامزاده صالح (ع)

من و خاله مهنازو خاله مریم هم کلی خاطرات بچگی و نوجوونی و ... مرور کردیم و ... .

بعد از مدتها یه کم احساس آرامش و سبکی کردم. خیلی خوب بود.

باربد وقتی می دید یه عده دارن نماز میخونن سریع مهر خاله مهنازو برداشت و گذاشت جلوی خودش و شروع کرد به سجده کردن! بعد هم بلند می شد و دستاشو به حالت دعا می برد بالا! کلی کیف کردم. هر کس که می دیدش کلی قربون صدقه اش می رفت.

پسرم با شیرین کاری هاش یه عالمه شکلات و نقل و پاستیل و خلاصه کلی نذری جمع می کرد و می آورد می داد دست من و ازم می خواست بهش بدم تا بخوره...

 



ادامه مطلب...

موضوع : خاطرات خوب با تو بودن
تاريخ : شنبه 31 تير 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 211 مرتبه

این آقا پسر شیطون ما چندوقته که وقتی از گردش و ... برمی گرده و می خواهیم بیاریمش خونه غر می زنه و وقتی می رسیم دم در نمیاد و میره میشینه تو راهرو و میگه: نه نه ! دد!

!

تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل!



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : شنبه 31 تير 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 223 مرتبه

خاله ام چندتا مرغ عشق داره و وقتی باربد اونارو دید هی میزد رو قفس و پرنده های بیچاره می پریدن اینطرف و لونطرف و باربد ما کلی ذوق میکردو می خندید!سوال

بهشون می گفت: دو دو بپَ            قهقهه

یعنی جوجو بپر!!!!!!!آخ

!



موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : سه شنبه 13 تير 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 245 مرتبه

بالش شخص خودش!  -  آقا شیره  -  گول زنک (اون هم فقط مارک ناک!)

اگه یکی از اینا نباشه باربد ما خوابش نمیبره!

بهشون می گیم مثلث طلایی!

حتما باید پستونکشو بذاره دهنش و آقا شیره رو بغل کنه و سرشو بذاره رو بالش خودش! وگرنه یا نمی خوابه یا اونقدر با خودش کلنجار میره تا دیوونمون کنه!

فدات بشم شیطون مامان...

دیروز برای اولین بار دیدم خودت رفتی و این سه تا رو از روتختت آوردی گذاشتی رو مبل و خواستی بخوابی! اما تا خواستم ازت عکس بگیرم این شکلی پریدی هوا و دیگه نخوابیدی!آخآخآخآخآخآخآخآخآخآخآخآخآخآخآخآخآخآخآخآخآخآخآخآخآخآخآخ

!

 



موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : سه شنبه 13 تير 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 366 مرتبه

وای تو هم مثل من عاشق ترددیلا هستی پسرم! اولین بار که بهت دادم اونقدر خوشت اومد که نگو!

وقتی از یه چیزی خوشت بیاد ترجیح میدی بری بشینی روی آقا خرسه بزرگی که کف اتاقت پهنه! یعنی می خوای بگی دارم آرامش کسب میکنم!

اینجا داری برای مامان تعریف می کنی و سرتو به نشانه رضایت تکون میدی:

!



موضوع : اولین ها
تاريخ : سه شنبه 13 تير 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 199 مرتبه

عاشقتم وقتی داری برای خودت آواز می خونی و داستان تعریف می کنی...قلب

*



موضوع : عکس
تاريخ : سه شنبه 20 تير 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 222 مرتبه

تمام غصه ها دقیقا از همان جایی آغاز می شوند که ترازو بر می داری می افتی به جان دوست داشتنت .
اندازه می گیری !
حساب و کتاب می کنی !
مقایسه می کنی !
و خدا نکند حساب و کتابت برسد به آنجا که زیادتر دوستش داشته ای ،
.........که زیادتر دل داده ای ،
که زیادتر گذشته ای ،
که زیادتر بخشیده ای ،
به قدر یک ذره ،
یک نقطه ،
یک ثانیه حتی !
درست از همانجاست که توقع آغاز می شود
و توقع آغاز همه ی رنج هایی است که به نام عشق می بریم



موضوع : مطالب مفید و جالب
تاريخ : سه شنبه 20 تير 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 177 مرتبه

همون: حموم (عاشق حمومه! هر روز میره دم درش وای وایمیسه و میگه: همون همون!)

توت : توت فرنگی

وقتی میخواد به چیزی اشاره کنه و بگه اینو می خوام : نو ...  نو... (یعنی اینو)

دف : رفت

...

 



موضوع : اولین ها
تاريخ : يکشنبه 12 آذر 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 389 مرتبه



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 13 تير 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 176 مرتبه

تعجب نکنید. تصویری که می بینید در اثر حمله مغول ها به آشپزخانه ما به وجود نیامده! اینا همه اش کار باربده:

ط

پسر ما هر روز باید یه دور کل اینارو بریزه کف آشپزخونه و از توی اونا یکی رو انتخاب کنه بذاره رو گاز! بعد فندک میزنه تا مثلا گاز روشن بشه! بعدش از من می خواد کف گیر مشکی مورد علاقه اش رو بهش بدم تا آشپزی کنه! قدش نمیرسه ها! اما ...

البته با این کار داره مفهوم کوچکتر و بزرگتر و تطابق اشکال رو هم یاد میگیره! به طور خیلی خودجوش البته!

یه بار دیدم داره درهای سه تا از قابلمه ها که همشکل اند رو تست میکنه ببینه کدوم مال کدومه! (همونی که دستش روشه!) و بالاخره یاد گرفته تا از کوچیک به بزرگ مرتبشون کنه!



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : سه شنبه 13 تير 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 180 مرتبه

وقتی هوس می کنه که اذیت کنه دیگه هیچی جلودارش نیست!

برای خودش جای مخصوص پیدا کرده و میره می شینه روی پاتختی و هرکاری دلش می خواد می کنه! امروز داشت ادکلن باباشو تست میکرد. خوب تا اینجا خیلی خطرناک نبود. اما یک ساعت بعد دیگه خبری از اون شیشه های مرتب چیده شده کنار هم که در سمت راست تصویر دیده می شن نبود!!!

دارم از بوی تندشون که با هم قاطی شدن خفه می شمسبز!!! از سردرد کلافه ام! آخه بچه مگه علف هرز داری دور میریزی که اینقدر ریلکس همه شونو خالی کردی رو زمین و تخت و ... ؟؟!!!!!!!!!!!!!عصبانی

؟

قیافه شما هم که واقعا دیدنی تو این تصویر! داری اکتشاف می کنی مثلا؟؟!!سوال



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : شنبه 10 تير 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 160 مرتبه

خدایا شکرت...

باربد هر روز داره شیرین و شیرین تر، عزیز و عزیزتر میشه...

جدیدا یه کارایی می کنه که واقعا ازش می ترسم! همه و همه و همه حرفای مارو می فهمه!

هرکاری بهش میگم انجام میده! گاهی وقتا فکر می کنم با یه آدم بزرگ طرفم!

ماشالله به هوشت پسرم. ماشالله...

دیروز وایسادم دم در WC و بهش گفتم بیا می خوام دست و صورتتو بشورم تا بریم د د ر.(خواستم گولش بزنم تا بیاد دست و صورتشو بشورم!)

با دستاش در ورودی خونه رو نشون داد و گفت:

نه نه نه! د د ... (در حالتی که داره در خونه رو نشون میده)

یعنی منظورش اینه که نه مامان جون د د ر اونجا نیست که اینجاست! منو گول نزن!



موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : جمعه 2 تير 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 168 مرتبه

19 ماهگی

گل پسرم نوزده ماهه شد....

الان دیگه می تونه بیشتر از 4 تا مکعب رو روی هم بچینه و برج بسازه. پازل چوبی اولیه رو رو هم خوب یاد گرفته و حالا نوبت پازل چوبی خلاقیته... هر کلمه ای رو که بشنوه سریع تکرار می کنه:

کوچه : توته

غذا : بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه به!

توپ: تیوت

پارکینگ: بانی

مال منه/بده به من: مــــــی ...   می...(فکر کنم اثرات سی دی های بی بی انیشتینه! انگار انگلیسی می گه!)

و... که الان یادم نیست ولی تازگیا خیلی چیزارو سعی می کنه بگه.  هورا



موضوع : ماهگرد ها
تاريخ : شنبه 3 تير 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 555 مرتبه

سلام به پسر عزیزم

ما بعد از یه سفر سه روزه حســـــــــــابی شارژ شدیم و الان هم می خوام خاطرات و تجربه های سفرمون رو برای پسر گلم بنویسم...

این اولین بلیت هواپیمایی که تو زندگی ات برات صادر شده پسرم!!!: (عاشق اون قسمتم که نوشته NO SEAT!نیشخند )

 !

خوب، مقصد ما کندوان، روستایی که حدودا 60 کیلومتر با تبریز فاصله داره.

.......



ادامه مطلب...

موضوع : سفرهای باربد
تاريخ : چهارشنبه 28 تير 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 167 مرتبه

بعد از مدتها کلنجار رفتن با خودم به این نتیجه رسیدم که:

 

از آدم‌ها بگذر!

دلت را گنده‌تر كن …


ناراحت اين نباش كه چرا جاده‌ي رفاقت با تو هميشه يكطرفه است …


مهم نيست اگر هميشه يكطرفه‌اي


شاد باش كه چيزي كم نگذاشته‌اي


و بدهكار خودت، رفاقتت و خدايت نيستي ...



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : يکشنبه 1 مرداد 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 203 مرتبه

پروردگارم ،مهربان من
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"
"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"
دردم ، درد "بی کسی" بود



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : يکشنبه 1 مرداد 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 275 مرتبه
 

 بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت هم نخواهی دید...

منی را که هر نفس با یادت اندیشیدم

و هر لحظه بی آنکه تو بدانی

برایت آرزوی بهترین ها را کردم...

بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد..

نامی که برایت بیگانه نبود و در کنارت بود...

 



ادامه مطلب...

موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : يکشنبه 8 مرداد 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 204 مرتبه

یه روزی از روزای خدا که باز هوس کرده بودم از 6 صبح بیدار باشم و مشغول کارای روزمره؛ رفتم سراغ بلز دوست داشتنی ام و هرچی مامانم گفت "بیا لالا کن بچه ساعت 6 صبحه ! " نرفتم...خنثی

مامان بنده خدا هم رفت خودش لالا کنه و گفت هرچقدر دوست داری ساز بزن من خوابم میاد!!!

یه همچین مامان دمکراتی دارم من... از خود راضی

خلاصه ما هی ساز زدیم...  هی ساز زدیم...هیپنوتیزم

:-)

که یه دفعه نفهمیدم چی شد ولی احساس کردم وقت استراحته!خواب

مامانم بنده خدا تو خواب و بیداری بود که دید دیگه صدای ساز نمیاد و آخرش هم یه صدای گرومپی شنیده بود اونجور که خودش تعریف کرد!اوه

کلی هم بهم خندیده بود! چیکار کنم خوب واسه کنسرت باید آماده می شدم! یه همچین آدم با پشتکاریم من...گاوچران



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : يکشنبه 8 مرداد 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 223 مرتبه

جدیدا وقتی خوابم می گیره دیگه احتیاجی به مامانم ندارم! خودم میرم شیرکوچولو و پستونکم رو از لای نرده های تخت یه جوری برمی دارم و اگه زورم به بالشم نرسه یکی از کوسن های کوچولوی مبل رو برمی دارم و به طور خودکفا شروع می کنم به چرت زدن!

:-)

اگه خوابم برد که هیچی وگرنه اونقدر با موهام بازی میکنم تا به یه آرامش نسبی برسم و بتونم دوباره شیطونی رو آغاز کنم!

:-)

راستی این عادت بازی کردن با موهامو وقتی خوابم میاد یا دارم رو چیزی تمرکز می کنم از مامانم به ارث بردم! مامانم هم از مامان پروانه! عجب کار عجیبیه ها!...



موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : چهارشنبه 4 دی 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 28 مرتبه

امسال تصمیم داشتم واسه کریسمس یه درختچه کوچولو تو خونمون داشته باشیم. مدتی بود داشتم بهش فکر می کردم.

2014

تا اینکه دو سه روز پیش با هم رفته بودیم پارک که موقع برگشت کلی شاخه درخت هرس شده دیدم کنار خیابون. به باربد گفتم اینا جون میده واسه کاردستی. چندتا برداشتیم و راه افتادیم.اولش می خواستم روی اونا فقط با عروسکهای انگشتی عروسک و برگ و ... بذاریم. تا تشویقی باشه واسه درست کردن کاردستی توسط باربد. همینطور می خواستم نقاشی هایی رو که می کشه هم یا توی پاکت و یا آویزون کنیم به این درخت.

تا اینکه دیشب خیلی اتفاقی از یک مغازه دوستان مسيحي، از این ریسه چراغ های رنگی که برای کریسمس آوردن خریدیم.

اومدم خونه و تند تند با باربد شروع کردیم با هرچی که داشتیم یه درخت شبیه درخت کریسمس درست کردیم. باربد هم چندتا از عروسکهای انگشتی رو که باهم قبلا برای نمایش کلاسهاش ساخته بودیم گذاشت رو شاخه ها.

قـــــــــــــــــرار شده که باربد به خاطر این تزیین اتاقش که خیــــــــــــــــــــــــــــــــــلی هم دوستشون داره از این به بعد هم ظهرها و هم شب ها تو اتاق خودش بخوابه!!!!!!

امروز ظهر استارت رو زده حالا ببینیم شب هم می خوابه یا نه؟!!!

عیسی مسیح تولدت مبارک!ماچ خواهشا آرزومو برآورده کن و کاری کن که باربد بعد از این شب ها هم تو اتاقش بخوابه!!!! 3 سال که یک شب راحت نخوابیدم نیشخند



موضوع : اولین ها
تاريخ : جمعه 13 مرداد 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 218 مرتبه

آآآاوشه! آآآاوشه!  آآآاوشه! آآآاوشه! آآآاوشه!...نیشخند

کلمه ای که باربد تازه گی ها یاد گرفته و تا می تونه تکرار می کنه!منتظر

معنی این کلمه: خاموشه! سوال

دائم داره به چراغهای روشن تو خونه اشاره می کنه و می گه آاوشه! یعنی "خاموشش کن!" یا "چرا خاموشه!" "خاموشه؟"... (جناب بابا برقی، پسر ما یه جایزه توپ داره ها!خنده)

اگه تو شب مشغول رانندگی باشم و باربد هم هراهم باشه تا رسیدن به مقصد به دونه دونه چراغهای روشن تو خیابون اشاره می کنه و می گه :آ او شه!هیپنوتیزم



موضوع : توانایی ها
تاريخ : سه شنبه 17 بهمن 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 151 مرتبه

با سارا خانوم رفتیم یه مرکز خرید حوالی بزرگراه ارتش...

تو کیدزی شما حسابی چرخیدی و با دست فرمون حرفه ای ات همه رو انگشت به دهان گذاشتی...

کیدزی

بعد از گردش رفتیم امیر شکلات و شما بعد از چند روز سرماخوردگی یه دل سیر شکلات و ... نوش جان کردین...

.

و ...

.

 



موضوع : خاطرات خوب با تو بودن
تاريخ : دوشنبه 13 آذر 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 193 مرتبه

چند روز قبل بابایی حسین پیش ما بود و کلی با نوه اش بازی کرد و حرف زد. دائم هم به باربد می گفت پسرم جورابتو بپوش تا وقتی روی سنگهای کف خونه راه میری سردت نشه و سرما نخوری.

حالا از اون روز باربد دائم می ره از توی کشو جوراباشو در میاره و میده دست من و میگه :

بابا اودین گوته ! = بابایی حسین گفته.نیشخند




موضوع : اولین ها
تاريخ : دوشنبه 13 آذر 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 224 مرتبه

یه روز با بابایی حسین و باربد رفتیم به یکی از عمه هام سر بزنیم. باربد هم رفت تو حیاطشون و کلی گردش کرد. و از جمله همش می رفت تو باغچه ها و روی چمن ها. بنده خدا شوهرعمه ام هم که حســـــــاس روی گلها و ... . حالا من بدو باربد بدو! هرچی میگم نرو! ولی لجباز کوچولو گوشش به این حرفا بدهکار نیست. کلی سرخ و سفید شدم از دستت باربدخان!

 

*



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : پنجشنبه 9 آبان 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 43 مرتبه
اين روزا به شدت كنجكاو تر شدي، راجع به هر چيزي كه ميبيني و مي شنوي سوال داري، مامان جوون چرا اون آقا اون كارو كرد؟ چرا اون بچه گريه كرد؟ چه صدايي اومد؟ چرا فلان كارو ميكني؟ يا نميكني؟ موقع تلويزيون ديدن كه انقدر سوال ميكني كلا احساس ميكنم نشست پرسش ر پاسخ داريم باهم و از فيلم و ... چيزي عايدم نميشه، درسته ممكنه كلافه شم ولي خوشحالم كه ميپرسي و تا جايي كه بتونم جواب همه سوالاتتو ميدم و هيچ وقت جواب سربالا نميدم كه بخوام از دست سوالات خلاص شم، جواب راست رو بهت ميدم حتي اگه احساس كنم برات زوده و سنگينه دركش كه بارها بهم خلافش ثابت شده و ديدم كه مثل يه فرد بالغ درك مي كني كه چي ميگم، نميدونم كارم تا چه حد درسته ولي اين بهترين كاري كه به ذهنن ميرسه، جالب اينجاست كه اگه زماني بخوام جواب غيرواقعي بهت بدم فورا مي فهمي و اعتراض ميكني، اگه حقيقتو نگم گريه ميكني، انگار كه خودت جواب سوالاتتو ميدوني و فقط از من ميپرسي كه تاييد بشن!!! دوست دارم هرچي زودتر نقاط قوتت رو پيدا كنم و تورو تو مسير درست هدايت كنم، استعدادت تو نقلشي و كاردستي و مخصوصا موسيقي خيلي خوبه، ريتم هارو دقيق ميگيري و هرنوع صدا و اوازي رو مثل خودش تكرار ميكني، به كتاب خوندن هم علاقه زيادي داري و من هر روز برات بايد كتاب بخونم ....

موضوع : اولین ها
تاريخ : جمعه 3 آبان 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 42 مرتبه
سلام به پسر عزيزتراز جونم ديشب با كسري و مامانش و مريم جون رفتيم قيطريه، تو فرهنگسرا برنامه تئاتر موزيكال برگزار ميشد، اولين باري بود كه رفتي تئاتر گل من، خيلي برات جالب بود، خيلييي، حدس ميزدم كه استقبال كني ولي نه تا اين حد، بعد از اين دنبال هر برنامه نمايشي كه مخصوص گروه سني ات باشه ميگردم و تورو به تماشا مي برم نفسم، با دقت نشسته بودي و داستان رو دنبال مي كردي، حتي با همراهي كسري جواب سوالاتي رو كه بازيگرا تو فواصل مختلف از بچه ها مي پرسيدن رو با علاقه و به سرعت مي دادي...! آقاي فريدي كارگردان نمايش ماهي رنگين كمان آخر برنامه گفت كه اين تئاتر برگزيده جشنواره تئاترشهر شده و من خيلي خوشحال شدم كه اولين تجربه تو به اين شكل بدست اومد، خيلي شاد و قشنگ بود و زمانش هم با توجه به اينكه بچه هاي رده سني شما خيلي دل يك جا نشستن ندارن تنظيم شده بود، كوتاه اما شاد و آموزنده، خوشحالم كه خوشحالت كردم...

موضوع : اولین ها
تاريخ : پنجشنبه 9 آبان 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 45 مرتبه
واااي اين روزا يه حرفايي ميزني، يه كارايي مي كني، از تعجب دهنم بااز ميمونه، از حيرت خنده ام ميگيره، نمي دونم تو كي چجوري انقدر بزرگ شدي يهووو، من كه همش باهاتم، كي نفهميدم، كجارو تنهات گذاشتم نميدونم ولي خيلي حرفاي بزرگتر از سنت ميزني پسرم، گاهي وقتا كه دوتايي باهميم و شما حرفاي عجيب ميزني من مي ترسم!!! ميگم اين همون باربده كه پارسال فقط بابا ماما ميگفت و .... خوشحالم، خيلي، تو ارزوي مني، همه اميد مني گلم، خوشحالم كه خواسته ام كه داشتن پسري مثل تو بود براورده شده، وقتي خوشحالم تو هم طوري باهان همراهي ميكني كه خوشحاليم دوچندان ميشه، وقتي ناراحتم به قدري تسكينم ميدي با كارات با حرفات با آغوش گرم و مهربونت كه نميدونم خدارو چجوري شكركنم، خدايا خانواده ام رو ازم دور كردي ولي به جاش يه پسر بهم دادي كه جاي همممممه رو تو زندگيم پركرده، از خوشحالي دارم گريه مي كنم، آخه اين پسر خيلي خوبه!!! گريه خوشحالي هم عجب حاليه!!!

موضوع : حرفهای من با پسرم
تاريخ : دوشنبه 1 مهر 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 68 مرتبه

پسرم

پسر ِخوبم میدونم که تو هم روزی عاشق می شی. میایی جلوی من و بابات می ایستی و از دخترکی می گی که دوستش داری. این لحظه اصلا عجیب نیست و تو ناگزیری از عشق. که تو حاصل عشقی

پسرم، مامانت برای تو حرف هایی داره. حرف هایی که به درد روزهای عاشقیت می خوره.
عزیز دلم یک وقت هایی زن، اخمو و بی حوصله است، روزهایی میر%:.8)D9� که بهونه می گیره. بدقلقی می کنه و حتی اسمتو صدا می کنه و تو به جای «جانم» همیشگی می گی:«بله» و اون می زنه زیر گریه.

زن ها موجودات عجیبی هستند پسرم. موجوداتی که می تونی با محبت آرومشون کنی و یا با بی توجهی از پا درشون بیاری. باید برای اینجور وقت ها آماده باشی. باید یاد بگیری که نازش رو بکشی. عزیزم. پسر مغرور و دوست داشتنی من. ناز کشیدن شاید کار مسخره ای به نظر برسه، اما باید یاد بگیری. زن ها به طرز عجیبی محتاج لحظه هایی هستن که نازشون خریدار داره.

میدونی؟ این ویژگی زنه. گاهی غصه هاش مجبورش می کنه به گریه. خیلی پاپی دلیل گریه اش نشو. همیشه نیازی نیست دنبال دلیل و چرا باشی تا بتونی راه حل نشون بدی گاهی فقط باید بشنویش.

**************************************************************بذاری تو بغلت گریه کنه و بعد فقط دستش رو بگیری و ببریش بیرون یه هدیه کوچولو براش بگیری و بگی که چقدر خوشگله. ازش تعریف کنی و باهاش حرف بزنی. یاد بگیر که با مردونگیت غصه هاشو آب کنی نه از غصه آب بشه.

**************************************************************

اگر هم پای فاصله در میونه کافی هست که نازش کنی. بهش زنگ بزنی و باهاش حرف بزنی. اگر بازم گریه کرد و آروم نشد دلسرد نشو. باز هم صداش کن. عاشقانه صداش کن، حتی اگر واقعا خسته ای.

قول میدم درست اون لحظه ای که داری فکر میکنی این صدا کردنا فایده ای نداره و نمی خواد حرف بزنه و می خواد تنها باشه، بر می گرده طرفت و توی آغوشت خودشو رها می کنه و . . .
زن ها هیچ وقت این لحظه ها رو که پاش وایسادی، فراموش نمی کنن و همه انرژی رو که براش گذاشتی، بهت بر می گردونن...

بهت بر می گردونن...
بهت بر می گردونن...
بهت بر می گردونن...
بهت بر می گردونن...
بهت بر می گردونن...
بهت بر می گردونن...

برگرفته از صفحه خانم تهمينه ميلاني عزيزم....

موضوع : حرفهای من با پسرم
تاريخ : جمعه 20 مرداد 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 199 مرتبه

اَف...! گو؟... ییس!!!

یعنی: رفت! ... کو؟ ... نیست!

ماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچماچ

این جملات جدید باربد خان 20 ماهه ی مامانه که به تازگی بعد از "آاوشه!" در مقام دوم تکرار قرار داره!

قربونت برم شیرین زبون من...

هر چیزی رو که نخوای بدی به مامان پشتت قایم میکنی و این جمله رو چندبار تکرار میکنی!ابروماچ




موضوع : توانایی ها
تاريخ : جمعه 20 مرداد 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 206 مرتبه
  • دیدم تسبیح رو برداشتی و اول سجده می کنی و زیر لب یه چیزایی رو آهسته زمزمه می کنی و بعد هم سرتو بلند می کنی و با تسبیح دستاتو به سمت آسمون بالا می بری و باز هم زیر لب آهسته چیزی رو زمزمه می کنی! (اون لحظه گریه ام گرفت!)فرشته

 

  • وقتی می خوام بهت شیر یا غذا بدم می ری اول تلویزیون رو بعد هم رسیورو روشن می کنی و به زیون خودت اشاره می کنی به کانال مورد علاقه ات تا کارتون ببینی!هورا

 

  • تو هر کاری دوست داری به مامان کمک کنی! با اینکه بعضی وقتا خرابکاری میکنی تا کمک ولی عاشقتم وقتی بعد از خوردن غذا به مامان کمک می کنی و هرچیزی رو که بتونی میاری تو آشپزخونه...تشویق

 

  • بعدازظهرها معمولا دو تا چهار ساعت می خوابی. اگه زودتر از وقت معمول از خواب بپری سریع پستونکت رو که همیشه کنار بالشه برمی داری و به خواب ناز ادامه میدی...!خواب

 

  • وقتی موبایلم یا گوشی خونه زنگ می خوره بدو بدو میاری میدی دست مامان...به من زنگ بزن

 

  • هرجای بدن خوشگلت اگه ضرب یا آسیب دیده باشه و ... تند تند میگی: اووه! اووووه! ... و نگاهش می کنی و میای به مامان نشون میدی یعنی مامان ببین اوف شدم! بعد که برات فوتش می کنم و می بوسمت سریع خوب میشی!قلب

 

  • عاشق اون وقتایی ام که میای انگشت مامانو میگیری و با خودت میبری هرجا که دلت بخواد و اون چیزی رو که می خوای نشونم میدی...لبخند
  • ❤❤❤❤❤❤و ... یه عالمه شیرین کاری که هرچی بگم بازم کمه...❤❤❤❤❤❤


موضوع : توانایی ها
تاريخ : پنجشنبه 9 شهريور 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 232 مرتبه

سلاااااااام

اول اینکه به دلایل واضحی!نیشخند نذاشتن گوشی و دوربین ببریم تا بتونیم عکسهای این رویداد رو بذاریم ولی...

دیروز با خاله طوفان و ملیکا جون و مامان گلش رفتیم پارک آبی ارم...لبخند

خلاصه بگم که باربد خان کلللللللی بهش خوش گذشت!هورا

اولش از آب یه کم می ترسید ولی بعد از چند دقیقه کلی دوست پیدا کرد و باهاشون مشغول توپ بازی شد. البته اصلا پاشو زمین نذاشت؛ با اینکه استخر مخصوص بچه ها کاملا مناسب قدش بود.مژه

یه کم بعد هم روی تشک روی آب خوابید و ترجیح داد حموم آفتاب بگیره و نظاره گر مناظر اطراف باشه!:دیگاوچران

سرسره آبی هم که به هیچ وجه نتونست آقا باربد مارو به سمت خودش جذب کنه؛ شاید چون دید من اولین بار که اومدم پایین کلی جیغ زدم و چشمام داشت از جا در میومد از ترس!!! خنده

خلاصه اگه میدونستم اینقدر بهت خوش میگذره زودتر از اینا و به دفعات می بردمت پسر گلم...چشمک

با طوفان جون قرار گذاشتیم بعد از تعطیلات که باشگاه انقلاب باز میشه بریم استخر تا شما کلی بهت خوش بگذره؛ و بعد از اون هم هر دو هفته یه بار بریم و این ورزش رو تبدیل به عادتمون بکنیم! هورررا...قلب



موضوع : اولین ها
تاريخ : پنجشنبه 9 شهريور 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 205 مرتبه

پسر گلم

بابا امیر این روزا خیــــــــــــــــــــــــــــلی خسته است...

خیــــــــــــــــــــــــــــــــــلی ...ناراحت

بیشتر از همیشه؛ بیا با هم دعا کنیم زودتر این شرایط بد تموم بشه و دوباره بابا امیر مهربونمون رو داشته باشیم...فرشته

باربد: بابای گلم. می دونم که خیلی داری سختی می کشی. اینو وقتی شبا خسته و درمونده میای خونه و حتی نمی تونی چند دقیقه با من بازی کنی و به حرفام گوش بدی می فهمم. اینو از صدای خسته ات وقتی میگی باربد بابا... می فهمم... من شمارو خیلی دوست دارم بابای گلم... صبحهای زود زود که داری از خونه میری بیرون حتی اگه خواب هم باشم کلی برات دعا می کنم...

خدایا ... هوای بابامو بیشتر داشته باش...فرشته

مامان: خدایا...

خودت دستمونو بگیر...قلب



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : سه شنبه 21 شهريور 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 192 مرتبه

اَمــــــــــــی = امیر (بابا امیر)

می می می ... = من... بده به من...(قبلا به معنی آب بود!)

دُ دُ نه = هندونه

دُته = دکمه

دانتی = رامتین

نو... بده... = اینو بده ...



موضوع : توانایی ها
تاريخ : جمعه 16 فروردين 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 126 مرتبه

اوووووووووه اومدم دیدم نزدیک به 2 ماهه که سری به اینجا نزدم باربدی!

خوب البته شما بزرگتر شدی و شیطون بلاتر! اینه که وقت نمیشه بیام خاطراتتو بنویسم. اگه وقت کنم پای اینترنت بشینم نهایتش بتونم ایمیل و ... چک کنم!!!نیشخند

خوب حالا شروع می کنم. به ترتیب اتفاقایی رو که از آخرین پست (پارسال) افتاده رو تا امسال برات می نویسم...ماچ



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : چهارشنبه 22 شهريور 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 203 مرتبه

این آقا که می بینید داره مثل وروجک میره زیر میز تا دستش به قندون برسه و قند بخوره!

اینم عکسش در حال ارتکاب جرم...

*

اون کاموایی هم که پشت سر ایشونه وسیله بازیه! می بندیمش به جاهای مختلف خونه و آقا باربد باید مسیر درست رو از بین اون انتخاب کنه تا به چیزی که می خواد برسه...



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : جمعه 24 شهريور 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 225 مرتبه

تو هفته گذشته یه روز با باربد رفتم خونه خاله پروینم. اتفاقا کسری جون هم با مامان و باباش اومده بود...

هر وقت میرم اونجا تمام خاطرات بچگی ام رو مرور می کنم و با دلی آروم برمی گردم خونه...قلب

یاد موقع هایی که امتحان ریاضی داشتم و با مریم درس میخوندیم و شوهرخاله گلم کمکمون میکرد...

یا وقتی آخر تابستون میشد و ما دغدغه خرید لوازم التحریر داشتیم با مامانم و مهناز و خاله ام تمام روزهای آخر شهریور از خونه خودمون تا چیذر رو پیاده روی میکردیم و خوش و خوشحال هر روز یه چیزی واسه مدرسه می خریدیم. اون موقع ها یه فروشگاه بود که اسمش سوپر تک بود ولی الان شهروند شده...مژه

یه مغازه لوازم خونگی هم بود به اسم پارسی نژاد که هنوزم هست... مامان های ما همیشه یه سری هم به اون میزدن و ما هم به هوای همین کلی خرت و پرت می خریدیم!خنده

تابستونا هر روز عصر، فصل های دیگه هفته ای دوبار، من و مامانم، مهناز و مامانش، مریم و مامانش، بعضی وقتا هم نازی جون و محمد با هم می رفتیم پارک قیطریه... یادمه از اینکه پارک رو مثل کف دستمون بلدیم به خودمون می بالیدیم!!! فکر می کردیم خیلی بزرگ شدیم!خیال باطل

اولین بار که من و مهناز با هم خیابون حکمت رو تا خونه خاله ام تنهایی رفتیم انگار دنیارو بهمون دادن...

چقدر بچگی مون ساده بود...

یادش بخیر...فرشته

این هم عکس پسر گلم که داریم با هم می ریم به محله بچگی و نوجوونی و جوونی های من...افسوس

+

خداروشکر خیلی به باربد و کسری خوش گذشت. کسری 4 سالشه و تقریبا دو سال از باربد بزرگتره...

کسری

به خاطر همین فاصله سنی خوبشون هم بازی های مناسبی برای هم شدن...



ادامه مطلب...

موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : جمعه 24 شهريور 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 273 مرتبه

دیروز عصر گفتم به قولی که چند وقت پیش به پسرم داده بودم عمل کنم و ببرمش پارک ساعی...متفکر

اولا که اونقدر بنزین زدن و کارواش و ... طول کشید که هوا تاریک شد و شب رسیدیم پارک...عصبانی

رفتیم دنیای کودکش تا ببینم گل مامان چی دوست داره. اما خیلی خوشش نیومد انگار... . با هم سوار قطار شدیم ولی من بیشتر حال کردم تا پسرم!!!خنده

بعد آروم راه افتادیم به سمت پایین پارک و تو مسیر جناب باربد خان به همه قفس ها سرکشی کرد و اسم پرنده هارو بعد از مامانش تکرار میکرد:

ن

غــــاز : دااااااااا

مرغ مینا : مـــــــــــــــیا

طوطی : دودا!

خلاصه رسیدیم به زمین بازی؛ تاب سواری کرد، سرسره بازی... امان از دست تو پسرم...

اونقدر داد زدم که باربد از این طرف نرو ! برو اونجا! از اینجا نیا پایین! و ... دیگه گلوم گرفت...

4

دستاشو میزد به همه چیز و همه جا! از کف زمین تا گربه و ... ! دو تا گربه دیدیم که من جرات نداشتم بهشون نگاه کنم ولی باربد رفت نازشون کرد! وایییییییی

8

با یه مصیبتی آقارو راضی کردم ساعت 9.30 شب برگردیم خونه! ولی خوب بود خداروشکر بهش خوش گذشت...



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : سه شنبه 15 اسفند 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 126 مرتبه

با خاله مونا قرار گذاشتیم و رفتیم یه مرکز خرید نزدیک خونشون که اتفاقا یه خانه کودک خیلی خوب داشت. بعد از نهار بردیمتون اونجا و تو و آرسام یه دل سیر بازی کردین...

خانه کودک توت فرنگی

نمیدونم اونقدر که تو عاشق بیرون رفتن با آرسام هستی اون هم اینطوری هست یانه؟!!! اگه دختر بود فکرای عجیبی میکردیمنیشخند! هر چند روز یه بار ورد زبونت اینه: آسام بییم؟؟(بریم)! ماما... آسام...هیپنوتیزم

خانه کودک توت فرنگی



ادامه مطلب...

موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : پنجشنبه 17 اسفند 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 134 مرتبه

اوایل اسفند تصمیم گرفتیم خونمون رو رنگ کنیم. گرچه همه اطرافیان توصیه کردن بذاریم شما بزرگتر بشی بعد اما گوش مامان به این حرفا نیست و دلش یه خونه تر و تمیز و شیک میخواستخیال باطل! این شد که شروع کردیم و چه بساطی هم داشتیم!!! یک هفته تمام مثل آواره ها زندگی کردیم. همه چی وسط خونه! همه این داستانها یه طرف! باربد و شیطونیاش هم یه طرف!!!استرسیول

@

این آقای بازیگوش هوس کردن میز کامپیوتر رو هم یه رنگی بکنن و مارو یاری کردن!تعجب

 



ادامه مطلب...

موضوع : خاطرات خوب با تو بودن
تاريخ : شنبه 3 فروردين 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 121 مرتبه

امسال دو روز مونده به سال تحویل، سه تایی با هم رفتیم شمال تا پیش بابایی حسین اینا باشیم باربدی...

بعد از چند سال بالاخره یه بار هم قسمت شد تا لحظه سال تحویل بغض گلومو تکه پاره نکنه مامان جونم...

آخه درست چند ماه بعد از ازدواج ما بابام اینا کوچ کردن به دنبال آرامش بیشتر ...

مرسی بابا امیر که امسال بهترین عیدی رو به ما دادی...

نمیدونم چرا حواسم نبود عکس های یادگاری زیادی بگیرم؟!! از بس ذوق زده بودم. فقط همینارو داریم از این سفر خوب و به یاد موندنی:

نوروز 92

نمی دونم چرا اینقدر نگاهت عاقل اندر سفیه بود به این دختر کوچولوی ناز؟!!!سوال

نوروز 92



ادامه مطلب...

موضوع : سفرهای باربد
تاريخ : پنجشنبه 8 فروردين 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 94 مرتبه

چند روز پیش خواستم امتحان کنم ببینم باربد ما بزرگ شده یا هنوز نی نی مونده؟خمیازه

؟

شیشه شیرشو دادم دستش و یه نگاه متعجبی به من انداخت و شروع کرد با حالت غم و اندوه فراوون و از روی ناچاری شیر خوردن ولی فقط چند میل خورد و گفت: مــــــامـــــــــا ... بَـــیَـــــل... شـــــــــــــــی... (مامان بغلم کن شیر بده!) نیشخند

موندم کی و چجوری شیشه رو ازت بگیرم؟!!!سوال



موضوع : اولین ها
تاريخ : جمعه 9 فروردين 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 102 مرتبه

تو یکی از روزهای تعطیلی عید بابا امیر به قولش عمل کرد و بردمون بازار بزرگ تهران!

اولین چیزی که توجهت رو جلب کرد:

بازار

به اصرار بابا دو تا جوجه اردک خریدیم. چند روز مهمونمون بودن و بعدش... .

نهار رفتیم مسلم! چه صفی! چه برو و بیایی!! چه ببر و بیاری!!! ولی غذاش خیــلی هم خاص نبود که اینقدر شلوغ بود! خوب دیگه! برند شده واسه خودش! نیشخند

هرچی دنبال کالسکه و اسب گشتیم نبود که نبود! مثلا تعطیلاته و مردم توریستی میان! جاذبه های توریستی بازار تعطیل بودافسوس

موقع برگشتن هم کلی خرت و پرت و تنقلات خریریم و اومدیم خونه ... .لبخند

 



موضوع : اولین ها
تاريخ : دوشنبه 12 فروردين 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 229 مرتبه

این کار رو خیلی دوست داری...

منم برای تشویق بیشتر از مامان پروانه خواستم و برات دوتا پیش بند خوشگل با طرحهای عروسکی دوخته تا موقع نقاشی بپوشی و حسابی لذت ببری...

#



موضوع : توانایی ها
تاريخ : سه شنبه 20 فروردين 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 306 مرتبه

اولین جلسه کلاسهامون تو سال 92 همه بچه ها و مادرها تصویر بهار رو درست کردیم...

وظیفه من و تو هم درست کردن تنه درخت بود. اولین بار بود که دیدم قیچی رو خوب دستت گرفتی... . کارای چسبوندنش رو تخته رو هم بیشترش رو خودت انجام دادی...

مادر و کودک



موضوع : توانایی ها
تاريخ : شنبه 24 فروردين 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 115 مرتبه

دیروز من و شما دوتایی رفتیم بازار تجریش (یا به قول خودت: تدیش!) و امامزاده صالح (ایمام!)...لبخند

اگه می دونستم اینقدر خوش میگذره زودتر می رفتیم!!!

بعد از یه انتظار طولانی بالاخره ماشینو گذاشتیم پارکینگ و با خودم گفتم چون جمعه است اول بریم بازار تا مغازه ها نبستن. بابا حسین گفته بود جمعه ها والک نیست اما من خیلی هوس والک پلو کرده بودم. حق با بابایی بود هرچی گشتم نبود!

ولی تا دلت بخواد باقالی پاک کرده و تره کوهی و ... منتظر. من والک پلوی مامان پروانه رو می خوام!!!گریه

رفتیم بعثت و بالاخره لباس باب اسفنجی رو برات پیدا کردم و خریدیم. یه ماشین کوچولو هم خودت انتخاب کردی و تمام مدت دستت بود...گاوچران

تجریش

چه مانتو فروشی های عتیقه ای باز شدن اونجا! تجریش یه زمانی....

بگذریم... . وقتی رسیدیم امامزاده تو رفتی ایستادی و همونطور که بهت یاد داده بودم به زبون خودت سلام دادی:

سَیام... ایمام...!

تجریش

وقتی برگشتیم خونه فورا ازم خواستی لباس باب اسفنجی رو تنت کنم... قربون اون ذوق کردنت برم پسر من...

spongebob

دستاتو میذاری رو عینک باب و میگی: باسینی..! عینَت... دَیای... (باب اسفنجی عینکتو در بیار!نیشخند)



موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : يکشنبه 25 فروردين 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 121 مرتبه

داشتیم با هم نقاشی می کشیدیم. از باربد خواستم هرچی رو که دوست داره اسم ببره تا براش بکشم...

گفت: خورشید، ابر، بابا! ، توپ، ...

!

تاااااا رسیدیم به ماشین. گفتم حالا کی تو ماشین نشسته؟

اول گفت: باربد، منم مثلا باربد رو که نشسته جلو کشیدم.

بعد پرسیدم حالا کی؟ گفت: بنانه! (پروانه!) منم براش کشیدم که مامان پروانه اش نشسته صندلی عقب. دوباره پرسیدم دیگه کسی هست که بخوای بکشم؟ گفت: ایسن! (حسین!) منم بابا حسین رو کنار مامان پروانه کشیدم.

بعدشم گفت: ماشین بیریم! (یعنی با ماشین بریم.) یعنی من و بابا حسین و مامان پروانه سوار ماشین بشیم و بریم!!!

!!!!!!!!!!!

خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا................خنثی درسته آیـــــــــــــــــــــــــا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟گریه

 

 

 

سایر نکات این نقاشی: تو دست های بابا گوشی و کلید هستش! دو تا وسیله مورد علاقه باربد که حتی شبا هم از خودش جدا نمی کنه!نیشخند

توپ هم حتما باید آبی باشه!

چراغهای ماشین هم که رنگی شدن یعنی روشن یا به قول باربد "اوشن" هستند و همیشه باید روشن باشن! چه روز و چه شب!

من بابا رو بدون عینک کشیدم و باربد خودش گفت "عینت بابا بذار" !!! چشمک



موضوع : اولین ها
تاريخ : 22 بهمن 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 125 مرتبه

خوب اگه اشتباه نکنم 22 بهمن بود که من و تو مثل بیشتر مواقع!نیشخند تنها بودیم. تصمیم گرفتم کاری کنم که حسابی ذوق کنی واسه همین ماشینو برداشتیم و رفتیم پارک ملت...

پارک ملت 91

پیاده روی رو دوست داری واسه همین من راحتم که باهم بریم بیرون و مثل بعضی بچه ها همش بغل نمیخوایماچ

پارک ملت 91

وااایی اونقدر از دیدن پرنده ها و حیواناتی که اونجا بودن ذوق کردی که نگووو...

با هم کلی به بزها و ... خوراکی دادیم. البته نه تنقلات مضر! کاهو و برگ کاج و .... 

 



ادامه مطلب...

موضوع : اولین ها
تاريخ : چهارشنبه 25 بهمن 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 259 مرتبه

این آقا پسر گل ما به نظر می رسه که در آینده بچه درسخون و با استعدادی باشه...

...

از اونجایی که خیلی دوست داره بره پشت میز پدر بشینه و چیزی بنویسه (در واقع از بابا امیرش تقلید می کنه!)

...

قربون اون اخمت برم شیرین عسل من...



موضوع : علاقه مندی ها
تاريخ : پنجشنبه 26 بهمن 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 144 مرتبه

26 بهمن، عروسی عمو علی (دوست قدیمی بابا) دعوت شدیم. خیلی خوش گذشت و خاطره خوبی شد.قلب چون من یکی از بهترین دوستای قدیمی ام رو دیدم که اتفاقا تازه تو فیس بوک (یک شبکه اینترنتی اجتماعی که احتمالا تا زمان بزرگ شدنت ور می افته پسرم!نیشخند) پیداش کرده بودم.

من و شما و بابا امیر سرگرم مهمونی بودیم که یه دفعه سارا جون منو دید و منم از دیدنش حیرت زده! محکم همدیگرو بغل کردیم و ....بغل . بابا امیر بعدا برام گفت از دیدن اون صحنه اولش شوک زده شده بود! آخه ما خیلی سروصدا به پا کردیم وقتی همدیگرو دیدیم!!!قهقهه

شما هم که بعد از چند دقیقه حسابی با خاله سارا جونت گرم گرفتی و شیطنت رو آغاز کردی...

(عکس شما و خاله سارا رو چندبار گذاشتم ولی مدیر محترم! نی نی وبلاگ ترکوندش پسرم! دیگه دیگه ...!!!!)

خوب بهت خوش گذشت پسر گلم...

عروسی



ادامه مطلب...

موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : دوشنبه 7 اسفند 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 139 مرتبه

اوایل اسفند بود. یه شب با هم ماشینو برداشتیم و رفتیم دنبال بابا امیر تا مجبور نشه بعد از خستگی اون همه کار خودش تنهایی برگرده خونه.

چون دیروقت بود تقریبا همه رفته بودن و فقط بابا مونده بود...

ما هم از فرصت استفاده کردیم تا ببینیم محل کار جدید بابا چه شکلیه...

خوب این هم از پسر که رفته پشت میز پدر...

...

یعنی من عـــــــــــــــــــــــــــــــاشق این فیگورتم ...خندهماچ



ادامه مطلب...

موضوع : خاطرات خوب با تو بودن
تاريخ : شنبه 25 شهريور 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 202 مرتبه

دیروز عصر باز هم منو باربد دوتایی رفتیم گردش...چشم

این بار رفتیم پیش سارا جون، نوه عمه من که عاشق باربده...

تصمیم گرفته بودیم که باربد رو ببریم پارک کودکی های من ولی ترجیح دادیم بریم خونه عمه بزرگم که بقیه عمه های گلم هم دور هم جمع شده بودن...قلب

دوباره همون کوچه های آشنا... خیابان شهید موسیوند، کوچه شهید صاحبی،کوچه زربفت... خونه بچگی هام... خیال باطل یادمه یه دختری که فکر کنم برادرزاده شهید موسیوند بود تو کلاسمون بود. چقدر اون موقع بچه بودیم. همش به خاطر اسم فامیلش سربه سرش میذاشتیم! شهید صاحبی هم که پسر عمه خودم بود! روحشون شاد...فرشته

بگذریم... اینجا دفتر خاطرات باربده نه مامان باربد!!!

خلاصه باربد منم که شده بود نقل مجلس و تا تونست دلبری کرد...

شب که شد همه عمه هام و دختراشون و نوه ها و ... جمع شدن تا برن پارک آدینه تو کوچه پس کوچه های دزاشیب...، مثل همه ی جمعه شبهاشون... الان چند ساله که هر جمعه شب همین برنامه رو دارن... یادش بخیر یه زمانی من و خانواده ام هم کنارشون جمع میشدیم! اما الان مامان و بابام دور از من و... من ...افسوس

وقتی رسیدیم باربد اولین کاری که کرد این بود که چندتا گربه پیدا کرد و هی رفت کنارشون گفت: دو دو!!!

هرچی بهش میگم این پیشیه! باز می گه دو دو!

یه کم سرسره و تاب بازی کرد... یه کم غر زد...

آخر شب موقع خداحافظی هم با موتور یه بنده خدا که گیر داده بود بهش عکس گرفت!

.

قربونت برم مرد من...



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : سه شنبه 28 شهريور 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 211 مرتبه

باربد با ناز: می خوام از مبل برم روی میز وایسم و بپر بپر راه بندازم! کسی که مشکلی نداره؟؟؟؟

...

ماشین هام خیلی کثیف شدن! بهتره تمیزشون کنم!

car wash!

وای! چرا دستمال ها تموم شد؟؟!! مگه چندتا استفاده کردم!؟؟



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : سه شنبه 28 شهريور 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 212 مرتبه
تاريخ : شنبه 1 مهر 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 193 مرتبه

سلاااااااااام عشق مامانی...

امروز با هم رفتیم مهد و شما "روز اول مهر " رو برای اولین بار وقتی 22 ماهه بودی تجربه کردی...هورا

پیراهن سفید با یه پاپیون خوشگل و بامزه سرمه ای و شلوار جین پوشیدی که عکس ورودت به مهد رو وقتی بهمون دادن برات میذارم. لبخند

اولش خیلی به من می چسبیدی و غریبی می کردی. کم کم قبول کردی تا به اندازه یک متر ازت فاصله بگیرم...متفکر

ولی اگه یه ذره بیشتر دور می شدم سریع گریه ات می گرفت. آخه تو هنوز خیلی کوچولویی مامانی...نگران

ولی من فقط به خاطر این که یاد بگیری با هم سن و سال های خودت بازی کنی و مهارت های بیشتری یاد بگیری و پیشرفت کنی تصمیم گرفتم تو رو بذارم مهد کودک...عینک

قراره تا چند روز باهات بیام و هر وقت احساس کردیم که می تونی تنها باشی، دیگه من پیشت نباشم و فقط روزی سه ساعت اونجا باشی...

یعنی از 8.30 تا 11.30 صبح...

اما امروز به خاطر اینکه خیلی خسته نشی و مامان هم دیگه حسابی سردرد گرفته بود از سروصدای بچه ها!!!سبز بعد از دو ساعت برگشتیم خونه...ابله

حالا اگه یه زمانی مامان تصمیم گرفت برگرده شرکت و به کارش ادامه بده و شما هم به محیط مهد عادت کردی اونوقت میتونیم تا 1.30 یا 3.30 بعد از ظهر هم شمارو اونجا بذاریم.

ولی فعلا که نه من طاقت دوری تو رو بیشتر از این دارم و نه تو عادت کردی که بمونی. حتی اگه تو هم عادت کنی من باز هم نمی تونم دوری ات رو تحمل کنم و گریه ام می گیره ولی در عین حال هم نمی تونم بیشتر از این بذارم وابسته باشی و تنها تو خونه بمونی و هم بازی نداشته باشی...

امیدوارم خدا به هردو مون کمک کنه...

دوستت داریم پسر گل ما...قلب

این هم عکس گل مامان که بعد از خستگی اول مهر اومده خونه و خوابیده مثل فرشته ها...

...



موضوع : اولین ها
تاريخ : دوشنبه 3 مهر 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 228 مرتبه

پسرم...

امروز که برده بودمت مهد خیلی دلم گرفته بود. دو روز تو فکر بودم که آیا کار درستی کردم یا نه... آیا هنوز زود نبود... و هزارتا سوال دیگه تو ذهنم...ناراحت

وارد مهد که شدیم خاله شیرین اومد شمارو گرفت و برد تو حیاط تا با بچه ها بازی کنی، بعد از حدود پنج دقیقه گریه بالاخره عادت کردی و با خاله مهتاب دوست شدی و شروع کردی به شن بازی...هورا

وقتی دیگه آروم شدی و گریه نمی کردی به من گفتن می تونم بیام پیشت بشینم. من هم با سر دویدم سمت حیاط!!! داشتم خفه می شدم از دوری ات!اوهسبزیول

تا منو دیدی شروع کردی به تعریف کردن ماجراهای اتفاق افتاده به زبون خودت. چندتا جوجو به من و خاله مهتاب نشون دادی و تند تند می گفتی دودو ... دودو...لبخند

مهد

تو همون چند دقیقه از مهتاب جون شن بازی و اینکه چجوری با قالب های مختلف روی شن ها شکل های قشنگ بندازی رو یاد گرفته بودی و داشتی واسه مامان هم تعریف می کردی... قربون هوشت برم عشقم...ماچ

خلاصه وقت میان وعده که شد چون شما حاضر نشدی با بچه های دیگه بری سر کلاس آوردمت پیش خودم و میوه ات رو خوردی، بعد دوباره نوبت جدایی چند دقیقه ای شد! شمارو بردن تو حیاط و ...خنثی

همینطور که با مامانای دیگه تو اتاق انتظار مشغول صحبت و مشاوره بودم دیدم یه خانومی با کوچولوش اومده و می خواد حتما ثبت نام کنه اما ظرفیت مهد تکمیل شده بود.خنثی

من هم چند دقیقه قبلش با خانم مدیر صحبت کرده بودم و راهنمایی ام کرده بود که بهتره بچه ها دو سالشون تموم بشه و یا اگه ممکن باشه و مادر نخواد بره سر کار دو سال و نیمه و یا سه ساله که شدن کم کم از مادرشون جدا بشن و کلی از این حرفا و راهنمایی ام کرده بود...خیال باطل

من هم از خدا خواسته به قول باباامیر همه دلایل رو چیدم کنار هم و سریع انصراف دادم تا اون مامان مهربون که شاغل بود بتونه بچه اش رو به جای ما بیاره مهد!نیشخندنیشخندنیشخند

با شیرین جون قرار گذاشتم ان شالله بعد از عید سال 92 که شما هم 2.5 ساله شدی بریم برای ثبت نام مجدد و اینطوری خیال من هم یه کم راحت تر شد مامانی...!اوهخجالت

با توجه به اینکه برنامه آموزشی مهد رو دارم و تو این دو سه روز تقریبا دستم اومده که باید چه برنامه هایی و چه جوری با شما تمرین کنم تصمیم گرفتم هر روز تو خونه خودمون دوتایی واحد کار هارو تمرین کنیم تا شش ماه دیگه که خواستی برگردی مهد کلی مهارت پیدا کرده باشی و بشی زرنگ کلاس!مژه

قربونت برم عشق یکی یه دونه من... قلب

فدات بشم که وقتی می خوای خودتو لوس کنی می ایستی جلوی مامان و دستاتو با تمام وجود بلند می کنی سمت من و می گی : مامی... مامی... می... می... فرشتهقلب

("می" در لغت نامه باربد به معنی من، به من، منو، بده به من و ... در واقع پسرم انگلیسی یاد گرفته اون هم تحت تاثیر سی دی های آموزشی)خنده



موضوع : خاطرات خوب با تو بودن
تاريخ : دوشنبه 3 مهر 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 194 مرتبه

باربد سرباز شده!!!!!!!!!!!!!

!

باربد من و دندونهای کوچولوش:

و

عشق منـــــــــــــــــــــــــــــ باربـــــــــــــــــــــــــــــــد...

.

دوستت دارم...

.

 



موضوع : عکس
تاريخ : دوشنبه 3 مهر 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 245 مرتبه

پنج شنبه گذشته رفتیم خونه خاله فتانه جونم و اونجا آقا باربد حسابی شیرین زبونی کرد و دلبری...

یه چیز جالب اینکه من تا حالا به طرز ایستادنش دقت نکرده بودم و اینو پسرخاله ام و شوهرخاله ام اولین بار متوجه شدن و کلی خندیدن! وقتی دقت کردم دیدم هرجا که می ایسته پاهاشو یه مدل خاصی میذاره، یعنی اینجوری:تعجب

!

کلی خندیدیم و قربون صدقه اش رفتیم...

 

راستی گل پسر مامان نمیدونم برات نوشته بودم یا نه ولی خبر مهم این که خاله مهناز جون تا شش ماه دیگه انشالله به سلامتی یه نی نی ناز و خوشگل میاره و می شه هم بازی شما عزیز دلم...چشمک

خیلی خوشحالـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم...

آخه من و خاله مهناز باهم یک سال اختلاف سن داریم و تو بچگی خیلی باهم همراه بودیم. حتی تو یک مدرسه درس خوندیم. حالا وقتی دارم تصور می کنم که شما و نی نی مهناز جونم مثل ما برای هم دوستهای خوبی می شین احساس خوبی بهم دست میده...زبان

امیدوارم خدا مواظب خودش و کوچولوی تو راهیش باشه...قلب



موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : دوشنبه 3 مهر 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 220 مرتبه

یه مطلب مهم راجع به واکسن آنفولانزا که شنیدم بعضی ها بهش می گن واکسن سرماخوردگی! :

دیروز که باربد رو بردم پیش دکتر نیکو گفت این واکسن برای کسانی که آلرژی دارند و یا ناراحتی های قلبی توصیه میشه و در بچه هایی که از نظر جسمی مشکلی ندارند حتی در صورتیکه قصد رفتن به محیط های اجتماعی شلوغی مثل مهدکودک ها رو داشته باشند لزومی به تزریق این واکسن نیست.



موضوع : واکسن
تاريخ : شنبه 8 مهر 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 197 مرتبه

دركنار تمام مسائلي كه والدين بايد به فرزندان خود آموزش دهند بحث دستشويي رفتن كودك است  كه در  محدوده زماني خاصي والدين را درگير خود مي‌كند. براي آموختن به كودك كه چگونه به مرور زمان پوشك را رها كرده و از لگن و يا دستشوئي استفاده كند بايد عزمي راسخ و صبر فراوان پيشه كرد گاه اين مسئله منجر به عصبانيت و پرخاش والدين به كودكان مي شود. از سوي ديگر ترس از اينكه مبادا كودك نتواند در سن خاصي بر اين موضوع كنترل يابد، باعث نگراني والدين مي‌گردد گاه مقايسه كودك با هم سن و سالانش علل اصلي بي تابي هاي والدين است با در نظر گرفتن تفاوتهاي فردي كنار آمدن با اين مسئله سهل تر خواهد شد.

عصبانيت و تنبيه كار را خيلي خيلي سخت مي كند و آفت اين قضيه عصباني شدن و دادن زدن سر كودك و همچنين وسواس شديد است .

مادران حساس يا وسواس به تميزي يامسايل شرعي بايد كاملا خود را اماده اين مساله كنند ، بهتر است براي مدتي فرشهايتان را لوله كنيد و گوشه اتاق بگذاريد  و يا  براي آرامش خود و فرزندتان قيد دكور خانه را براي مدتي بزنيد .  با خود بگوييد مثلا بعدا ز دوماه كه آموزش به پايان رسيد ، من تمام خانه را تميز مي كنم.


عجله براي از پوشك گرفتن كودكتان نكنيد

قبل  از 2 سالگي  (با چند ماه تفاوت) دستگاه عصبي كودك آن قدر كامل نيست كه بتواند زمان توالت رفتن خود را كنترل كند. پس هرگز كودك‌تان را وادار به انجام كاري نكنيد كه با آن احساس راحتي نمي‌كند. اجبار و عجله در آموزش مي‌تواند نتايج عكس بدهد.

سن مناسب براي شروع آموزش در كودكان متفاوت است. تحقيقات نشان داده است كه پسرها ديرتر از دختران كنترل ادرارشان را به دست آورده و همين مسئله سبب مي‌گردد كه والدين ديرتر آموزش را شروع كرده و متعاقب با آن ديرتر از دختران نيز ياد مي‌گيرند كه علت اين تفاوت سيستم عصبي پسران است.

چگونه زمان مناسب از پوشك گرفتن را تشخيص دهيم

به ياد داشته باشيد آموزش پيش از زمان مناسب مي‌تواند مشكلاتي از قبيل شب ادراري، استرس و احساس ناامني و اعتماد به نفس پايين براي كودكان به همراه داشته باشد .

با توجه به رشد جسمي، رفتاري و روان‌شناختي سن مناسب براي شروع استفاده از لگن،  سني است كه كودك بتواند به راحتي راه برود، بدود، بنشيند و از پله‌ها بالا و پايين برود. زمان دفع مشخص و منظمي داشته باشد و بتواند حركات روده‌اي را تا حدودي كنترل كند. بتواند بيش از 3 يا 4 ساعت خشك بماند. اين امر به شما نشان مي‌دهد ماهيچه‌هاي مثانه به قدري قوي شده‌اند كه بتوانند ادرار را براي مدت مشخصي نگه دارند.  بتواند چند دقيقه آرام بنشيند و بازي كند، بدون اين‌كه راه بيفتد و بهانه بگيرد. بتواند شلوارش را به تنهايي بالا و پايين بكشد. اگر پوشكش خيس يا كثيف بود، احساس ناراحتي كرده و اعتراض كند. بتواند از رفتارهاى سايرين تقليد كند. وقتي شكمش كار مي‌كند از ظاهرش مشخص باشد، مثلا سكوت كند، جاي خلوتي برود يا حالت چهره‌اش تغيير كند. اين نشان مي‌دهد او نسبت به كاري كه مي‌كند تا حدودي آگاه است.

 شرايط بحراني سن از پوشك گرفتن را به تعويق مي اندازد

اگر كودك دوره‌اي بحراني مثل تغيير شرايط و محيط، وجود فرزندي جديد در خانواده، جدايي پدر و مادر يا به طور كلي شرايط سختي را پشت سر مي‌گذارد، بهتر است آموزش را به وقت ديگري موكول كنيد. آموزش استفاده از توالت و لگن روندي وقت‌گير است و شما هم بايد زمان لازم و كافي براي اين كار در نظر بگيريد و در عين حال صبر و تحمل داشته باشيد. اگر خودتان هم در حال پشت سر گذاشتن شرايط بحراني هستيد يا فشار رواني ناشي از تعويض خانه، كار زياد و خستگي ناشي از شير گرفتن كودك و... را تحمل مي‌كنيد، بهتر است آموزش را متوقف كنيد تا هم خودتان و هم فرزندتان آرامش و انرژي لازم را داشته باشيد.

منبع : نی نی سایت



موضوع : مطالب مفید و جالب
تاريخ : شنبه 8 مهر 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 311 مرتبه
اگه یه روز فرزندی داشته باشم، بیشتر از هر اسباب‌بازی دیگه‌ای براش بادکنک می‌خرم.

 بازی با بادکنک خیلی چیزا رو به بچه یاد می‌ده.


 بهش یاد می‌ده که باید بزرگ باشه اما سبک، تا بتونه بالاتر بره.

 بهش یاد می‌ده که چیزای دوست داشتنی می‌تونن توی یه لحظه، حتی بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ مقصری از بین برن، پس نباید زیاد بهشون وابسته بشه.


 و مهمتر از همه بهش یاد می‌ده که وقتی چیزی رو دوست داره نباید اونقدر بهش نزدیک بشه و بهش فشار بیاره که راه نفس کشیدنش رو ببنده، چون ممکنه برای همیشه از دستش بده



موضوع : مطالب مفید و جالب
تاريخ : پنجشنبه 6 مهر 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 443 مرتبه

امروز با هم رفتیم کلاس مادر و کودکی که نزدیک خونمون بود باربدی...

برنامه امروز درست کردن ماسک حیوانات بود. بعد از یه کم بازی با بچه های دیگه خانم مربی اومد و ما مامان ها و شما کوچولوها کنار هم نشستیم و مشغول درست کردن ماسک حیوانات مختلف شدیم.مژه

من و تو باید ماسک زنبور درست می کردیم. خلاصه ما نشستیم پای میز ولی وسط کار آقا باربد فرار کرد و رفت مشغول شیطونی شد. هر از گاهی هم به مامانش سر می زد که ببینه داره کارشو درست انجام میده یانه!!نیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخند

شوخی میکنم مامانی؛ شما خیلی هم با دقت بودی. ولی چون از نظر سنی حداقل شش ماه از بقیه کوچکتر بودی خیلی برات این کار جذاب نبود. ترجیح دادی بیشتر بازی کنی قربونت برم.قلب

وقتی ماسک رو درست کردیم نوبت به داستان نمایشی رسید. شما باید ماسک زنبور رو میزدی و نقش مامان هم صدای یه جوجه کوچولوی خوشگل تو داستان بود. داستان راجع به یه لاک پشت به نام لاکی لاکو بود.خیال باطل

وقتی نوبت شما شد خانم مربی پرسید: باربد صدای زنبور چه جوریه؟ و شما هم در کمال تعجب همه جواب درست دادی و من کلی اشک تو چشمم جمع شد. یادم افتاد که تو یکی از سی دی های بی بی انیشتین در مورد شکل و صدای زنبور خیلی باهات کار کرده بودم.تشویق

قربونت برم باهوش مامان. آخرش هم خانم مربی گفت باربد نسبت به هم سن و سالهای خودش دقت بیشتری داره و با اینکه کوچولو بود ولی تونست درک کنه موضوع داستان از چه قراره و همکاری کرد. خدایا شکرت به خاطر این گل پسر...فرشته

و این هم اولین کاردستی آقا باربد که البته به همت مامان مهسا درست شده:نیشخندخجالت

ززز

 



موضوع : اولین ها
تاريخ : پنجشنبه 6 مهر 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 238 مرتبه

سلام عشقم...

سلام عمرم...

سلام نفس مامان و بابا...

سلام ثمره ی زندگی قشنگ ما...

سلام پاک ترین احساس دنیا...

سلام پسر ما...

امروز تولد مامانه گل پسرم...هورا

ششم مهر...قلب

من عــــــــــــــــــــــــــــاشق پاییزم...قلب

چون خودم تو ماه مهر به دنیا اومدم، با همسرم تو ماه آبان ازدواج کردیم، پسر گلمون هم آخر ماه آبان به دنیا اومده... (البته دکتر گفته بود آذر میای ولی مثل اینکه خودت دوست نداشتی آذری بشی مامانی. منم دوست نداشتم! قربونت برم پسر پاییزی من...)

خلاصه اینکه اینو بدون مامان شمارو خیلی دوست داره...

Romantic Scraps

و دیگه اینکه دیشب با گل پسرم و باباامیر رفتیم یه مرکز خرید و پدر و پسر کادوی تولدمو برام خریدن. دست شما درد نکنه آقا باربد و باباامیر مهربون...

دوستتون دارم...



موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : چهارشنبه 5 مهر 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 229 مرتبه

دهه ي شصت يعني خاله بازي با چادراي مامانامون تو کوچه
يعني بيدار شدن با بوي نفت بخاري نفتي
يعني بوي نون پنير و نارنگي تو کيف
يعني فوتبال دستي
يعني اپول مانتو.
يعني توپ دولايه .
يعني صف کيلومتري نون
يعني دستاي مامان و آب سرد و کهنه بچه..
يعني بوي نم خاک بعد بارون تو کوچه خاکي.
يعني ويدئو قاچاق.
يعني آتاري و ميکرو.
یعنی قارچ خور و شورش در شهر.
يعني برنج کوپني
يعني فخرفروختن با کتوني ميخي
يعني ته کلاس و تقسيم لواشک
يعني سياه چال
يعني کارت صدآفرين.
يعني حسرت يک دقيقه خواب بيشتر تو زمستون
يعني لاک قرمز و قند!
یعنی تلويزيون سياه و سفيد.
يعني بستني کيم دوقلو.
یعنی شیر یخزده و کتری آب جوش و بابا
يعني آدامس خروس نشان.
یعنی بوي آش و کشک تو يه روز باروني.
يعني کيسه و سفيدآب.
یعنی بوي ماهي دودي
یعنی کارت بازي با دمپايي.
يعني کپسول بوتان و پرسي.
يعني جوجه رنگي.
يعني نوار کاست.
یعنی سياوش شمس و داريوش.
یعنی آلبالو خشکه رو پشت بوم.
يعني بوي نفتالين لاي رختخواب.
یعنی انباري و بوي سرکه.
يعني تک درخت ته کوچه
يعني خريدن لبو و لواشک از سر کوچه ي مدرسه.
يعني سوختگي نارنجي رنگ بلوز کاموايي.
یعنی پوشيدن لباس داداش بزرگه.
يعني ساختن آدم برفي با لگن حموم.
یعنی بوي نم زيرزمين.
يعني نيمکت سه نفره.
يعني چوبين و برانکا.
يعني تيله بازي.
یعنی قاشق زني تو چهارشنبه سوري.
یعنی عاشق شدن از پس پرده ي حيا و شرم
دهه شصت يعني من و  بابا. 



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : دوشنبه 17 مهر 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 244 مرتبه

هفته پیش من و گل پسرم دوتایی زدیم به دل جاده و رفتیم مسافرت. رفتیم پیش مامان پروانه اینا...

تجربه جدید و شیرینی بود.قلب خواستم ماشین رو بردارم ولی دیدم هنوز خیلی زوده و خطرناک واسه من که بخوام پیچ و خم های چالوس رو برم!!!نیشخند این بود که با اتوبوس رفتیم. راحت تر از اونی بود که تصور میکردم.خیال باطل پسرم مثل آقاها از اول تا آخر نشست سرجاش و یه دو ساعتی هم تو بغل مامان خوابید.

.

خیلی راحت و سریع رسیدیم. جاده نه شلوغ بود و نه بارونی. وقتی از اتوبوس پیاده شدیم بابایی حسین اومده بود دنبالمون. با اینکه باربد خیلی وقت بود ندیده بودش ولی چنان با ذوق و خنده رفت بغل بابام که گریه ام گرفتمژه. قربون پسر مهربون و با معرفتم برم...

.

شب اول آقا باربد کلی برای همه شیرین کاری کرد و رقصید و ... . هر روز صبح که از خواب بیدار می شد اول دنبال بابایی حسین می گشت و بعد هم به حیاط و بعد به ماشین و بعد هم کوچه اشاره میکرد. یعنی بابایی بریم نون بگیریم.نیشخندزبان

.

ظهرها فقط از دست بابایی اش غذا می خورد و نمی دونم چرا ولی بچه ام کلا منو تحویل نمیگرفت!!! بهتر از مامانش رو پیدا کرده بود!خنثی

.

بعد از استراحت، عصرها هم با بابایی اش می رفت سری به هاپو و جوجو و ... می زد و کلی تنقلات از همسایه های مهربون می گرفت! خنده واقعا آدم های مهربونی اند.

هروقت مامان پروانه می خواست نماز بخونه باربد هم همراهی اش می کرد...

.

روزی که می خواستیم برگردیم همش دعا می کردم باربد موقع خداحافظی گریه نکنه. خداروشکر تونستم حواسشو پرت کنم. ولی برگشتمون یه کم سخت تر از رفت شد. اون هم به این دلیل که جمعه عصر رو انتخاب کردیم که برگردیم تهران!آخ ولی به هرحال اونقدر خوش گذشت که خداروشکر سختی هاش خیلی به چشم نیومد. خدایا ممنونتیم...چشمک



موضوع : سفرهای باربد
تاريخ : چهارشنبه 19 مهر 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 234 مرتبه

به هيچ روزي پس ات نميدهم،به هيچ ساعتي،به هيچ دقيقه اي،به هيچ هيچي!!!
سخت چسبيده ام تمامت را.............

.



موضوع : حرفهای من با پسرم
تاريخ : سه شنبه 25 مهر 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 223 مرتبه

با عرض سلام خدمت باربد خان

به حضور شما عارضم که وقتی به دنیا اومدی پمپرز شروع کرد به کمیاب شدن!نگران

جای شکرش باقیه که اجازه داد تا شما هر شماره رو تا زمان لازم استفاده کنی و سپس نایاب شد!!!!اوه

دقیقا یادم نیست که بسته های کوچیک شماره یک پمپرز رو چند می خریدیم! فکر می کنم هشت هزار تومان!!! اون موقع یک بسته کوچک مای بیبی دو هزار تومان بود...خیال باطل

(و الان هر دلار بالای 3500 تومان است پسرم. زمانی که داری این متن رو می خونی خودت ارزش زمانی پول رو در نظر بگیر و با زمان خودت مطابقت بده!!!)نیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخند

بعد شد نه هزار، ده هزار... به پانزده هزار که رسید دیگه وقت شماره دو بود...متفکر

یادمه اون موقع کمیاب شد و من یه بار تمام خیابون شریعتی رو زیر پا گذاشتم تا بالاخره از روبروی بیمارستان کیان (همون جا که به دنیا اومدی) پیدا کردم!آخ

شماره سه خدارو شکر بیشتر گیر میومد و تا زمان لازم میتونستیم از گیشا تهیه اش کنیم.لبخند

رسیدیم به چهار؛ بسته های بزرگش شد 30000 تومان. ادامه دادیم...مژه

شد 31، 32، 33، 35000 تومان...عینک

اما این افزایش قیمت ها خیلی آروم تر از الان بود. تا همین یک ماه پیش! یه دفعه انگار بمب افتاد تو بازار! شد 40، 42،.......وقت تمام

بله الان شده بسته ای 50000 تومان پسرم! البته این قیمت دو روز پیش هستش! صد در صد الان شده 65000 تومان. ابلههیپنوتیزم

مگه بچه ها می خوان چیکار کنن توش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خنثیتعجب

من نمی تونم درک کنم اون خانواده ای رو که تو این شرایط بتونه به بچه دوم فکر کنه حتی!بای بای

در خوش بینانه ترین حالت تا عید ممکنه بشه بسته ای 100000 تومان!وقت تمام

اگه خدا بخواد دیگه شما اون موقع با پوشک خداحافظی خواهید کرد پسرم...چشمک

حالا از قیمت پمپرز بگذریم می رسیم به کیفیت ها...سوال

از نظر کیفی واقعا هیچ پوشکی به پاش نمیرسه. البته اگه آلمانی باشه که خیلی هم خوب. اما چند هفته بعد از اینکه شما به دنیا اومدی آلمان مارو تحریم کرد و دیگه الان آلمانیش نیست. ترک و لهستان فراوونه.

کیفیت ترکش هم خوبه و باز بهتر از همه است.چشمک

یک بار JUMPER استفاده کردم. همین یک ماه پیش. با تبلیغی که براش میشه و قیمتی که داره اصلا خوب نبود. خیلی خشک بود. خنثی

CAN BEBE یا جان بیبی هم که ترکیه ای هستش و بد نیست. بعضی بسته هاش ولی انگار تقلبیه. فکر کنم اونایی که سفیده. الان برات یه بسته گرفتم که رنگش بنفشه. به نظر میاد این بهتره. با توجه به قیمت بالای پمپرز دیگه بعد از این باید از همین استفاده کنیم. اصلا با عقل جور در نمیاد که برای 48 عدد پوشک حتی خیلی خوب بالای 50000 تومان پول بدیم تو این اوضاع نامعلوم اقتصادی. گاوچران

مولفیکس هم خوبه. یه مدت که پمپرز نایاب شده بود برات مولفیکس گرفتم و خداروشکر خوب بود. اما باز پمپرز نمیشد.مژه الان هم که مولفیکس گیر نمیاد!

هاگیز و اوی بیبی و جوی فول و یه مارک ایرانی هم که اسمشو یادم نیست یه بار اشانتیونشون رو استفاده کردم ولی خوب نبودن.ناراحت

مای بیبی و پنبه ریز رو که اصلا نگــــــــــــــــــــــــــــو!!!استرس

افتضاح اند. اگه پنبه رو بذارم تو کیسه فریزر و استفاده کنم ضررش از اونا کمتره!!!!!خنده

خلاصه این هم ماجرای پمپرز و پوشک و ... .خنثی

اینارو نوشتم تا بدونی که مامان و بابا چه دغدغه های جورواجوری دارن و وقتی بزرگ شدی نگی شما واسه من چیکار کردین! همونطور که همه ما گاهی یادمون می ره و این حرف رو به پدر و مادر هامون زدیم و دلشونو شکوندیم...فرشته

 



موضوع : تغذیه و سلامتی
تاريخ : سه شنبه 2 آبان 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 211 مرتبه

یه روزی تو هفته گذشته رفتیم شرکت تا به خاله طوفان سر بزنیم و یه حالی هم از رییس سابقم بپرسم...

مهندس شریعتی کلی از دیدنت خوشحال شد. یه کم از رامبدش گفت و اینکه مادرش چقدر در نبودش حالش بده... خدا بهشون صبر بده...

و اما اون روز کلی تو شرکت گشتی و بازی کردی!!!نیشخند

اینجا داری پشت میز طوفان جون شیطونی می کنی...

.

واینجا در حال باز کردن در کمد پرونده های سری شرکت!

.

و اینجا داری با تعجب به تاکسیدرمی شده سر یکی از شکارهای مهندس نگاه می کنی.!

.

این هم اتاق سابق مامانه که داری با دقت همه جاشو نگاه می کنی. شاید داری با خودت میگی اینجا همونجاست که وقتی تو دل مامانم بودم ساعتها میومد مینشست اینجا و سرش تو حساب و کتاب بود؟...!

.



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : سه شنبه 2 آبان 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 261 مرتبه

یه بار که داشتی خیلی آروم و معصومانه خودت بازی می کردی ... تنهایی...

.

یه روز رفتیم خرید و برات چند دست لباس بیرون و خونه گرفتم. یکیش این لباسه که یه کم برات بزرگ از آب دراومد ولی دوستش داری...

.

اینجا داری نشونم میدی که یاد گرفتی کمربند ماشینتو خودت باز کنی و ببندی. درست مثل کاری که تو ماشین خودمون می کنی وقتی میریم بیرون...

.

 یه روز که از خرید برگشته بودیم...

.

و شما طبق معمول در پایان خرید از آقای فروشنده یک عدد آبنبات چوبی درخواست کردین...



ادامه مطلب...

موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : سه شنبه 2 آبان 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 239 مرتبه

پنج شنبه با خاله هام و دخترخاله ها رفتیم پارک کودکی من... . اونقدر به باربد خوش گذشت که آخرش داشت آواز می خوند و راه می رفت...

.

 

اینجا رفتیم یه سر به گالری نقاشی فرهنگسرای امیرکبیر بزنیم مثلا! پسرم از دیدن شمع های روی میز هیجان زده شده و منم از دیدن پسرم! بنده خدا هنرمند صاحب اون آثار! از تعجب شاخ درآورده بودنیشخند

.

عاشقتم شیطون من...

.

باربد عاشق گربه هاست!!!!!!!!!!!!!!

.



ادامه مطلب...

موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : سه شنبه 2 آبان 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 218 مرتبه

این هم اولین عکسی که باربد تو زندگیش گرفته:

پسر هنرمندم از سایه خودش عکس گرفته...

اولین عکس

 



موضوع : اولین ها
تاريخ : دوشنبه 8 آبان 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 209 مرتبه

.

.



موضوع : عکس
تاريخ : دوشنبه 25 دی 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 163 مرتبه

بـــــــــــــــــــــــااا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــو (د)...نیشخند

"د" داخل پرانتز یعنی اینکه بعضی وقتا "د" رو می گه و بعضی وقتا هم نه! نیشخند

امروز موقع نهار صداش کردم: بــاربــد، بیــا...منتظر

حالا اونم تا یک ساعت راه می رفت و ادای منو در میاورد!: بـــــــابـــــــــــود، بیـــــــــــــــا... قهقهه

جدیدا یه بازی اختراع کردیم: هر صدا و کلمه ای که باربد در میاره و میگه منم تکرار می کنم... . اونقدر این کارو ادامه می دیم تا ببینیم آخرسر کی خنده اش می گیره!!!

باربد عاشق این کاری مامانی!ماچ

راستی بالاخره بن بن بن گیرم اومد و مقدماتی اش رو گرفتیم! البته شما بیشتر کلماتش رو از قبل بلد بودی و داریم خیلی سریع اولین پکیجش رو تموم می کنیم تا بریم سراغ بن بن بن یک... .چشمک

 



موضوع : اولین ها
تاريخ : سه شنبه 20 فروردين 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 115 مرتبه

هفته پیش بعد از کلاس، با خاله پروینم و مریم جون رفتیم پارک کودکی های مامان!فرشته

هرجاش که پاتو میذاری به این فکر می کنم که اون موقع که بچه بودم و اینجاها سرخوش و سر به هوا راه میرفتم فکرشو میکردم یه روزی پسر خودمو بیارم و از لذت بردنش لذت ببرم؟!!؟؟قلب

واااای خدای من تو اصلا از گربه نمی ترسی! حتی می خواستی بوسش کنی!!!

گربه

دویدم و دویدم...

.

جای مامان پروانه خالی...

.

تا آخرین لحظه اونقدر دنبال کلاغ و گربه و ... دویدی که پادرد گرفتی و موقع برگشت به خونه تمام راه یک دستم روی فرمون و دست دیگه ام به کف پاهای جنابعالی بود که ماساژ بدم چون همش می گفتی:ماما... پام ... پام ...

کلاغ های قیطریه!



ادامه مطلب...

موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : چهارشنبه 1 آذر 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 241 مرتبه

حدود سه هفته پیش بود که من و شما دوباره دوتایی رفتیم مسافرت. البته این بار دو روز بیشتر طول نکشید ولی خیلی خوش گذشت.

صبح از خواب بیدار شدی و گفتی: بابا   اوسِن   آپ آپ   ! (یعنی بابایی حسین منو ببر پیش هاپو!)

بعدش رفتیم کنار دریا و جایی که ماهیگیرها مشغول صید ماهی بودن.

متل قو

اولش برات عجیب بود. فکر می کنم در واقع این اولین باری بود که از دیدن دریا اینقدر ذوق کردی و درک کردی که دریا کجاست و چه شکلیه. تا قبل از این هر بار که رفتی کنار دریا به خاطر کوچولو بودنت خیلی درک نکرده بودی خوشگل من...



ادامه مطلب...

موضوع : سفرهای باربد
تاريخ : چهارشنبه 1 آذر 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 191 مرتبه

چند روز پیش با یکی از دوستای قدیمی ام (همکلاسی سوم دبستان و دو سال آخر دبیرستان) که از طریق فیس بوک پیداش کرده یودم قرار گذاشتیم و نهار رفتیم پیکاسو. ولی حواسمون نبود که دنیای بازی فقط عصرها بازه.

دوست خوبم مثل من صاحب یه پسر ناز به اسم آرسام شده که از باربد چهار یا پنج ماه کوچکتره. خیلی خوشحالم که هم من دوست قدیمی ام رو پیدا کردم و هم باربد یه دوست و هم بازی جدید پیدا کرده.

بارید و آرسام

قرار بعدی مون با بقیه دوستای قدیمی و بچه هاشونه. دوتاشون دختر دارن.! داریم دنبال بقیه هم می گردیم تا دوباره یه اکیپ شاد و شر و شیطون بشیم. این بار با بچه هامون!



موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : چهارشنبه 1 آذر 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 241 مرتبه
تاريخ : چهارشنبه 1 آذر 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 212 مرتبه

بدون شرح!

!

!



ادامه مطلب...

موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : چهارشنبه 1 آذر 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 191 مرتبه

دیروز پسرم رو تو خونه گم کردم!!!!

جدا فکر کردم گم شدی! داشتم می رفتم در رو باز کنم شاید رفته باشی تو راهرو که یه دفعه دیدم:

#

هیچ صدایی هم ازت در نمیومد! داشتی با دقت باقیمونده سنگهای تزئینی رو که من همشونو چند وقت پیش کردم تو جاروبرقی تا از دست شما راحت بشم رو جمع می کردی تا باهاشون غذا درست کنی مثلا!!!!!!!!!!!نیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخندنیشخند

@



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : چهارشنبه 1 آذر 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 191 مرتبه

29 آبان امسال یه حال عجیبی داشت. چون محرم شده ... جشن تولدت رو چند روز قبلش گرفته بودیم ولی...

شب تولدت با باباامیر سه تایی رفتیم کلبه بازی نزدیک خونمون. بابا گفت می خواد خاطره خوبی از روز تولدت برات بمونه. مرسی بابای مهربون...

کلی توپ بازی کردی تو استخر توپ... . یه کم هم روی تشک جامپینگ بپر بپر کردی و آخرسر هم چند دقیقه اسب سواری و ماشین سواری...

29 آبان 91



موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : چهارشنبه 1 آذر 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 191 مرتبه

امروز رفتیم و چکاپ دو سالگی ات رو هم انجام دادیم پسر گلم... خداروشکر همه چی نرمال بود...

بعدش به عنوان جایزه رفتیم اولین لباس مشکی محرم ات رو برات خریدم. قربونت برم پسر من ...

محرمداری می گی: اوسِن اوسِن و میرنی به سینه ات! ماچ

 

بعد هم رفتیم پارک و با وجود سردی هوا یه کم بازی کردی و برگشتیمهورا

.

عاشق این هستی که سرسره رو برعکس بری بالا! با همه سختی اش!

!



موضوع : عکس
تاريخ : چهارشنبه 1 آذر 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 183 مرتبه

اینجا شما داری چوب شور و انگور می خوری که هردوشون رو خیلی دوست داری! نوش جان.

و کنار دستت هم سویچ ماشین بیچاره است! تا حالا دوبار از طبقه پنج که ما باشیم تشریف برده حیاط همسایه دیوار به دیوارمون.استرس

!

یه بار هم ریموت پارکینگ این افتخار رو داشته که بیفته سر دیوار و کلیدهاش هم تو حیاط همسایه!آخ

ریموت یدک ماشین که بنده خدا مدتیه گم شده! اینی هم که اینجاست کار نمیکنه! ماشین رو یه جوری راه می اندازیم ولی آخه پسرم!!!!!خنثی

در ضمن ریموت یدک پارکینگ هم تیک عصبی داره طفلک. یک دفعه کار می کنه یک دفعه هم نه!ابله

به بدلش هم که اصلا قانع نمیشی و حتما باید اصل باشه! حتی اگه دیگه کار نکنه! مثل الان!وقت تمام

دست به تعمیرت هم خوبه ماشالله! کلی اسباب بازی داری که همشون در حال تعمیرن!نیشخند

خسته نباشی مرد کوچک...ماچ

 

 



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : دوشنبه 29 آبان 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 264 مرتبه

الهی مامان قربونت بره مرد کوچولو...

تولدت مبارک عزیز دلم...

دو ساله شدی شیرین ما...

این هم عکس تولدت که تو فیس بوک معروف شده!


نگیر مادر من! نگیــــــــــــــــــــر! دوباره میذاری تو فیس بوک من اعصاب ندارم!!! :دی

2


عاشق فشفشه...

2



ادامه مطلب...

موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : پنجشنبه 14 دی 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 292 مرتبه
تاريخ : جمعه 15 دی 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 175 مرتبه

بابایی حسین تلفن کرده، به باربد میگه سلام بابایی، بیا با هم بشماریم؛

بابایی: یـــــــــک.

باربد: دو

بابایی: سه

باربد: چار (چهار)

بابایی : پنج

باربد: تیش (شش)

بابایی : هفت

باربد: هتش (هشت)

بابایی: نه

باربد: نه!

بابایی: ده

باربد: دســـــــــــــــی.... (دست بزنین!!!)



موضوع : اولین ها
تاريخ : يکشنبه 8 بهمن 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 167 مرتبه

یکی از روزهای خوب هفته پیش، آرسام و مامانش و یکی دیگه از دوست هام اومدن خونمون.

باربد به محض ورود آرسام: بیا... بیا... (اشاره می کنه به ماشینش که آرسام بیاد سوار بشه). بعد براش دنده رو تنظیم کرد و با زبون خودش داشت به آرسام می گفت که چه جوری باید گاز بده و فرمون رو کنترل کنه!!!!

a b

اون روز خیلی به هممون خوش گذشت. باربد و آرسام دو تا دوست خیلی خوب برای هم دیگه اند. باربد هرچی اسباب بازی داشت می آورد و می داد به دوستش... . تمام لباساشو... کفش ها!!!! هرچی داشت رو می آورد بده به آرسام!!! آرسام هم کلی تعجب کرده بود چون به قول مونا (مامانش) تا حالا هرچی بچه دیده برعکس باربد بودن! از خود راضی مرسی پسر مهربون من... آبروی مامانو می خری همیشهقلبچشمک

آرسام

قرار شد دفعه بعدی ببریمتون تیراژه یا هرجایی که حسسسسابی بهتون خوش بگذره وروجکهااااانیشخند

 



موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : يکشنبه 8 بهمن 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 167 مرتبه

من و باربد چند روزه بدجوری سرما خوردیم! به خاطر همین تو خونه موندیم و جایی نمی ریم!

همش داریم فیلم کلاه قرمزی و بچه ننه رو که به تازگی خریدیم می بینیم!نیشخندابله

بنده خدا بابا امیر هم کارهاش کمتر شد و می خواست چند روز تو خونه استراحت کنه که حالا مجبوره باربد و مامان سرماخورده رو به همراه تماشای 24 ساعته این فیلم تحمل کنه!!!نیشخند

بارید وقتی داروهاشو می خوره که این فیلم رو ببینه. در کل فقط میشه اینطوری آرومش کرد!

منم خیلی سرگیجه دارم الان! نمیدونم چی دارم می نویسم دقیقا و نمیتونم جمله بندی هارو دقت کنم! بهتره برم. واااااااای خدا حالم بده از بس صدای کلاه قرمزی و پسرعمه زا و ... رو می شنوم! ولی با همه این حرفها اونقدر فیلمش از ساختار قوی و فکر شده ای برخوردار هست که آدم بتونه برای بار صدم هم بخنده! از نظر من البته!



موضوع : اولین ها
تاريخ : جمعه 30 فروردين 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 104 مرتبه

سیام : سلام                  آیه : آره                      بَیه : بله

 

آشانور : آسانسور             پِیه : پله                     باکین: پارکینگ

دَشویی: دستشویی         اُتات: اتاق                   هونه: خونه

 

اویـی اویــی : آتش نشانی (ماشین آتش نشانی)    اوبوس : اتوبوس

ماشیی : ماشین             کیلد : کلید                     باتی : باتری

صـــِ : صدا (صــِ ماشین : صدای ماشین)               دودَن : دزدگیر

 

آســـــــــام : آرسام (دوست خوبش)                  ساسا : سارا

میـــــا : کیمیا                شَیین : شهین               فَیانه: فرزانه

بنانه - بَنه نه : پروانه                                         ایسِن - سِن : حسین

امییی : امیر                                                      نَسین : مهسا!

عمو آخَش : عمو آرش     عمه دتی: عمه کتی    هامتین: رامتین

هامیا: کامیاب                  هویی یویون: همایون   منیـــژ: منیژه

آعا: آقا                            هانون: خانم                نی نی: به هر اندازه کودک!!!

 

دُتُ : دکتر                        گوشی: گوشی                    

 

دَن : پستونک!                شــــی : شیر                 دنت : دنت

می می : آب! - نوشابه - هر نوع نوشیدنی.           بَسینی: بستنی

 

مَد : اومد                        بَف : رفت                       بی ایم : بریم

بیا : بیا                            پایییین : پایین                  بایا : بالا

اوتاد : افتاد                     گــی کَده : گیر کرده       دَیای: در بیار

 

اووشن : روشن            هائوش: خاموش               بَک : برق

 

عینَت : عینک               شَی وای : شلوار             یباس: لباس

دُته: دکمه                    پَمَت: کمر                        خوتات: خودکار                  

 

دو دو : جوجو               بیشی : پیشی                کَیـــاغ : کلاغ

آپو: هاپو - سگ           

 

باسینی: باب اسفنجی                                     کو ایین: کلاه قرمزی

پته نَت: پت و مت      شی دی : سی دی - اشاره به سی دی های بیبی انیشتین.

 

نانا: نانای! هرنوع موزیکی که بتونه تو رو به وجد بیاره!    

اوپ اوپ: متاسفانه اشاره به آهنگ کره ای بی محتوی و ... که این روزا باب شده! (اوپا! گانگنام استایل!)

 

سیفید، آبی، گِنِز، سَت، زَت، صوعتی، بَمَش : سفید، آبی، قرمز، سبز، زرد، صورتی، بنفش...

 

تِش، گوش، بینی، یب، ابو، دس، پا، مو : چشم، گوش، بینی، لب، ابرو، دست، پا، مو

 

تشخیص بین بَسینی و باسینی گفتنت خیلی سخته و حتی گاهی منم نمیتونم بفهمم چه برسه به بقیه!نیشخند



موضوع : توانایی ها
تاريخ : چهارشنبه 4 دی 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 65 مرتبه

آخه بابا اميرم، اين چه سواليه از من مي پرسي؟!؟! همش ميگي تو دنيا كيو از همه بيشتر دوس داري و منم اگه بگم بابا حسين ناراحت ميشي!! اين درد دل باربد كه من نوشتم، بابا امير مدتيه كه وقتي باربد اسم باباحسين رو مياره .... ! آخه من چي بگم از دست شما دوتا عشق!؟!؟



موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : پنجشنبه 16 آبان 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 73 مرتبه
ديشب يكي از دوستاي بابا امير يه كادو خيلي خوب به شما داد و اين شد اولين كادو تولد امسالت گلم، يه هليكوپتر خيلي بزرگ كه فعلا حتي خودمون هم كامل بازش نكرديم ببينيم چون نگرانيم كه شما بخواي تو خونه كوچيكمون افتتاحش كني و وسايل خونه كلا از بين بره، واسه همين خيلي نامحسوس فعلا قايمش كرديم تا زمانش برسه، ولي همين جا از دوست خوبمون تشكر مي كنم و واقعا زحمت كشيدن، خيلي چهره ات بامزه شده بود وقتي يهو ديدي كادوت نيست!!! فعلا گفتيم همسايه ها اومدن بردن درستش كنن بيان!!! تا بعد ببينيم چي بايد بهت بگيم!!!

موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 4 دی 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 70 مرتبه

اين روزااا من و تو بابا هر شب طي رقابتي سنگيييين زامبي بازي مي كنيم!!!! شما هم وقتي نوبتت ميرسه ميگي: الان نوتعه منه!!!! يعني الان نوبت منه! تو بازي فروت نينجا كه ديگه ركوردهاي همديگرو نميتونيم بزنيم تو بخشهاي مختلف ! بخش كلاسيك رو بابا امير ركورد به نام خودش ثبت كرده و بخش هاي ديگه رو من!! شما هم تخصص زيادي تو تغيير تم و نوع شمشير و ... داري! زامبي هارو تا آخرش رفتيم و الان داريم امتياز جمع مي كنيم تا بسته هاي هديه اش رو باز كنيم! البته اگه تو كشوري زندگي ميكرديم كه تحريم نبود با سه دلار بازش ميكرديم و نياز به اين همه تلاش نبوووود!!! هاهاها.... تحريم ها چه مي كنه!!! :))))) تخصص شما هم تو زامبي ها خيلي باعث شادمانيه! ميري هرچي امتياز جمع كرديم ولخرجي ميكني و آپشن هاي مختلف رو امتحان مي كني، عااااشقتم... زامبي دو هم اومده ولي تا ما آپديت بشيم طول ميكشه، چندتا بازي ديگه هم هست كه ديگه واقعا تو اونا خيلي حرفه اي بازي مي كني و من نميتونم مثل شما باشم!!! باهوش خودموني ديگه... خلاصه مدتيه با اين بازيا يه كم بهم بيشتر نزديك شديم سه تايي!!!! منظورم اينه كه بالاخره يه دليلي واسه بيشتر پيش هم بودن و ... پيدا كرديم همه چيز خيلي روزمرره شده بود، تو تو عالم بازي هاي خودت بودي من تو عالم كاراي خونه و بابا هم كاراي بيرون، اين بازي ها شد يه نقطه مشترك !!!!



موضوع : بازی و شیطنت
تاريخ : دوشنبه 13 آبان 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 47 مرتبه
- مامان جون اين چيه؟ - هواپيماست پسرم، - هماهيمان چيكا ميكونه مامان جووون؟ - پرواز مي كنه آدما باهاش ميرن مسافرت، - باهاش برن ماسارفت؟ - آره گلم، - ماماان جووون؟ گطار چيكا ميكنه؟ - قطار هم ادمارو ميبره مسافرت - تو ، مياي ماسارفت؟ - اره گلم ميام باهات - بابا هم ميااااد؟؟ - بله كه مياد پسرم - نه!!!!! بابا نبايد بياد بايد بره سركااار!!! - نه ماماني بابا هم بايد بياد ولي چون كار داره بعدا مياد - نه! بابا گفت اگه بياد پول نداريم!!!! - نه ماماني پول داريم چند روز قبل در حال مذاكره با بابا: - بابا جووون - جونم بابا - من ميخوام برم شووومال! تو، مياي؟ - نه بابايي من بايد برم سركار - نرووو سركار بيا شووومال! - اگه نرم سركار كه پول نداريم ( باربد ميره از تو قلكش پول مياره نشون بابا ميده ميگه بيا باباجوون پول داريم)!!!!!!!!!!!! من مااات و مبهوت و درحال فكركردن به يه تيزر تبليغاتي كه درست مثل همين صحنه بود!!! بابا هم مات و مبهوت و در حال قربون صدقه رفتن پسرش ميگه چشم بابايي اصلا بي خيال كاار! ميام بريم شووومال!

موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : جمعه 30 فروردين 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 100 مرتبه

من و باربد نشستیم پای تلویزیون واسه دیدن کلاه قرمزی...

تبلیغ اولش اومد ... بوف... انتخاب شما بوف... ! دیدم نهار هم که نداریم. از باربد پرسیدم بوف بخوریم؟ گفت: آیه! بوف؟؟

نمیدونست دارم دقیقا راجع به چی صحبت می کنم.

زنگ زدم و همراه سفارش خودم جعبه مخصوص بچه هارو هم سفارش دادم براش. نیم ساعت بعد وقتی غذامون رو آوردن قیافه اش دیدنی بود!

درو باز کرد و غذا رو از پیک گرفت آورد گذاشت وسط خونه و گفت؟ گَذا؟؟!! بوف؟؟؟!!مژه

بعد تندی رفت سراغ بسته خودش انگار قبلا هم تجربه داشته باشه! فوری ماشین اسباب بازی اش رو دراورد و به جای غذا خوردن بازی اش گرفت!آخ

بوف

از برق تو چشمات کلی کیف کردم پسر گلم...

چقدر با تو خوش می گذره وروجــــــــــــــــــــــکقلب

 



موضوع : خاطرات خوب با تو بودن
تاريخ : جمعه 30 فروردين 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 129 مرتبه

دیروز اتفاقی به یکی از قسمتهای باب اسفنجی که داشتی با علاقه نگاه می کردی دقت کردم.

دیدم توش داره هم کلمات بد به کار می بره هم کارای بد نشون میده!!! مثلا پاتریک می خواست دست تو بینی اش کنه و یا...!

bob

نمی دونم دوبله کانال پرشین تون به سلیقه خودش این چیزارو میذاره روش یا واقعا همینه!؟! البته کارایی که انجام میدن که خوب همینه ولی کلمات بدی که توش به کار میره چی؟!!!

از طرفی تو هم خیلی بهش علاقه داری! شخصیتش قیافه احمقانه و جذابی داره که منم دوستش دارم!

اما موندم بین این که بذارم ببینی یا نذارم!

یادم باشه یکشنبه که میریم سر کلاس از خاله لیلا (مربی کلاس) بپرسم!سوال



موضوع : دل نگرانی ها
تاريخ : جمعه 6 ارديبهشت 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 117 مرتبه

اواسط این هفته بالاخره والک پیدا کردیم!هورا اونم چه والکــــــــــــــــــی!!!(یکی از عمه هام که باربد بهش میگه عمه تاتا از تجریش برامون خرید و آورد. مرسی عمه تاتا!نیشخند)

امروز یه والک پلوی توپ درست کردم دلتون نخواد خوشمززززهخوشمزه

با بابا امیر نشستیم به خوردن و برای باربد غذا نکشیدم چون با خودم گفتم شاید گرسنه اش نباشه یا دوست نداشته باشه و ... بعدا بهش میدم.

اومدم غذا بخورم یه دفعه باربد از تو اتاق پرید بیرون گفت: مامانــــــــــی.... گـــــــذا ... گــــــــذا ...تعجب

منم یه قاشق از والک پلو گذاشتم تو دهنش و گفتم الانه که همه رو بهم پس بده! ولی خوشش اومداوه

نوش جونت پسر گلم. یه وعده کامل والک پلو رو با علاقه فراوون خوردی...

اولین بار بود تو زندگی ات که این غذا رو امتحان کردی. درست مثل خودم عاشششقش شدیقلب

نوش جــــــــــــــــــــــان...



موضوع : اولین ها
تاريخ : دوشنبه 25 دی 1391 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 143 مرتبه

صبح روز شنبه که تعطیل رسمی هم بود و طبق معمول بابا امیر برای شاگرداش کلاس فوق العاده گذاشته بود!!! من و شما پسر گلم تصمیم گرفتیم دوتایی خوش بگذرونیم! یعنی اولش فقط می خواستیم بریم یه دوری بزنیم ولی...

با کلی بازی و خنده صبحونه خوردیم و آماده شدیم و بعد از مدتها رفتیم پارک...

اونجا یه کم سرسره بازی کردی و دویدی و ...

یه دوست هم پیدا کردی به اسم سپنتا. با هم کلی توپ بازی کردین...

به گربه ها پاپ کورن دادی...

به پیرمردها دست می دادی و باهاشون می خندیدی!

موقع برگشت داشتیم از جلوی فروشگاهی رد می شدیم که پوستر تبلیغ کلاه قرمزی و بچه ننه رو رو زمین و دیوار و ... زده بود! تو هم نشونش دادی و گفتی مامی، اینو...

رفتیم خریدیم تا با هم بریم خونه و ببینیم.

یه کم جلوتر داشتیم از جلوی رستورانی رد می شدیم و بوی کبابی می اومد که نگو! تو هم دست منو کشیدی و بردی تو و گفتی: کوبابه؟؟؟ یعنی بوی کبابه؟ نیشخند

غذا هم خریدیم و راه افتادیم سمت خونه.

دوتایی با هم نشستیم و غذا خوردیم و فیلم دیدیم! خیلی خوش گذشت بـــــــــــــــاربد!

برای اولین بار کلی چیزی ازم خواستی برات بخرم! کیف کردم!

تو هم انگار حسابی اونروز بهت خوش گذشته بود چون همش می اومدی و بغلم می کردی تند تند بووووووووووسم می کردی مامانـــــــــــــی...ماچ

قربونت برم مرد شیرین زبون من...



موضوع : اولین ها
تاريخ : شنبه 12 بهمن 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 14 مرتبه
الان كه دارم برات مي نويسم ساعت تقريبا ٣ بامداد!!! يك ساعت پيش بدجوري از خواب پريدي و شروع كردي به گريه و هق هق؛ ترسيدم؛ فكر كردم بلايي سرت اومده، فكر كردم ما خواب بوديم تو دست به چيز خطرناكي زدي مثل برق.... . بعد از اينكه آروم شدي ازت پرسيدم ماماني خواب ديدي؟؟ دوباره زدي زير گريه و گفتي آره! مي خوام برم شمال، مي خوام برم پيش بابا حسين! گفتم ماماني آخه ما كه تازه اونجا بوديم، گفتي نه! همين الان ميخوام برم. اين چندمين باري كه با اين كار دلهره عجيبي به وجودم انداختي پسر!!! نيمه شب، گريه، ... هزارجور دل نگراني مياد سراغ آدم، حالا همه اينا يه طرف، اينكه تو اين اندازه وابسته اي يه طرف. پرسيدي مامان، الان يعني باباحسينم خوابيده؟ مامان پروانه چي؟ دايي علي و دايي محمدرضا هم خوابيدن؟ گفتم آره مامان جون الان همه خوابيدن، نميتونيم الان بريم، حتي هيچ اتوبوس و تاكسي الان بيدار نيست مارو ببره!! بالاخره راضي شدي و خوابيدي. ولي من موندم و يه دنيااااا غصه؛؛؛ اين كه چرا خانواده ام ازم دور شدن و رفتن واسه هميشه شمال زندگي كنن، اينكه واسه هربار ديدنشون بايد هفت خوان رستم رو طي كنم، اينكه اگه زبونم لااال اگه يه روز بابام .... چه بلايي سر من، سرتو مياد!!! واااي حتي فكرش تنمو ميلرزونه. وقتي اونجاييم انگار تو دو تا بال دراوردي، اصلا روي زمين نيستي، تو آسمونايي، به قول بابا حسين پادشاهي مي كني، وقتي بابا براي مدتي از خونه ميره بيرون تا برگرده همش مي پرسي كي مياد؟ وقتي مياد هنوز درو باز نكرده با ذوق تمام مي پري و ميگي آخ جووون باباحسين اومد!!! ميپري بغلش، به احساس امنيتت حسوديم ميشه گاهي، ولي ياد بچگيم ميفتم و كامل دركت ميكنم. ان شالله سالهاي سال سايه اش بالاي سرمون باشه پسرم، ولي... آدما همه گي يه روز به دنيا ميان، يه روز از دنيا ميرن، خيلي سختمه الان با چشمهاي پر از اشكم برات بنويسم ولي... اينو بدون هر كار خدا حكمتي داره، خدا چيزي رو نمگيره كه جاش چيزي نداده باشه، اگه روزي من نبودم و باباحسين بود كه ان شالله همينطور باشه، غصه نخور، اونو داري، اگرم زبونم لال، برعكسش... نميدونم اين حرفا چيه نصفه شبي، ولي خيلي نگرانم، نگران روزها و سالهاي آينده، دووووور باشه... آمين.

موضوع : حرفهای من با پسرم
تاريخ : جمعه 25 بهمن 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 13 مرتبه

تازگي ها هر از گاهي مياي تو بغلم و خودتو جمع مي كني و ميگي : مامان منو كتون كتون!!!! ميدي مث ني ني بودم؟!!!!

هنوز با شيشه شير ميخوري، روزي دوبار، تقريبا دو ليوان

چند شب پيش داشتيم با هم كارتون دامبو رو مي ديديم، اتقدددددر نگرانش شده بودي، رفته بودي تو عمق داستان، دقيييقا مثل اولين باري كه خودم تو بچگيم اين كارتونو ديده بودم، بغض كردي، ازم پرسيدي مامان چرا نميتونه بره پيش مامانش؟؟؟! تا گفتم حالا چرا انفدر ناراحتي؟! زدي زير گريه و ...... قربون روحيه حساست برم پسر مهربونم...

ديشب هم باز يه كارتون ديگه ديدي و همش داري ازم ميپرسي چرا ماشينشو بهش نداد و ... منم متاسفانه اون موقع كار داشتم و شما تنهايي ديدي ولي كاش ديده بودم چون هر ٥ دقيقه اينو ازم ميپرسي و منم ميگم من كه نديدم مامان جون بذار فردا تكرارشو ببينيم بهت ميگم ولي بااز شما 5 دقيقه بعد روز از نو و روزي از نو!!!

يعني عااااااشقتم،

خداجونم نميدونم چجوري شكرت كنم كه لايق اين نعمت بزرگ دونستي منو، دوستت دارم.



موضوع : علاقه مندی ها
تاريخ : پنجشنبه 8 اسفند 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 13 مرتبه

از موزيك ها و كارتونهاي مورد علاقه ات اين روزا:

tiny planet - bing bong bell 

باب اسفنجي

سي دهاي با ني ني

پت و مت

Gerald Mc Boing boing كه منم عاشقشم jerald mc boing boing

سي دي هاي خانم سودابه سالم

سبزه ريزه ميزه آقاي حميد جبلي

ترانه هاي خانم هنگامه ياشار كه سعي ميكني خودت با همون ريتم تكرار كني

آهنگ "نباشي" محسن يگانه كه باهاش كلي ورزش و فعاليت بدني انجام ميديم باهمقلب



موضوع : علاقه مندی ها
تاريخ : چهارشنبه 7 اسفند 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 13 مرتبه
خـدایـا دلـم معجـزه میــ ــخـواهـد ,از آن مـعـجـزه ـهاے که بـه هنـگامـے وقـوعـش"خـدایـا دوسـتـت دارم" و " خـدایـا شـکـرت"میـان هـق هـق ِ گـریـ ه ـهایـم گـم شـود . . .خـدایـا دلـم معـجـزه میـ ـخواهـد معـجـزه اے در حـد "خــــــــــدا "بـودنـت . . .

موضوع : دل نوشته ها
تاريخ : دوشنبه 19 اسفند 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 12 مرتبه

صبحه! بعد از بدرقه همسرجان اومدم نشستم طبق معمول وبگردی! به دنبال آدرس کفش آرمن خیابون سنایی با وبلاگ شیرین جون آشنا شدم و دارم عمیق و با لذت از تجربیاتش استفاده می کنم. مژه

صدای پای وروجک میاد. خدایا چقدر زود بیدار شده امروز!! حالا دیروز که باید ساعت 10 سر کلاس حاضر می بودیم ساعت 10.30 به زور و کلی ناز بیدارش کردما!خنثی

اومدم کنارش دراز بکشم تا شاید دوباره بخوابه و فرصت بیشتری واسه خوندن مطالب مورد علاقه ام داشته باشم. اما تلاش بی فایده است. از همیشه هوشیارتره!!!نیشخند

من همچنان غرق وبلاگ شیرین و آیین، باربد هم غرق تابلویی که روبرومون به دیوار نصبه. بعد از چند لحظه سکوت:

باربد: اینجا کجاست مامان؟

مامان: عروسیه پسرم.

- عروسی کی؟

- مامان و بابا

- پس باربد کجاست؟

- (امممم) نیستش اینجا. هنوز به دنیا نیومده. یول

- آخه چرا؟! خوب منم می خواستم بیام خوب! چرا منو نبردین؟ همش منو نمیبرین!

(حالا همیشه و همه جا با هم هستیمااا! )و این بحث ادامه داره.........

یول

وبلاگ رو به لیست مطالبی که باید بخونم اضافه کردم و روز ما شروع شد!منتظر

 



موضوع : خاطرات خوب با تو بودن
تاريخ : دوشنبه 19 اسفند 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 10 مرتبه

از اولین باری که با هم رفتیم و شما اولین نمایش عروسکی زندگیت رو دیدی تقریبا 3 ماه می گذره. تو این مدت ما تقریبا هر ماه یک بار تئاتر رفتیم

اولیش که همون "ماهی رنگین کمان" بود؛ خیلی دوستش داشتی و اگه باز هم جای دیگه اجرا داشته باشن حتما دوباره میریم.

نمایش " غول بزرگ مهربان" نوشته دیویید وود و کار هنرمند عزیزم خانم مریم کاظمی،

هردومون خیلی دوستش داشتیم، طوری که شما بعد از اون یه روز در حال نقاشی کشیدن بودی برام تصویر غول رو کشیدی و خیلی از محسنات غول ها تعریف کردی برام! ممنون از همه کسانی که برای بچه ها زحمت می کشن و به مادرها و پدرها کمک می کنن تا ترس های بچه هاشون رو به بهترین شکل از بین ببرن. این هم عکسش:

صفحه سمت راست رو با هم کشیدیم، یعنی شما برای من توضیح دادی که چی دیدی و چی باید بکشم و منم تند تند کشیدم(نقاشیم اینقدرام بد نیستا!) تو صفحه سمت چپ شما خودت کنار خط خطی ها تصویر غول رو با دوتا شاخ روی سرش کشیدی.

نمایش غول بزرگ مهربان

نمایش " یه دم و دو گوش" که از طرف کلاس مادر و کودک بردنمون و اون هم جالب بود. به بچه ها یاد داد که نباید زباله هاشون رو تو خیابون بریزن و....

 

نمایش " سفر روایی کوتوله ها" نوشته دیوید وود، به کارگردانی خانم پرستو گلستانی، با امیرابانو و مامانش(دوست گل دوران دبیرستانم) رفتیم. هر دوتون خیلی خندیدین و دوست داشتین.

 

برای این ماه خیلی دلم میخوا بریم نمایش "خاله مرجان و خروس" و باز هم کار قشنگ و حرفه ایی همون تیم نمایش غول بزرگ مهربان رو ببینم. اما اسفندماه همیشه مشغله مامان ها زیادتر از بقیه ساله!

امیدوارم تا نمایش اجرا داره بتونیم بریم. چون هم خودم هم شما عااااشق تئاتر شدیم.

 

البته برای فردا شب هم قراره با دوستای جدید بابا امیر بریم تماشاخانه ایرانشهر و یه نمایش کمدی رو ببینیم. خیلی خوشحالم. چون ممکنه این قرار باعث بشه بابا هم مثل ما تشویق بشه و تئاترگرد بشه. چشمک


پ. ن.: الان نزدیک یک ساعته اینجام و دلم نمیاد برم بیرون. یه دفعه دیدم بارید رفته یک بسته شکلات برداشته داره تند تند میخوره! بمیرم براش. یادم رفته باید صبحانه بخوره بچه ام!

نگاش کردم،

میگه: مامان! تموم شد؟!!! بریم صبحونه بخوریم؟!

میگم: باشه! میگه: خیله خوب پس من بقیه اینو میذارم واسه فردا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خجالت



موضوع : لحظه های بیاد ماندنی
تاريخ : سه شنبه 20 اسفند 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 12 مرتبه

این آخر سالی به شــــــــــدت تمام حجم کارها و افــــــــکار گوناگون و دل نگرانی ها و دغدغه ها ریخته سرم!!! فکر می کردم خونه تکونی از پا درم بیاره ولی اون فقط دو روز طول کشید.

 

حجم افکارم این روزا از ظرفیتم زده بالا!!!!!!

- مادر طوفان جون حالش خوب نیست و دکترها قطع امید کردن و هر لحظه... !

- پدرشوهر دخترخاله ام خیلی ناگهانی راهی بیمارستان شد و ظرف مدت کوتاهی فهمیدند که سرطان بدخیم داره و امروز فوت کرد! مرد دوست داشتنی بود. روحش شاد.

- اوضاع نگران کننده خاله مهناز و ...

- خودم که کاملا به هم ریختم! یه مدت با همسرجان سر مسولیتهای جورواجور زندگی جزر و مد داشتیم. با توجه به اینکه تمام کارهای خونه با منه از خرید و تصمیم گیری مالی و مسولیت تمام کارهای باربد و.... دیگه دارم خل میشم.

- دارم یه مسوولیت کاری جدید قبول می کنم. با تردید تمام. اینکه آیا می تونم بعد از 3 سال از پسش بربیام و اینکه آیا میتونم از باربد دل بکنم. باربد میتونه واسه ساعات کوتاهی ازم دور باشه؟! دیگه باید بتونه آخه. 3 سالشه! باید مستقل شم. باید ساعات اندکی از هفته رو فقط مال خودم باشم. شاید از یه مادر تمام وقت نیمه مفید و اکثرا عصبی تبدیل بشم به یه مادر نیمه وقت اما مفید و پر انرژی.

 

کاش خواهر داشتم. کاش مامان و بابام اینجا بودن. ولی باز هزار بار شکرت خدا که پیشم نیستن ولی بعد از مدتها به ثبات نسبی رسیدن. ثبات نسبی رو من میگم اما میدونم اونا خیلی از مشکلاتشون رو به من نمیگن تا از راه دور غصه شون رو نخورم. سلامت باشن فقط همین.

نمیدونم اینا چه ربطی به دنیای باربد داشت و کجاش میشه خاطره واسش؟! ولی اگه ننویسم می ترکم.



موضوع : دل نگرانی ها
تاريخ : شنبه 24 اسفند 1392 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 12 مرتبه
خوب، بالاخره ديشب رفتيم و تو آخرين اجراي نمايش خاله مرجان و خروس موفق شديم ببينيمش، قشنگ بود، دستتون درد نكنه خانم كاظمي، واقعا خسته نباشيد بابت اين همه انرژي كه واسه بچه ها ميذاريد. قبل از نمايش آقاي محب اهري رو ديديم و باربد كلي براشون زبون ريخت، بعد از اجراي نمايش باربد ميگه: مامااان، خيلي باحال بود نمايش، مرسي كه منو اوردي تئاتر، و برام بوس فرستاااد.....

موضوع : خاطرات خوب با تو بودن
تاريخ : جمعه 22 فروردين 1393 | نویسنده : مامان مهسا
بازدید : 4 مرتبه

این کاردستی رو چند وقت پیش با هم درست کردیم.

car craft

شما بیشتر تو قسمت چسبوندن تکه ها کمک کردی پسرم قلب

 

car craft

یکی از ماشینها اتوبوس مدرسه بود، درستش کردیم و سی دی بانی نی رو گذاشتیم تا شعر اتوبوس مهدکودک رو با هم بوسیله کاردستی مون بخونیم:

school bus craft

هر روز صبح ما همگی میریم به مهد کودک

می ریم همگی با هم با اتوبوس کوچک

چرخ های اون می گرده می گرده می گرده

یه اتوبوس کوچک به رنگ زرده

بوق می زنه بیب بیب بیب، بیب بیب بیب، بیب بیب بیب

زنگ تفریح همیشه ما می خوریم سیب

درهای اون وا میشه وا میشه وامیشه

روی در اتوبوس داره یه شیشه

سلام می کنیم هر روز همه به راننده

راننده میگه اونوقت سلام از بنده



موضوع : شعرهای کودکانه و لالایی
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 28 صفحه بعد